اعتراض در شعر فروغ۹۱- قسمت ۴۱

آه! ایخــدا! چـــگونه تــو را گویم کز جســم خویش خسـته و بیزارم
هرشــــــب بر آســــتان جلال تو گویـــــی امید جســـم دگر دارم
عشــــقی به مـــن بده که مرا سازد همچـــــون فرشـتگان بهشت تو
یاری بـــه مــن بــده که در او بینم یک گوشـــه از صـفای سرشت تو…
(فرخزاد،۶۲:۱۳۶۸)
شاعر در اشعار اعتراضآمیزی چون خسته، انتقام و… با شیوهای واسوخت، چون شاعران سبکهندی از یار خویش روی میگرداند. در شعر خسته، خسته از عشق، آسایشی جاودانه میخواهد. گذشتن از یار برایش خوشآیند است و نوشیدن جام زهر را، خوشتر از بوسهی او میداند.
از بیــــم وامیــــد عشق رنجورم آرامـــش جـــــاودانه میخواهم
بـر حســــرت دل دگـــر نیفزایم آســــایش بیــــکرانه میخواهم
پا بر ســــردل نــهاده مــیگویم بگذشتن از آن سـتیزه خــو خوشتر
یک بوســه زجــام زهـر بگرفتن از بـوســــهی آتشــین او خوشتر…
عشقی که تـــو را نثـار ره کـردم درسـینهی دیــــگری نخواهی یافت زان بوســه کــه بــر لبانت افشاندم ســـوزندهتــر آذری نخواهی یافت…
(همان:۵۰)
او در شعری دیگر، برای شستشوی دلخویش از لکّهی عشق، قصد میکند تا دل شوریده را به دیاری دگر برد.
میروم خســــته و افسـرده و زار ســوی مــنزلگه ویــرانهی خویش
بهخــــدا میبـرم از شـــهر شما دل شــوریده و دیـــوانهی خویش
میبرم، تــا کــه در آن نقطه دور شستشویش دهــــم از رنــگگناه
شستشویش دهـــم از لکهی عشق زین هـــمه خواهش بیــجا و تباه…
(فرخزاد،۲۶:۱۳۶۸)
شاعر در هنگام سرودن مجموعهی تولدی دیگر، مجموعههای پیشینخود را ناشیاز افکار سطحیخویش میداند و در پایانِ اشعار اعتراضآمیز خود و درپایان مجموعه عصیان در شعر زندگی، آن همه اعتراضات ناشی از سوز و گداز عاشقانه و درد وسوز فراق را پوچ میداند و خود را با همه پوچی از زندگی لبریز میداند و درحقیقت، این شعر میتواند اعتراضیباشد برعشق خویش و برآنچه سروده است.
آه ای زنــدگی مـــنم کـه هنوز بــــا هـــمه پــوچی از تــو لبریزم
نه به فکرم کـه رشــته پـارهکنم نـه بــرآنــم کــه از تـــو بــگریزم…
پرشــــدم از تــــرانههای سـیاه پــرشــــدم از تـــــرانههــای سپید
از هــــزاران شـــرارههای نـیاز از هـــــزاران جــــرقــههـای امید
حـــیف از آنروزهــــا کـه من بـه تـــو چــون دشـمنی نظــرکردم
پــــوچ پنداشتم فـــریب تـو را زتــــو مــاندم، تــو را هــدر کردم…
(همان: ۱۵۴)
۵-۱-۷- نوستالژی اعتراض در شعر فروغ
همان طور که پیشتر بیان شد، نوستالوژی به عنوان یکی از شیوههای اعتراض در شعر شاعران معترض به کار میرود؛ ولی با توجه به اهمیّت بسیار زیاد این مقوله در اشعار فروغ، برآن شدیم تا در این بخش به مواردی که فروغ در نتیجهی ناملایمات زندگی فردی واجتماعی، نقبی به گذشتهها میزند و با تمسّک به موضوع نوستالژی، اعتراض خویش را از شرایط موجود بیان میکند، اشارهای داشته باشیم. غم و اندوه پدیدهی همیشگی است که همه با آن دست و پنجه نرم میکنند. هر دورهایی از تاریخ، میزبان غمهای فراوانی است که روح بشر را نشانه گرفتهاست. منتها این دردها و حسرتها با توجه به اندیشه و افق دید افراد، فرق میکند. یکی از غم نان سر راحت بر بالین نمیگذارد و کسی دیگر غم عشق و مهجوری محبوب، او را فرسوده میکند و یکی هم مثل فروغ تمام زندگیش سرشار از درد و تنهایی بود:
