پژوهش – بررسی نقش زن در قصه‏های گیلانی- قسمت 19

در روزگاری پادشاهی بود که دو همسر داشت. زن اول فرزندی نداشت، ولی زن دوم پنج فرزند داشت که سه تا دختر و دو تا پسر بودند. زن اول نزد دعا نویسی می‏رود و از او سیبی می‏گیرد که فرزندی به دنیا آورد. زن نصف سیب را خورده و بقیه را دور می‏اندازد. وقتی بچه به دنیا می‏آید نصف بدن نداشت. اسمش را یک وری گذاشتند. وقتی کمی بزرگ‏تر شد در یکی از شب‏ها به طویله رفت و همه‏ی اسب‏ها را خورد. شب دیگر هم به طویله رفت و همه‏ی گاو‏ها را خورد. بالاخره هر شب اتفاقی می‏افتاد و تمام حیوانات در قصر نا پدید شده بودند. بالاخره یه وری سراغ پدر و مادر و خواهرهایش رفت و آن‏ها را نیز خورد، اما برادران متوجه شدند و فرار کردند. در جایی دورتر ازدواج کردند و صاحب فرزند شدند. روزی تصمیم گرفتند به قصر برگردند و ببینند یک وری چه می‏کند. به زن‏هایشان گفتند از گاوها شیر بدوشید و روی اجاق بگذارید وقتی شیر سرخ شد سگ‏ها را ول کنید تا به کمک ما بیایند. دو برادر راه افتادند و به قصر رسیدند و دیدند که آنجا ویرانه شده و یک وری در کلبه‏ای نشسته است. یک وری به آن‏ها گفت: خوشحالم که شما را یبینم. اینجا بنشینید تا از شما پذیرایی کنم و از کلبه بیرون رفت. یکی از برادران به دنبال او رفت و دید که اسب‏های آن‏ها را خورد. سریع به نزد برادر دیگر رفت و گفت: باید فرار کنیم. هر دو به بالای درخت رفتند. چون یک وری نمی‏توانست بالای درخت برود. گفت: بیخود بالا رفته‏اید. بالاخره شما را می‏خورم. از طرف دیگر شیر که سرخ شد زن‏ها‏، سگ‏ها راول کردند و سگ‏ها به سمت قصر رفته و یک وری را گرفته و پاره پاره کردند و به سزای اعمالش رساندند.
شخصیت‏ها:
زن: همسر اول پادشاه، همسر دوم پادشاه، دختران پادشاه، همسران برادران.
مرد: پادشاه، پسران پادشاه، یک وری.
حیوانات: اسب، گاو، سگ.
4-30-25 قصه (25): داستان پرنده‏ی اقبال
در روزگاری مردی هیزم شکن با همسر و سه پسرش زندگی می‏کرد. در یکی از روزها که به جنگل رفته بود مرغ بسیار زیبا دید. به سختی تلاش کرد تا توانست مرغ را بگیرد. مرغ را به خانه آورده و نگه داری می‏کند. فردای آن روز تخم مرغ را به بازار برای فروش می‏برد. مردی یهودی تخم مرغ را می‏بیند و چون ارزش واقعی تخم مرغ را می‏دانست آن را از هیزم شکن می‏خرد. به دین ترتیب هر روز هیزم شکن تخم مرغ را به بازار برده و با فروش آن روزگار می‏گذراند. تا روزی که قصد سفر کرد. به همسر خود گفت: از این پس یکی از پسرانم تخم مرغ را به بازار نزد مرد یهودی برده و به او بفروشد. مرد یهودی متوجه غیبت هیزم شکن شد و به پسرش گفت که به مادرت بگو مرغ را بکشد و با سر و جیگر و دل آن برایم خوروش درست کند. همسر هیزم شکن وقتی ماجرا را از پسرش شنید، گفت: مرغ در برابر پولی که او به ما می‏دهد، قابلی ندارد! سپس مرغ را کشت و با آن غذا درست کرد. وقتی پسرانش از کار برگشتند غذا خواستند، اما مادر گفت: باید منتظر مهمان بمانند. ولی پسران به حرف مادر توجهی نکردند و سر و جیگر و دل مرغ را خوردند. وقتی مرد یهودی آمد و متوجه کار پسران شد، به شدت خشمگین شده و به زن گفت: پسرانت کجا هستند؟ می‏خواهم آن‏ها را بکشم! یکی از پسران حرف مرد یهودی را شنید و به برادران خود خبر داد و از آنجا گریختند. به شهری رسیدند که چراغانی شده بود. متوجه شدند که پادشاه سه دختر دارد و تصمیم گرفته برای دخترانش به وسیله‏ی سه کبوتر همسر انتخاب کند. بالاخره پادشاه دستور داد و کبوتران را رها کردند. هریک از کبوتران روی شانه‏ی یکی از پسران نشست‏. برادر بزرگ‏تر جانشین پادشاه شد. برادر میانی وزیر دست راست و برادر کوچک‏تر وزیر دست چپ شد.
شخصیت‏ها:
زن: همسر هیزم شکن، دختران پادشاه.
مرد: هیزم شکن، مرد یهودی، پسران هیزم شکن، پادشاه.
حیوانات: مرغ.
4-30-26 قصه (26): داستان پسر درویش
یک روز شاه عباس تصمیم می‏گیرد تا لباس مبدل بپوشد و به سفر برود. در مسیر راه به کشاورزی برخورد و با او همسفر شد. در راه به عده‏ای برخوردند که تابوت بر دوش داشتند. شاه عباس گفت: برو از آن‏ها سوال کن که مرده یا زنده است؟ کشاورز از کسی این سوال را پرسید و او پاسخ داد زنده است. آ‏ن‏ها کمی که رفتند به تابوت دیگری برخوردند. شاه عباس باز همان سوال را پرسید و کشاورز از کسی پرسید و مرد گفت: مرده است. سپس کشاورز دلیل این پرسش را از شاه عباس
 

برای دانلود متن کامل این فایل به سایت torsa.ir مراجعه نمایید.