دسترسی متن کامل – بررسی نقش زن در قصه‏های گیلانی- قسمت 17

مرد: پسر یتیم، مرد دانا، پادشاه.
حیوانات: گربه سیاه.
4-30-11 قصه (11): داستان دو همراه
پسر چوپانی با مادر پیرش زندگی می‏کرد. مادر مریض شده و فوت می‏کند. پسر تنها گوسفندش را بر می‏دارد و راهی می‏شود. سر راه به جوانی می‏رسد که اسبی دارد‏. جوان نشانی شهر را از پسر چوپان می‏پرسد و در عوض پاسخ اسب را به او هدیه می‏دهد. پسر به راه خود ادامه می‏دهد و به مردی بر می‏خورد که یک درشکه دارد. مرد شیاد است و درشکه را دزدیده و اسب پسر را نیز از وی می‏دزدد. صاحب اصلی درشکه پسر چوپان را با دزد درشکه اشتباه گرفته و در نهایت پسر چوپان به جنگل پناه می‏برد. طی گفتگویی بین شیر و ببر دوای درد دختر حاکم را می‏آموزد و او را نجات می‏دهد. روزی دیگر مرد دزد را تصادفاً دیده و راز خود را با او در میان می‏گذارد. مرد به طمع گنج به جنگل رفته و شیر و ببر او را شکار می‏کنند.
شخصیت‏ها:
زن: مادر پیر، دختر حاکم.
مرد: پسر چوپان، جوان، مرد، صاحب ارابه.
حیوانات: گوسفند، اسب، شیر، ببر.
4-30-12 قصه (12): داستان محمد ملک و چهل گیسو
پادشاهی بود که تعداد زیادی همسر داشت، ولی از هیچ کدام فرزندی نداشت. روزی پیرمردی نزد پادشاه رفته و سیبی به او می‏دهد. پیرمرد به پادشاه گفت که سیب را به یکی از همسران با ایمان خود بدهد. بعد از این‏که بچه به دنیا آمد باید او را خبر کند تا خنجری به کمر بچه ببندد تا بچه زنده بماند. همسر پادشاه باردار شده و بچه به دنیا می‏آید و خنجر به کمر او بسته می‏شود. اسم او را ملک محمد می‏گذارند. ملک محمد یک اسب سخن‏گو داشت که بهترین دوست او بود. بقیه زنان پادشاه به ملک محمد حسودی کرده و قصد کشتن وی را دارند. اسب جان ملک محد را نجات می‏دهد. زنان پادشاه درصدد کشتن اسب بر می‏آیند و ملک محمد با اسب از کاخ فرار می‏کند. ملک محمد در بین راه با دو مرد به نام ملک جمشید و ملک خورشید آشنا می‏شود. در بین راه به شهری می‏رسند که مردم آن شهر از وجود اژدها در آنجا خبر می‏دهند. ملک محمد اژدها را شکست می‏دهد و دختر شاه آنجا را به عقد ملک جمشید در می‏آورد. سپس به همراه ملک خورشید به شهر دیگر رفته و در آنجا با پرندگان غول پیکر مبارزه می‏کند و آن‏ها را شکست داده و دختر شاه آنجا را به عقد ملک خورشید در می‏آورد. سپس به تنهایی به راه خود ادامه می‏دهد. به دیار چل گیسو می‏رسد. شب در کلبه‏ی دیو‏ها اقامت می‏کند. پیرزن دیو از او پذیرایی کرده و دیوها راه نجات چهل گیسو را از سحر و جادو به وی می‏آموزند. ملک محمد چهل گیسو را نجات داده و با وی ازدواج می‏کند. پادشاه کشور همسایه اهل گیسو را در خواب می‏بیند و به پیرزن عجوزه‏ای فرمان می‏دهد تا او را برای ازدواج با پسرش به آنجا بیاورد. پیرزن با مکر و حیله چهل گسیو را به آنجا آورده و خنجر را از کمر ملک محمد باز می‏کند و ملک محمد بیهوش می‏شود. ملک جمشید و ملک خورشید نگران ملک محمد شده و به دنبال او می‏آیند. خنجر را به کمر او بسته و به او برای یافتن چهل گسیو کمک می‏نمایند. ملک محمد خود را به قصر پادشاه رسانده و چهل گیسو را نجات می‏دهد و پیرزن عجوزه را به سزای کار خود می‏رساند.
شخصیت‏ها:
زن: مادر محمد ملک، دو دختر پادشاه، سایر زنان پادشاه، چهل گیسو، پیرزن، عجوزه.
مرد: ملک محمد، ملک جمشید، ملک خورشید، پدر ملک محمد، درویش، پادشاه اول، پادشاه دوم.
حیوانات: دیوها، اژدها، اسب، پرندگان غول‏آسا.
