پایان نامه درمورد نظام سرمایه داری و روابط بین المللی

دانلود پایان نامه
  • 3-2- زمینه های فکری دولت مدرن
    پدیده دولت مدرن که پاسخی به مشکلات عمومی جامعه بود، دو مؤلفه مهم حاکمیت و ناسیونالیسم در بستر دولت مدرن شکل گرفتند. حاکمیت به اقتدار پراکنده جامعه نظم بخشید وناسیونالیسم جای خالی مسیحیت را پر نمود .

    3-2-1- حاکمیت


  • دولت مدرن را نمی توان بدون حاکمیت تصور کرد ، حاکمیت از عناصر تأسیسی دولت است که آن را از سایر انجمن ها جدا می سازد. حاکمیت به معنای عالیترین اقتدار در دولت است که ممکن است بر حسب تعریف در پادشاه ، پارلمان ، قانون ، مردم و … تجلی یابد . حاکمیت ممکن است محدود به ملاحظاتی باشد ، اما نمی تواند محدود به قانون بالاتر از خود باشد . در بستر نظریه حاکمیت ، ویژگی اختصاصی دولت این است که اراده اش بر همه انجمن ها برتری داشته باشد . قوانینی که وضع می کند آخرین سخن در موضوع هایی است که می خواهد به زیر کنترل خود درآورد .
    نظریه حاکمیت وابستگی نزدیکی به نظریه دولت مدرن دارد . ریشه مفهوم حاکمیت را می توان تا عهد امپراتوری روم دنبال کرد ؛ اما فقط در نیمه دوم قرن شانزدهم بود که این مفهوم به موضوع مهمی در اندیشه سیاسی تبدیل شد . حاکمیت راه تازه ای برای تفکر درباره یک مسئله قدیمی باز کرد : طبیعت قدرت و حکومت . وقتی شکل های اقتدار موجود در نظر مردم ، دیگر نمی توانست همچون یک حق اهدا شده جذابیت وتازگی داشته باشد ، نظریه حاکمیت حلقه تازه ای بین قدرت سیاسی و حکومت فراهم می کرد . در نبرد بین کلیسا ، دولت واجتماع ؛ حاکمیت یک راه بدیل برای درک مشروعیت ادعاهای دولت فراهم می کرد . این نظریه موجب ایجاد دو نگرانی بسیار اساسی شد : این که اقتدار حاکم در نهایت در کجا نهفته است و دوم این پرسش که شکل شایسته و محدودیت های عمل دولت در محدوده مشروع کدام است . نظریه حاکمیت بدین ترتیب به نظریه قدرت مشروع یا اقتدار تبدیل شد( طاهایی ، 1385 : 27- 26 ). مهمترین خصوصیتی که مرحله نو فلسفه سیاسی را در غرب از مرحله کهنه ممتاز می کند تکیه آن بر روی اصل حاکمیت ملی است . برترین مرجع وفاداری ودلبستگی سیاسی برای یونانیان باستان پولیس یا شهر خدایی و برای اروپاییان قرون وسطی ، مملکت جهانی یا امپراتوری مسیحی بود . کشور همسایه ایتالیا ، فرانسه از اواخر قرون وسطی گامهای بلند در راه حاکمیت ملی برداشته بود و مخصوصاً کشاکشی که میان فیلیپ چهارم پادشاه فرانسه و پاپ بونیفاس هشتم در پایان قرن سیزدهم میلادی در گرفت غیرت ملی فرانسویان را برانگیخت و آنان را آماده پذیرش مفهوم حاکمیت ملی کرد ( عنایت ، 1384: 179).این وظیفهشناسی مهم را ژان بدن به خوبی ایفا کرد.
