اعتراض در شعر فروغ۹۱- قسمت ۳۷

حلقهی خوشبختی است، حلقهی زندگی است.
روزها گذشت
روزهایی که به امید وفای شوهر به هدر رفته هدر
زن پریشان شد و نالید
وای این حلقه که در چهرهی او
باز هم تابش و رخشندگی است،
حلقهی بردگی و بندگی است. (فرخ زاد،۶۴:۱۳۶۸)
فروغ در شعر راز من، از مجموعهی اسیر، ازدواج را چون زندانی میداند که دیوارهای سنّت، ازدواج او را اسیر کرده و روحیّه شادابی را از او گرفته است و حال او زنی غمگین وگرفتار در زنجیرهای زندگی زناشویی است.
هیچ جـــز حســرت نباشد کار من بخـت بــــد بیگانــهای شــد یار من
بیگنــه زنجیــــر بـــرپایــم زدند وای از ایــــن زنـــدان محنت بارمن
من پریشـان دیــــده میدوزم بر او بیصـدا نالم کـه، این است آنچه است
خود نمیدانم کـه اندوهم زچیست زیر لـب گویم، چه خوش رفتم زدست…
(همان :۵۶)
در جایی دیگر از عشق زود هنگام و مضحک خود مینالد:
…به خــدا غنــچهی شـادی بودم د ست عشق آمــــد و از شاخم چید
شعلــهی آه شـــدم، صـدافسوس که لبــم بـــاز بــر آن لــب ترسید
عاقبت بنــــد ســفر پـایـم بست میروم، خنـــده بـــه لب، خونین دل
میروم، از دل، مــن دسـت بـدار ای امیــــد بــی عبـث بــیحاصل
(همان:۲۶)
فروغ، در جایی دیگر از عشق بیهودهی خویش که زیربنای ازدواجش بود، شکوه می کند:
چرا امید بر عشـقی عبث بست چــــرا دربســتر آغــــوش او خفت
چرا راز دل دیــــوانــهاش را به گـــوش عاشــقی بیــگانه خوگفت…
(فرخزاد، ۱۳۶۸ :۳۸)
۵-۱-۲- اعتراضات پیرامون فرزندش کامیار
همانطور که پیشتر بیان شد، فروغ برای پیوستن به شعر از همسرش جدا میشود و همسرش حق قانونی نگهداری از فرزندش، کامیار، را بر عهده میگیرد و این موضوع موجبات ناراحتی فروغ را فراهم میسازد و او را میآزارد و در شعر پنجره از مجموعهی پایانی، اینگونه اعتراض خویش را سرمیدهد.
وقتی که اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان بود
و در تمام شهر قلبِ چراغهای مرا تکّهتکّه میکردند
وقتی که چشمهای کودکانهی عشق من را
با دستمال تیرهی قانون بستند…. (همان :۲۴۲)
درد فراق از فرزند، تا پایان زندگی فروغ را رها نمیکند. و در چندین شعر، ناراحتی خویش را بیان میکند. از جمله درآغاز شعر خانهی متروک، از درد دوری از فرزندش چنین مینالد:
دانم اکنــون از آن خـــانهی دور شـــــــــادی زنـــــدگی پرگرفته
دانم اکنون کـــه طــــفلی به زاری ماتــــــم از هجـــــر مــادرگرفته…
دورتر، کــودکـی خفتـه غمـــگین در بـــــر دایـــهای، خــسته وپیر
برســر نقـش گـــلهــای آن قالی ســرنگـون گشــته فنجانی از شیر
(همان :۶۰)
فروغ در شعر بیمار از شبی مینالد که فرزندش بیمار است و اینگونه با خدا و ستارهها نجوا میکند:
طــفلی غنـــوده در بــــر من بیمار با گونـــههـای ســرخ تــبآلوده
بـا گیســــوان درهــــم و آشــفته تـا نیمـــهی شـــــب ز درد نیاسوده
هردم میـــان پنجهی مـــن میلرزد انگشـــتهای لاغـــر و تب دارش
مــن ناله مـیکنم کـــه خــــداوندا جانـــم بگیــر و کــم بــده آزارش…
ای اخــتران کـــه غــرق تمـاشایید این کودک مــن است که بیمار است
شب تــا ســـحر نخفتهام و می بینید این دیـدهی مــن است که بیدار است

برای دانلود متن کامل این پایان نامه به سایت  fumi.ir  مراجعه نمایید.