4-30-13 قصه (13): داستان کچل و سه زن
در روزگاری پادشاهی دستور داد تا هرکس بتواند هفت دروغ بگوید که خوشش بیاید، دخترش را به عقد او در می‏آورد. کچلی با مادرش زندگی می‏کرد. این خبر را شنید و به نزد شاه رفت. کچل هفت دروغ گفت و شرط را برد. سپس با دختر پادشاه ازدواج کرد و او را به خانه خود برد. همسرش مقداری پول به او داد تا مایحتاج خانه را تهیه کند، ولی کچل از مردی در بازار پند و نصیحت خرید. این ماجرا بار دیگر تکرار شد‏. دفعه‏ی سوم دختر پادشاه نزد تاجری رفت و مقداری پول به او داد تا کچل را با خود به سفر ببرد و راه و رسم تجارت را به وی بیاموزد. آن‏ها به راه افتادند و جایی رسیدند که نیازمند آب شدند. چاهی در آنجا بود که کسی نمی‏توانست از آن آب بر‏دارد. کچل به درون چاه رفت و دید پیرمردی درون چاه نشسته است. پیرمرد از کچل سوال‏های حکیمانه پرسید و کچل با پند‏هایی که از بازار خریده بود جواب او را به درستی داد. پیرمرد اجازه داد تا از چاه آب بردارند. در هنگام خروج پیرمرد سه انار به کچل داد که او آن‏ها را برای همسرش فرستاد. همسرش انار‏ها را برید و متوجه شد که دانه‏های انار از گوهر می‏باشد. کچل با کاروان به سمت شهری دیگر حرکت می‏کند. در آنجا کاخی وجود داشت که به آن وارد می‏شوند. مردی از آن‏ها پذیرایی کرد. دختر همان مرد از مسیری عبور می‏کرد. کچل به خاطر نجابت و چشم پاکی به دختر نگاه نکرد و مرد به پاداش این عمل‏، دختر خود را به عقد کچل در می‏آورد. در آن کشور رسم بر این بود که پادشاه باید با هر کس که قصد ازدواج دارد بجنگد. بنابراین پادشاه با سربازان به دنبال کچل می‏آیند و کچل با استفاده از پندهایی که از بازار خریده بود. او را از جنگ منصرف می‏کند. پادشاه نیز به پاس این عمل دختر خود را به کچل می‏دهد. بدین ترتیب کچل سه زن می‏گیرد.
شخصیت‏ها:
مرد: کچل، پادشاه اول، مرد پند فروش، مرد تاجر، پیرمرد در چاه، مرد در کاخ، پادشاه دوم.
زن: دختر پادشاه اول، دختر درویش، دختر شاه، مادر کچل.
4-30-14 قصه (14): داستان زرین کاکل
پیرم

دانلود متن کامل پایان نامه در سایت jemo.ir موجود است

ردی سه دختر داشت. بعد از این‏که فوت می‏کند چون کسی را نداشت که مراسم کفن و دفن را انجام دهد، پادشاه دستور داد تا مراسم او را انجام دهند. سپس از دخترانش خواست که هنرشان را بیان کنند. دختر اول گفت می‏توانم فرشی ببافم که شاه با همه‏ی لشکریان در آن جای گیرند. دختر دوم گفت می‏توانم درون تخم مرغ غذایی بپزم که تمام شاه و لشکریان از آن بخورند و اضافه هم بیاید. دختر سوم هم گفت یک دختر به نام زرین گیسو و یک پسر به نام زرین کاکل به دنیا خواهم آورد.از آنجایی که پادشاه هیچ فرزندی از بقیه زنانش نداشت با دختر سوم ازدواج می‏کند. بقیه زنان به وی حسادت می‏کنند و با همکاری زن قابله جای فرزندان او را با توله سگ عوض کرده و بچه‏ها را در جعبه‏ای گذاشته و به آب می‏اندازند. پادشاه با دیدن توله سگ‏ها همسرش را زندانی می‏کند. آب جعبه را با خود می‏برد و صیادی از کنار رود آن را می‏گیرد. به همراه همسر خود بچه‏ها را بزرگ می‏کند. زرین گیسو وقتی می‏خوابید بالای بالشش سکه‏هایی از طلا پدیدار می‏گشت و به این ترتیب خانواده امرار معاش می‏کردند. قابله از موضوع باخبر شده و بچه‏ها را پیدا می‏کند. زرین کاکل عاشق دختری به نام چهل گیسو می‏شود. قابله نزد چهل گیسو می‏رود و از وی می‏خواهد شروطی برای ازدواج بذارد. زرین کاکل نیز برای یافتن سیب سیبان، انار خندان، آسیاب زرین، مرغ سخنگو و کلاه زرین راهی سفر می‏شود. با کمک دختر پریان همه‏ی آن‏ها را به دست آورده و بنابر شرط دختر پریان با وی ازدواج می‏کند. قابله از این‏که زرین کاکل همه‏ی آن‏ها را بدست آورده بود، تعجب کرد. نزد شاه رفت و به وی گفت چطور این چیز‏ها نباید برای شما باشد! شاه نیز عصبانی شد و دستور داد زرین کاکل را فرا بخوانند. زرین کاکل نیز با همسران خود و مرغ سخنگو به نزد پادشاه رفت. مرغ سخنگو شرطی را برای سخن گفتن خود گذاشت که باید قابله و همه زنان پادشاه در مجلس حضور یابند. سپس شروع به سخن گفتن کرد و تمام سرگذشت زرین کاکل و زرین گیسو و مادرشان را بیان کرد. پادشاه ،قابله و سایر زنان خود را مجازات کرد و مادر زرین کاکل را آزاد نمود و با خانواده‏اش زندگی کرد.