    حاکمیت به نظر بدن عامل اصلی همبستگی ویگانگی جامعه سیاسی است و جامعه سیاسی بدون آن نمیتواند پایدار بماند. بعلاوه حاکمیت مظهر آن تناوب فرمانروایی وفرمانبرداری است که ناموس وطبیعت امور بر هر گروه اجتماعی خواستار زیستن و باقی ماندن تحمیل میکند. او با همه این تأکید بر روی اهمیت و ضرورت حاکمیت تعریف سادهای از آن به دست میدهد. حاکمیت؛قدرت مطلق ودائم حکومت یک اجتماع است(طاهری،1384: 212).پس حاکمیت دو نشان دارد : دائم بودن ومطلق بودن . او در شرح معنای دائم بودن حاکمیت ، میان حکومت وحاکمیت فرق می گذارد وحکومت را قوه اجرایی وظایف ناشی از حاکمیت می دانند که مدتی معین ومحدود دارد و حال آنکه حاکمیت در نظر او از لحاظ زمانی نامحدود و دائم است . حاکمیت علاوه بر دائم بودن مطلق است ، زیرا کشور دارای حق حاکمیت نمی تواند هیچ مقام قانونی را برتر از خود تحمل کند ( عنایت، 1384: 186-185).حاکمیت از دو بعد مهم برخودار است: بعد خارجی که در آن حاکمیت معمولاً به معنای استقلال و عدم وابستگی وهرگونه اجتماع سیاسی دیگر است؛ و بعد داخلی که در آن حاکمیت به معنای قدرت و اقتدار متمرکز ونامحدود در درون آن اجتماع میباشد(مک کالوم،1383: 328).
    بدن با آگاهی از زیان های استبداد معتقد بود که گرچه حاکمیت متضمن قدرت فائقه و مطلقه است لیکن عکس این حکم درست در نمی آید ، یعنی اعمال هر قدرت فائقه ای متضمن حاکمیت نیست . دلیلش آن است که بدن میان حاکمیت ومجرد نظم فرق می گذارد و در توضیح آن می گوید که فقط نظمی عادلانه است که بر قوانین طبیعی متکی باشد و قوانین طبیعی را که از اراده خداوند بر می خیزد به یاری عقل می توان شناخت و باید حاکمی را بر مردم گماشت تا رفتارشان را تابع قوانین طبیعی گرداند واین حاکم باید قدرت مطلقه داشته باشد ( عنایت ، 1384: 190 ). مسائل عمدهای که مفهوم حاکمیت به طور کلی پاسخ به آن بوده است، این نظریه است که در هر اجتماع انسانی باید اقتدار برتری وجود داشته باشد. اقتداری که هرگونه نزاع احتمالی بین اعضای اجتماع با مراجعه به آن حل وفصل گردد(مک کالوم،1383: 334). بدن برای آنکه حاکمیت با قدرت شهریار مستبد و ستمگر مشتبه نشود آن را بیشتر مفهومی متعلق به حوزه قانون و حقوق می شمارد تا جلوه ای از قدرت سیاسی و این معنی به ویژه از بحث او درباره جنبه خارجی حاکمیت یعنی آثار آن در روابط بین المللی آشکار است . خلاصه آنکه کشور مطلوب بدن با این که نیرومند است متجاوز نیست و با این که به شیوه پادشاهی اداره می شود از خودکامگی بر کنار است (عنایت ، 1384: 192).از نظر بدن دولت برای دست یافتن به هدف های خود باید قدرت نامحدودی داشته باشد . قدرت حکمران ، فرد باشد یا یک نهاد از اجرای قوانین معلوم می شود . همه قوانین از حکمران بر می آید حتی قانون عرفی قداست خود را از حکمران می گیرد و ممکن است به حکم حکمران منسوخ شود(عالم ، 1384 : 153 ) .بدن درباره مذهب وتعارضات مدنی قرن شانزدهم ، اظهار داشته بود که اگر این امکان وجود داشت که قدرت عالی را در ورای تعارض ها برای حکومت کردن قرار دهیم ، تعارضات یاد شده حل و فصل می شود . او استدلال می کرد یک جامعه مشترک المنافع قاعده مند ، وابسته به ایجاد یک اقتدار مرکزی است که بتواند قدرت تصمیم گیری را در یک اجتماع خاص بدست آورد. وی آنچه به عنوان اولین جمله نظریه مدرن حاکمیت تلقی می شود بیان داشت و آن این که در داخل هر اجتماع سیاسی و دولتی، باید دستگاه تعیین کننده ای وجود داشته باشد که اختیارات و قوای آن به عنوان مبنای اقتدار از سوی اجتماع شناسایی و تصدیق گردد(طاهایی ، 1385: 27 ).در این مجال باز هم نظریه اسپریگنز کاربرد می یابد،نظریه حاکمیت بدن تلاشی است که وی برای حل مشکلات جامعه خود به آن تمسک می جوید.