تنهاتر از یک برگ
با بار شادیهای مهجورم
در آبهای سبز تابستان
آرام میرانم
تا سرزمین مرگ
تا ساحل غمهای پاییزی…. (فرخ زاد، ۱۳۶۸: ۱۷۰)
« فروغ حتی از رنج لذت میبرد. او میگوید: من اصولاً اندوه را دوست دارم و از رنج لذت میبرم…. خدا چیزی زیباتر از غم نیافرید و مستی و لذتی که در غم نهفته است به تمام شادیهای جهان میارزد و راست است که من اکنون خود را به سبب داشتنِ غمهای فراوان، موجود خوشبختی میدانم.» (جلالی، ۱۳۷۷: ۳۵)
در سایهی این دردها و تنهاییهاست که گاهگاهی در اشعارش نقبی به گذشته میزند. گاه کودکیاش را یاد میکند، گاه از زندگی سادهی زنان دم میزند و گاه به یاد معشوق خویش میافتد، تا درد تنهایی و ناامیدی خویش را در جامعهی آغشته به تزویر، دروغ و بیعدالتی، التیام بخشد. به این شیوهی اعتراض در ادبیات کنونی نوستالژی میگویند.
۵-۱-۷-۱- نوستالژی حسرت بر گذشته:
فروغ در مجموعهی تولدیدیگر، معمولاً نسبت به جامعه و اوضاع سیاسی و اجتماعی زمانهی خود، دیدی غمگینانه و نومیدانه وگاه حتی بدبینانه دارد… شاعری که همه هستی او آیهیتاریکی است. شاعری که سهم او از زندگی، تنها گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاستاو در شعر وهمسبز، در اثر این حزن یأسآلود و ناامیدی و تنهایی، تنها تسلّی خویش را در بازگشت به گذشته میداند. «دکتر سیروسشمیسا در کتاب نگاهی به فروغ فرخ زاد بیان کردهاند که وهم سبز مانند ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد مروری بر خاطرات زندگی شکست خوردهی شاعر و آروزی بازگشت به یک زندگی سادهی خانوادگی است.»( یوسفی، ۱۳۸۶: ۱۹۹) « فروغ در شعر وهم سبز به بازگشت به بنیان های زندگی سنتی زن ایرانی صحه میگذارد و شاعر را در پی سرخوردگی از تجربهی مدرنیسم و رفتاری خود، به شماتت خویش و نوعی استغاثه وا میدارد…. شعر

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  jemo.ir  مراجعه نمایید.

وهم سبز ذهینی را بازتاب می دهد که متمایل به یک فضای خانگی و نیازمند حسّ آرامش و امنیت آن است.» (احمدی،۲۷:۱۳۷۷)
در واقع احساس نوستالژی نهفته در این شعر در واقع اعتراضی بر سرخوردگی شاعر در تجربهی مدرنیسم و عصیان علیه زندگی کنونی خویش است. فروغ در اعتراض به تنهایی و ناامیدی خویش، به زندگی سادهی آدمهایی که روزی از آن فرار کرده بود، غبطه میخورد و حسرت زندگی سنتی و گذشته را دارد. در خانههایی که زنان، زندگی ساده و آرامِ خانوادگی را میگذرانند، رخت میشویند و رختها را بر پشتبام، کنار لولههایی که از آنها بوی غذا میآید پهن میکنند.
« کدام قله؟ کدام موج؟
مرا پناه دهید ای چراغهای مشوش
ای خانههای روشن شکاک