شخصیت‏ها:
زن: دو دختربزرگتر درویش، دختر سومی درویش، سایر زنان پادشاه، چهل گیسو، قابله، همسر صیاد، زرین گیسو، دختر پریان.
مرد: پادشاه، پیرمرد، زرین کاکل، وزیر.
حیوانات: توله سگ، سگ، الاغ، دیومرغ سخنگو.
4-30-15 قصه (15): داستان یک مشت و یک نصفه مشت
در روزگاری مردی ساده با همسرش زندگی می‏کرد. مرد قصد بردن گندم خود را به آسیاب داشت. لذا بار گندم خود را بر چهارپای خود گذاشت و به راه افتاد. چون چوب دستی نداشت چهار پا را رها کرده و بالای درخت می‏رود. مردی رهگذر به وی هشدار می‏دهد که از درخت خواهد افتاد. ولی او توجهی نمی‏کند. بالاخره از بالای درخت می‏افتد. به دنبال مرد رهگذر می‏دود. به مرد گفت: چون تو این اتفاق را پیش‏بینی کردی پس حتماً یا خدا هستی یا برادرزاده‏ی خدا. پس پیش بینی کن که من کی خواهم مرد. چون مرد ساده دل بسیار اصرار ورزید. رهگذر گفت: من برادر‏زاده‏ی خدا هستم و تو بعد از این‏که حیوانت سه بار خطا کرد تو خواهی مرد. حیوان سه بار خطا کرد و مرده ساده دل تصور کرد که خواهد مرد. مرده ساده دل چون حیوانش را گم کرده بود و می‏دانست که حیوان به سمت آسیاب می‏رود به آن سمت روانه شد. از آسیابان سراغ الاغ خود را گرفت. چون آسایان می‏خواست او را از سر خود باز کند گفت: الاغ تو نزد کدخدا است. مرد به سمت خانه‏ی کدخدا رفت و جنجال به پا کرد و سراغ الاغ خود را گرفت. کدخدا از ترس آبروریزی یک الاغ با بار گندم به مرد داد. مرد به منزل برگشت‏. همسرش چون طرز پخت نان را با آن گندم نمی‏دانست به مرد گفت: برو و از کدخدا بپرس چقدر نمک لازم است؟ کدخدا نیز پاسخ داد: یک مشت و نیم مشت. در بین راه چون فراموش می‏کرد مرتب این جمله را با خود تکرار می‏نمود. برای کشاورز سوتفاهم شد و او را کتک زد. در ادامه راه برای اقوام پسری که فوت شده بود سوتفاهم شد و او را کتک زدند. کمی که رفت برای اقوام عروس سوتفاهم شد و باز او را کتک زدند. در جنگل برای شکاربان سوتفاهم شد و او را کتک زد. از کنار جالیز عبور کرد، برای جالیزبان سوتفاهم شد و او را کتک زد. وقتی به منزل رسید ماجرا را برای همسرش تعریف کرد و گفت چه مقدار نمک لازم است.
شخصیت‏ها:
زن: همسر مرد ساده دل.
مرد: مرده ساده دل، رهگذر، آسیابان، کدخدا، کشاورز، اقوام متوفی، اقوام عروس، جالیزبان، شکارچی.
حیوانات: الاغ.