    بدن در خلال جنگهای مذهبی فرانسه میزیست و نوشتههای او،بازتاب وضع پرآشوب و نابسامان آن روزهای تیره است. برای فهم افکار بدن یا هر متفکر دیگری باید عوامل مؤثری را که تحت تأثیر آنها ، افکار وی شکل گرفته بررسی شود(طاهری،1384: 212)چرا بدن بر سر حصر ومرکزیت حق حاکمیت چنین اصرار می کرد ، زیرا در زمان او که هنوز فئودالیسم قدرت داشت و فرقه های مذهبی به جان یکدیگر افتاده بودند عوامل متعددی مانع از اعمال این حق می شد . یکی از آن عوامل ، دخالت کلیسای کاتولیک، دیگری سیطره جویی حکومت های امپراتوری بود . از زمان بدن به بعد دولت هایی که در راه استقلال وحاکمیت ملی پیش می رفتند خود را از قید این دو عامل رها کردند ( عنایت ، 1384: 187 ).مفهوم حاکمیت به اندیشمندان و حاکمان غربی کمک نمود تا شکل تازهای از نظم سیاسی را بوجود آورند.
    3-2-2- ایدئولوژی دولت ساز : ناسیونالیسم
    ناسیونالیسم را ایدئولوژی دولت مدرن می دانند . طرح ایده ناسیونالیسم در اروپای بعد از رنسانس ، عمدتاً به دلیل خلأ ایدئولوژیک بعد از کاهش اقتدار کلیسا بوده است تا بتواند جای خالی مسیحیت را در غرب پر کند . در این میان رقابت کشورهای غربی در دوره استعمار به نام منافع ملی ، نیازهای نظام سرمایه داری در جهت حفظ بازار داخلی و ترغیب مردم به استفاده از تولیدات صنایع ملی نیز مؤثر بوده اند.ناسیونالیسم به عنوان یک نیروی محرک به بعضی از هویت های فرهنگی خاص که قبلاً موجود بودند اجازه داد تا به عنوان محملی برای توجیه مرزهای سرزمینی دولت – ملت عمل کنند . از پایان قرن هجدهم به بعد ناسیونالیسم به منزله یک نیروی اجتماعی وسیاسی به طور فزاینده ای اهمیت پیدا کرد . انترناسیونالیسم انقلاب فرانسه هنگامی که فرانسه انقلابی در صدد صدور اندیشه های رادیکال خود برآمد به سرعت به ناسیونالیسم تیدیل گردید ، اما دوره صد ساله از 1815تا سال 1919 بود که می بایست قرن ناسیونالیسم اروپایی باشد .
    ناسیونالیسم ، به عنوان ایدئولوژی و جنبش اجتماعی بعد از پایان قرن هجدهم در معرض دید و توجه قرار داشته است . در واقع اغراق نیست اگر بگوییم تاریخ اروپا از 1789تا 1945 مترادف است با تاریخ رشد وتوسعه ملت های مدرن ( اوزکریملی ، 1383: 25 ).هیچ عقیده سیاسی نقشی برجسته تر از ناسیونالیسم در شکل دادن به چهره دنیای مدرن نداشته است . میلیون ها نفر از مردم سراسر جهان با اراده خویش جان خود را در راه “وطن” فدا کردند واین ایثارگری تقریباً مرسوم و معمول توده ها هنوز فروکش نکرده است ( اوز کریملی ، 1383 : 11) .
