اعتراض در شعر فروغ۹۱- قسمت ۴۴

گاهی به این حقیقت یأسآور
اندیشه میکنید که زندههای امروزی
چیزی به جز تفالهی یک زنده نیستند….
شاید که اعتیاد به بودن
و مصرف مداوم مسکّنها،
امیال پاک و ساده و انسانی را
به ورطهی زوال کشانده است….
پس این پیادگان که صبورانه
به نیزهی چوبین خود تکیه دادهاند
و این خمیدگان لاغر افیونی
آن عارفان پاک بلند اندیش
پس راست است، راست است که انسان
دیگر در انتظار ظهوری نیست ….» (فرخزاد،۱۹۹:۱۳۶۸)
«فروغ گاه آرزومند مرگی میشود که او را از دنیای پوچ و شگفت دل مردگان و نامردان، از حلقه ی آشناییان در واقع بیگانه و از محافل سوسکهای زیادهگو، این روشنفکر نمایان تهی مغز و پریشاناندیش، برکند و در دور دستهای خاموشی و نیستی رهایش سازد.
من ار سلالهی درختانم
تنفس هوای مانده ملولم می کند
پرنده ای که مرده بود به من پند دارد که پرواز را به خاطر بسپارم
در سرزمین قد کوتاهان
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کردهاند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم
و کار تدوین نظام نامهی قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست….» (فرخزاد، ۱۳۸۷: ۱۵۷)
«روشنفکران که بیش از کودتا، خود را در قبال مردم مسئول میدانستند، از این به بعد از تمام قید و بندها رها شده، گوشهی عزلت اختیار کردند.» (درستی،۷۰:۱۳۸۱)
فروغ در اعتراض به سکوت روشنفکران در جامعهی کودتازده و خفقان موجود چنین میسراید:
«ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانههای باغ تخیّل
به داسهای واژگون شدهی بیکار
و دانههای زندانی
نگاه کن که چه برفی می بارد… » (فرخزاد، ۱۳۶۷: ۲۳۷)
« شعر دلم برای باغچه می سوزد، توصیف فضای خفقان، در سالهای پس از کودتا است. فضایی آکنده از بوی شکست و تسلیم که در آن غرور، گدایی میکند، توصیف رنگ باختنِ آرمانهای سرخ و سبز و سرخوردگی و دلمردگیِ روشنفکران که اکنون به الکل پناه بردهاند و میراثشان حکایت ناامیدی است. نسل گذشته بار خود را بر زمین گذاشتهاست و دیگر جز شاهنامه و ناسخ التواریخ نمیخواند. »(مراد کوچی، ۱۳۸۴: ۱۷۲) پدر، نماد روشن فکرانِ میانسالی است که در این جامعهی کودتا زده، امید به هیچ حادثهای ندارد و فروغ در این قسمت از شعر بر این گونه روشنفکران کوتهبین میتازد:
« … پدر میگوید
از من گذشته است
از من گذشته است
من بار خود را بردم
و کار خود را کردم
و در اتاقش از صبح تا غروب
یا شاهنامه می خواند
یا ناسخ التواریخ …» (فرخزاد، ۱۳۶۸: ۲۴۴)
«برادر نمایندهی نسل جوانتر است که نسبت به هرگونه بهبودی در وضع باغچه ناامید است. او فقط باغچه را استهزا میکند و مشکلاتش را بر میشمارد. او جز مرگ، راه دیگری برای باغچه نمیشناسد. او برای فراموشی به الکل پناه برده است.» (مرادی کوچی، ۱۳۸۴: ۱۷۵) فروغ در قسمتی دیگر از این تراژدی غمناک، با اعتراض به برادر خویش به عنوان نمادی از روشنفکر نمایان جامعه که به جای درمان درد جامعه، به الکل پناه بردهاند، عقدهی دردناکِ ناشی از گرفتاری جامعهی کودتازده را اینگونه فریاد میزند:

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  fumi.ir  مراجعه نمایید.