4-30-16 قصه (16): داستان خوشه برنج
در روستایی پسری با پدر پیرش زندگی می‏کرد. روزی به پدر گفت که من می‏خوام زن بگیرم. اما پدر گفت: من پولی برای عروسی تو ندارم. پسر گفت: من با یک خوشه‏ی برنج زن می‏گیرم. پدر خندید و پسر را جدی نگرفت. ولی پسر مصمم بود. خوشه برنج را برداشت و به راه افتاد. شب به خانه‏ای رسید. از صاحب خانه خواست که شب را آنجا بماند. صاحب خانه گفت برای تو جا دارم، ولی برای خوشه برنج تو جا ندارم. پسر گفت اشکالی ندارد خوشه را در لانه‏ی مرغ‏ها می‏گذارم. صبح وقتی به دنبال خوشه رفت دید مرغ‏ها آن را خورده‏اند. صاحب خانه به جای آن یکی از مرغ‏هایش را به اوداد. پسر مرغ را برداشت و به راه افتاد. شب به خانه‏ای رسید و خواست آنجا بماند. صاحب خانه گفت: برای تو جا دارم، ولی برای مرغ ندارم. پسر گفت: اشکالی ندارد. مرغ را در لانه‏ی غازها می‏گذارم. صبح غاز‏ها مرغ بیچاره را له و لورده کرده بودند. صاحب خانه به جای مرغ، یک غاز
به او داد. پسر غاز را برداشت و با ره افتاد. شب به خانه‏ای رسید. صاحب خانه گفت: برای تو جا دارم ولی برای غاز ندارم. پسر گفت: اشکالی ندارد. غاز را در طویله گوسفندان می‏گذارم. صبح دید گوسفندها غازش را کشته‏اند. صاحب خانه به جای غاز گوسفندی به پسر داد. پسر گوسفند را برداشت و به راه افتاد. شب به خانه‏ای رسید. صاحب خانه گفت: برای تو جا دارم، ولی برای گوسفندت جا ندارم. پسر گفت اشکالی ندارد. در طویله‏ی اسب‏ها می‏گذارمش. صبح دیدند که اسب‏ها گوسفند را له کرده‏اند. صاحب‏خانه به جای گوسفند یکی از اسب‏هایش را به پسر داد. پسر اسب را برداشت و به راه افتاد. شب به خانه‏ای رسید. صاحب خانه گفت برای تو جا دارم ولی برای اسبت جا ندارم. پسر گفت اشکالی ندارد. اسب را در انبار شالی شما می‏بندم. صبح دختران صاحب خانه بی‏خبر از او برای جارو کردن انبار رفتند و هر جارویی که می‏زدند یک ضربه هم به اسب می‏زدند تا جایی که اسب مرد. صاحب خانه که این وضعیت را دید گفت: یکی از دخترانم را به تو می‏دهم. بدین ترتیب پسر یکی از دختران صاحب خانه را برداشت و به خانه‏ی خود رفت. پدر از دیدن او تعجب کرد و پی به زیرکی و باهوشی او برد.
شخصیت‏ها:
زن: دختران صاحب خانه.
مرد: پسر‏، پدر، صاحب‏خانه‏ها.
حیوانات: مرغ، غاز، گوسفند، اسب.
4-30-17 قصه (17): داستان خارکن
در روزگاری مردی خارکن با همسرش زندگی می‏کرد. زندگی محقر و ساده‏ای داشتند. تا این‏که یک روز زن خسته از این زندگی با خدای خویش راز و نیاز می‏کند و از وضعیت موجود شکایت می‏کند. هنگامی که به خواب می‏رود، مردی را در خواب می‏بیند که در حیاط خانه‏اش ایستاده است. مرد به او می‏گوید: حیاط خانه را تا بیست روز آب و جارو کن و این کار تو بدون اجر و مزد نمی‏ماند. زن از خواب بیدار می‏شود و به خواب خود اعتنایی نمی‏کند. حیاط را تا بیست روز جارو می‏کند. روز بیستم مردی به خانه وارد می‏شود. مرد از زن می‏پرسد که چه می‏کنی؟ زن پاسخ داد که حیاط را جارو می‏کنم. مرد گفت: خداوند به تو اجر بدهد. از همسرش پرسید و زن پاسخ داد که هنوز از خواب بیدار نشده است. مرد از شغل همسرش پرسید: زن پاسخ داد که خارکن است. سپس مرد خداحافظی کرد و رفت. مرد خارکن از خواب بیدار شد و از همسرش پرسید که با چه کسی صحبت می‏کرده است. زن ماجرا را برای همسرش تعریف می‏کند و مرد خارکن ناراحت می‏شود که چرا مرد را دعوت نکرده است، شاید که آدم محترمی بوده است. سپس برای کار راهی صحرا می‏شود. پس از کار خسته شده و به خواب می‏رود. در خواب همان مرد را می‏بیند‏. مرد به او می‏گوید: من همان کسی هستم که صبح به منزل شما آمدم. به خانه‏ات برگرد. دو شمعدانی بر روی طاقچه‏ی اتاقت هست که می‏درخشند. مرد از خواب بیدار شده و به خانه می‏رود. یکی از شمعدانی‏ها را می‏فروشد و زندگی تازه‏ای را شروع می‏کند و دیگری را برای روز مبادا نگه می‏دارد.