فایل دانشگاهی – اعتراض در شعر فروغ۹۱- قسمت ۳۸

شب خامش اسـت ودر بــرمن مینالد اوخســــته جـــان زشــدت بیماری
براضـــطراب و وحشـت مــن خندد تــک ضـــربه هـای سـاعت دیواری
(فرخزاد،۱۳۶۸ :۵۴)
۵-۱-۳- اعتراضات ناشی از درد غربت
فروغ در شعر افسانهیتلخ، اینگونه از درد غربت و زندگی در اهواز مینالد:
نـه امیدی که بــــر آن خـوش کنم دل نـــه پیغــامی نــه پـیک آشـنایی
نـه در چشـمی نگـــاه فـــتنه سازی نـــه آهنـگ پـــر از موج صدایی
ز شهر و نـور و عشــق و درد و ظلمت سـحرگاهی زنـی دامن کشان رفت
پریشـــان مـرغ ره گــــم کردهای بود کــه زار و خسـته سوی آشیان رفت
کنــون، ایـن او و ایــن خاموشـی سرد نـــه پیغــامی، نـــه پیـک آشـنایی
نــــه در چشـمی نگــاه فتنهســازی نـــه آهــنگ پـــر از مـوج صدایی
(همان :۲۷)
۵-۱-۴- اعتراض به خویشتن
فروغ بهدنبال ناکامیها و شکست در زندگی و رسیدن به بنبست تنهایی،گاهی اوقات خود را مسبّب اصلی این همه ناکامی میداند و در اعتراض به خویش چنین میسراید:
همزبــانی نیســت تــا بــرگـــویمش راز این انــــدوه وحشــت بارخویش
بیگــمان هرگـــز کسی چون من نکرد خـویشـــتن را مــــایهی آزار خویش
از من است این غم که بر جان من است دیگر این خـــود کرده را تدبیر نیست
پای در زنجـــیر مـینــالم کـــه هیچ الفتــم بـــا حــلقهی زنجــیر نیست..
آه این است آنچه میجســـتی به شوق راز مـــن، راز زنــــی دیــوانه خــو
راز موجـــودی کـه در فکــرش نــبود ذرهای ســـــودای نــــــام و آبـــرو..
(فرخزاد،۱۳۶۸: ۵۶)
فروغ در شعر دیوشب، درکنار فرزندش، برای خواب کردن او از دیوی سیاه سخن میگوید:
لایلای، ای پســــــر کوچــــک مــن دیـــده بـربند که شــب آمده است
دیــده بـــربند کـه ایـــن دیــــو سیاه خون به کف، خنده به لب آمده است
ســر بــــــه دامـان مـن خســته گذار گوشکـــن بانـگ قدمهــــایش را
کمــــر نـــــارون پــیــــر شــکست تا که بگذاشــت بـر آن پــــایش را..
(همان:۳۲)
در ادامه، در اعتراض به خویشتن، از تردامنی وگناهآلودگی خود سخن میگوید. دیو برفضای خانهی تاریک فروغ گام مینهد بر زن خفته بر بالین فرزند می شورد.
…ناگــهان خامشـی خانـــــه شکست دیـوشـــب بانــــگ بـــرآورد که آه
بـــسکن ایزن کــــــه نترسم از تو دامنـــت رنــــگ گنــاه اسـت،گناه
دیــــوم امـــا تـــــو زمــن دیـوتری مــــادر و دامــــن ننــــگ آلـوده
آه! بـــرادر ســــــــرش از دامــــن طفلـک پــــــاک کجــــــا آسـوده….
بانــگ مـــیمــیرد و در آتـــش درد مـیگذارد دل چـــــون آهــــی من
مــیکنم نـــاله کــــه کــامی،کــامی وای بـــــردار ســـراز دامـــن من
(فرخزاد،۳۳:۱۳۶۸)
۵-۱-۵- اعتراض پیرامون شعر و شاعری خویش
«در ادبیات کلاسیک ایران چه بسا شاعران که از شرابخوریها… عاشقیها… وجنون، دیوانها پرداختند، در صورتی که نه دیوانه بودند و نه عاشق و نه در تمام عمر، بوی شراب به مشامشان رسیده بود. امروز هم شاعری میتواند از گناه و عصیان دمزند؛ درحالی که خود معصوم و بیگناه است.» (لنگرودی:۱۳۸۴،جلد۱۷۶:۲) علت شهرتی بیسابقه فروغ، بیپروایی خاصّی است که در اشعار او به چشم میخورد. قبل از او بسیار کسان در این وادی قدم برداشته بودند؛ ولی هیچکس بمانند او تمنیّات گریزنده و درونی خود را تصویر نکرده بود و شاید علت بیشتر گیرایی آن اشعار این بود که از زبان زنی بیان میشد. زنی که بیاعتنا به آداب و رسوم اجتماعی، آن چه را میخواست به رشته نظم میکشید. (همان،۱۷۷) و این بیاعتنایی او به آداب و رسوم، باعث ایجاد واکنش های متعدّدی درمورد شعر او شد. «یکی شعرهایش را شعرهای رختخوابی میداند، دیگری بویفرنگی و غربزدگی به مشامش میرسد و کسی دیگر آزاد زیستن او را چیزی جدا از بیبندباری تعبیر میکند و کسی هم در پی انتشار تولدی دیگر،کشف میکند که فروغ از شرّ پایین تنه دارد خلاص میشود. انسان ایرانی درک نمیکرد که فروغ در راهِ شناخت خویش، پیش از آنکه جامعهی فاسد و عقبماندهی ایران را نقد کند، بیرحمانه به نقد خویش پرداخته است.» (جلالی،۱۳۷۷ :۸۴)
«انتشار اسیر، غوغایی برانگیخت، غوغا بر سر بیپروایی زن عصیانگر و شهوتپرست و آزادهای که هر چه تمامتر، تمنّیات خود را مؤثّر و آشکار بیان میکرد. درکمتر نشریّهای بود که در آن حرفی از بانوفروغ نباشد. در جامعهای بسته و متظاهر به فرهنگمآبی که امکان هیچ گونه آزادی عمل در جوهرهاش وجود نداشت، اشعار وگفتار و رفتار فروغ، تجلّی آمال مردم و زنان مدّعی تجددخواهی بود. او برای زنان غربگرا، نماینده تمام و کمال زنی آزاده و برای مردان محروم ایرانی، تجلّی آمال سرکوب شده بود.» (لنگرودی،۱۳۷۰،جلد۲ :۱۹۳) در میان همین هیاهوست که نامهای از فروغ به مجلهی امید ایران میرسد. نامه در واقع اعتراضنامهای است بر دنیایی کثیف و انباشته از پستیها و زشتیهاست. اعتراض بر دنیایی که هنرمند از هرکس دیگر بیشتر تازیانه میخورد. فروغ در آن نامه می نویسد: «….یک شعر وقتی زیباست که شاعر تمام هیجانات والتهابات روح و جسم خود را در آن منعکس کرده باشد. من عقیده دارم که هر احساسی را بدون هیچ قید و شرطی باید بیان کرد … برای من که یک زن هستم خیلی مشکل است که بتوانم در این محیط فاسد، در عین حال وجههی خودم را حفظ کنم… میدانم این راهی که من میروم در محیط فع