    اگر نقطه ای وجود داشته باشد که بر سر ان توافق باشد این است که اصطلاح ناسیونالیسم پدیده ای کاملاً مدرن است . نخستین کاربرد ثبت شده آن به فیلسوف آلمانی یوهان گوتفرید هردر و روحانی ضد انقلاب فرانسه ، آبه آگوستین دوبرال در پایان قرن هجدهم برمی گردد که به هیچوجه شباهتی به یک مفهوم اجتماعی و سیاسی روشن نداشت ( اسمیت ، 1383 : 15) .این نکته حقیقت دارد که شبه نظامیان صرب در کوزوو یا مبارزان اتا ( جنبش چریکی باسک ) انگیزه های متفاوتی از شهروندان معمولی آمریکایی یا فرانسوی دارند اما همه این انگیزه ها به رغم صورت وشدت متفاوتشان ، به خانواده واحدی تعلق دارند . آنچه اینها را با هم متحد می سازد گفتمان ناسیونالیستی است . آنها از این گفتمان برای توضیح ، توجیه و مشروعیت بخشیدن به اقداماتشان سود می جویند ( اوزکریملی ، 1383 : 16 ) ایدئولوژی ناسیونالیسم به شیوه های گوناگونی تعریف شده است . اما اکثر این تعاریف دارای مضامین مشترکی هستند و غالباً با یکدیگر همپوشانی دارند البته مضمون عمده ، دلبستگی فوق العاده به ملت است . ناسیونالیسم ایدئولوژی است که ملت را در مرکز علائق خود قرار می دهد . همچنین از نظر ناسیونالیست ها یک ملت نمی تواند بدون میزان مشخص و معینی از استقلال یا خودمختاری ملی ، وحدت ملی و هویت ملی به بقای خود ادامه دهد ( اسمیت ، 1383: 19) . مدارک فراوانی وجود دارد که احساس نیرومند هویت ملی نقشی مهم و حتی نقشی اساسی در ایجاد بسیاری از دولت های اروپای مدرن بازی کرد از این جهت که انزجار از حکومت بیگانه بسیار شدید بود و سخنان هیجان برانگیز سیاسی که توسط رهبران جنبش های خود مختاری واستقلال در نقاط مختلف اروپا به کار برده می شد اغلب در قالب اصطلاحات ناسیونالیستی ادا می گردید ؛ اما این که ناسیونالیسم تا چه اندازه از یک سو ایدئولوژی نخبگان و از سویی دیگر ایدئولوژی توده مردم بود کمتر آشکار است . در واقع ناسیونالیسم را میتوان یک نیروی یگانگی بخش در برابرهمسایگان دولت در نظر گرفت که هویتی خارجی فراهم می کند بدون این که لزوماً هویتی در درون کشور برای اکثریت کشور فراهم سازد( راش ، 1385 : 38 ) .
    مطالعات مربوط به ناسیونالیسم به لحاظ تاریخی چهار مرحله را پشت سر گذاشته است :
    قرون هجدهم و نوزدهم که اندیشه ناسیونالیسم متولد شد . در این مرحله سهم متفکرانی نظیر کانت ، هردر ، فیشته ، روسو، میل ، مارکس و مورخانی چون رنان ، فون ترایچکه ، و لرد اکتن مورد توجه است .
    1945 تا 1918 ، که ناسیونالیسم موضوع پژوهش آکادمیک می شود . آثار کارلتون هیز ، هانس کوهن و لوییس اسنایدر در این بستر قابل ذکر است.
    1945 تا اواخر دهه 1980 که جامعه شناسان و علمای سیاست وارد مباحثه می شوند و تا حدودی در نتیجه این کار ، بحث تنوع بیشتری به خود می گیرد . در اینجا آراء نظریه پردازان مدرن سازی نظیر : دانیل لرنر، کارل دویچ و مدرنیست های اولیه مطرح می شود .
    از اواخر دهه 1980 تا حال حاضر که نلاش شده است تا پای از مباحثه کلاسیک ( خصوصیت مرحله سوم) فراتر گذارده شود ( اوزکریملی ، 1383: 21-20) .
    به رغم رواج گسترده ، ناسیونالیسم را علمای علوم اجتماعی تقریباً تا همین اواخر جدی نمی گرفتند . تنها در دهه های 1920 الی 30 19بود که ناسیونالیسم با آثار پیشگام مورخانی چون کارلتون هیز، هانس کوهن ، لوییس اسنایدر ، ای اچ کار به موضوع پایدار پژوهش های آکادمیک مبدل شد . این مورخان بر خلاف اسلافشان که اغلب دلمشغول مسائل اخلاقی بودند ، ناسیونالیسم را موضوع تحقیق مجزا تلقی کردند و از عوامل جامعه شناختی در تفسیرهای خود سود جستند . در دهه های بعدی و تحت تأثیر تجربه استعمار زدایی وگسترش دولت های جدید در آسیا و آفریقا ، بر تعداد و تنوع مطالعات مربوط به ناسیونالیسم افزوده شد . بیشتر این مطالعات که نسخه ای از مدل رو به گسترش ملت سازی را تأیید می کردند ناسیونالیسم را همزاد فرایندهای مدرن سازی تلقی می نمودند. از سویی دیگر ، دهه 1980 از بسیاری جهات نقطه عطفی بود . با انتشار آثاری چون “ملت ها پیش از ناسیونالیسم” اثر جان آرمسترانگ ( 1982) ، “جوامع تصوری” نوشت بندیکت اندرسون (1983)، “ملت ها وناسیونالیسم” اثر ارنست گلنر ، “ابداع سنت” از اریک هابز باوم و ترنس رینجر ( 1983)و ریشه های قومی ملت ها از آنتونی دی اسمیت ( 1996) بحث ناسیونالیسم دوران نوجوانی خود را پشت سر گذاشت . در این دوره ، نظریه ها ظریف تر و پیچیده تر و خطوط تنازع واضح تر شد . ناسیونالیسم در سال 1947اولین نشریه آکادمیک را صاحب شد و ادبیاتی مهیج و حتی جنجالی به وجود آورد( اوز کریملی ، 1383 : 12- 11).
    ناسیونالیسم به منزله یک نیروی اجتماعی وسیاسی مدرن خاص اروپا نیست، اما از نظر تاریخی خاستگاه آن در اروپا قرار دارد . به طور مسلم در اواخر قرون وسطی انگلستان و فرانسه می توانستند ملت توصیف شوند به این معنا که اکثریت قاطع جمعیت آنها به گروههای مشترک قومی ، زبانی و فرهنگی تعلق داشت . این که تا چه اندازه به درستی می توان این وجه اشتراک را به مفهوم ملت یا هویت ملی تعبیر کرد موضوع دیگری است اما توسل به میهن پرستی ناشناخته نبود . با وجود این ، بیشتر دولت ها در اروپای بعد از قرون وسطی حتی به مفهوم توده عوام ، ملت نبودند تا چه رسد به معنای اشتراک در هویت ملی . امپراتوری های ترکیبی بزرگ هابسبورگ های اسپانیا واتریش ، روسیه وترکیه سرزمین های پهناوری را اشغال کرده بودند در حالی که آلمان وایتالیا شامل دولت های بسیاری می گردیدند. چهار دولت اسکاندیناوی ، دانمارک ، نروژ ، سوئد و فنلاند در بیشتر