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  jemo.ir  مراجعه نمایید.

لی خیلی سر و صدا تولید کرده و مخالفین زیادی برای خودم درست کردهام؛ ولی من عقیده دارم بالاخره باید سدها شکسته شود. و یک نفر باید این راه را می رفت. ومن چون در خودم این شهامت و گذشت را می بینم، پیشقدم شدم… میدانم که خیلی اشعار من را تعبیر و تفسیر میکنند و حتی برای بدنام کردن من، برای اشعارم جواب میسازند تا به مردم وانمود کنند که من برای شخص معیّنی شعر میسازم؛ ولی با همه اینها، از میدان در نمیروم. من شکست نمیخورم و همه چیز را در نهایت خونسردی تحمّل میکنم. (لنگرودی،۱۳۷۰،جلد۲ :۱۸۰-۱۷۹)
فروغ در اعتراض به انتقادِ نوشته شده در یکی از مجلات معروف در مجلهی امید ایران چنین میگوید: «اولاً شخصی که انتقاد کرده بود، اینقدر شهامت نداشت که منظور خودش را صریحاً بیان کند، بلکه در لفّافه، چیزهایی گفته بود که من از این انتقاد خندهام گرفت و یاد این شعر معروف افتادم:
شیخی بــه زنی فاحشه گفتا مستی هر لحظه بـه دام دیــگری پابستی
گفتا شیخی هـر آن چه گویی هستم اما تـو آن چنان که مینمایی هستی
بدیهی است که من به این گونه انتقادات توجهی ندارم.» (فرخزاد،۱۳۸۴ :۱۲۳)