تاریخشان با یکی از همسایگانشان متحد بودند و بلژیک وهلند امروزی ، پس از به دست آوردن استقلال از اسپانیا تا اوایل قرن نوزدهم با یکدیگر متحد بودند ( راش ، 1385 : 37). ارتباط نزدیک بین سرمایه داری وناسیونالیسم ، که خود را در تمام این مراحل متبلور می کرد ، خصوصیت بارز دولت مدرن در تمام قرن نوزدهم بود . بدین گونه دولت مدرن توانست دقیقاً به همان اندازه که لیبرالی یا ملی نامیده می شود ، سرمایه داری نامیده شود . به هر حال در نتیجه تمایلات سرمایه دارانه ای که آزادانه مسیر خود را می پوییدند ، دولت که قبلاً در پیشبرد منافع سرمایه داری ذی نفع بود ، شروع به حمایت بیشتری از منافع نیروی کار و محدود کردن آزادی سرمایه کرد . همچنین کوشش برای تخفیف تعارضات قبلی بین سرمایه و نیروی کار و حفظ آن در چارچوبه های قابل تحمل نیز به ویژگی های دولت مدرن بر می گردد (طاهایی ، 1385: 102) . هویت سازی در قالب ناسیونالیسم از دیگر ویژگی های دولت سازی در غرب بود . دولت مطلقه در غرب واحد سیاسی را نخست بر مبنای یک شخص واحد یعنی پادشاه متمرکز کرد . سپس دسته بندی های نژادی موجود به موازات این تمرکز سیاسی در قالب مفهوم ملت به هم پیوند زده شدند . بر این مبنا ملت یک بازیگر اجتماعی محسوب می شد و موجودیتش مستلزم حضور یک قدرت متمرکز در سرزمین مشخص بود . از این پس مرزهای قومی – فرهنگی و مرزهای سیاسی به طور بنیادین با مرزبندی های سابق متفاوت بودند و هر ملتی احساس می کرد مرزهای خود را باید مطابق با مرزهای فرهنگی و قومی خویش تعیین کند . در گذشته اروپاییان با اشاره به مفهوم بربر یا کافر هویت اجتماعی و سیاسی خود را تعیین می کردند در حالی که در این دوره در خارج از مرزهای ملی دیگر کافران یا بربران وجود نداشتند بلکه ملت های دیگر ودولت های دیگر بودند که مبنای دولت ملی قرار می گرفتند . بدین ترتیب سنت برجا مانده در اروپا در عرصه هویت سازی مجدداً به کمک دولت های مدرن آمد وتوسعه آنها را هموار کرد ( دلیرپور ، 1386: 115) .بدین سان مفهوم اساساً اروپایی دولت ملی به صورت مدلی برای دولت مدرن درآمد وهرجا که هویت ملی وجود نداشت لازم گردید که ایجاد شود ( راش ، 1385 : 39 ) . زبان ، فرهنگ ، تاریخ وایدئواوژی همراه با پرچم ملی وسرود ملی نمادهای هویت ملی بودند و در بسیاری از موارد هنوز هم هستند . نقش اساسی در فرایند ملت سازی همیشه توسط رهبران سیاسی ایفا می گردد که مدعی نمایندگی ملت هستند ( راش ، 1385 : 41 ) . تشکیل ملت متضمن وسایل دیگر نیز هست : اجتماعی کردن جمعیت از طریق آموزش و پرورش و رسانه های همگانی ؛ نیاز به دفاع از ملت در برابر تهدید خارجی ، واقعی یا خیالی ؛ استفاده از جنگ به منزله یک نیروی یگانگی بخش ؛ عضویت در سازمانهای منطقه ای و مهمتر از همه سیاست های توسعه اقتصادی ( راش ، 1385 : 42 ). در نهایت با ارزیابی نقادانه رویکردهای عمده نظری وتاریخ ناسیونالیسم نتایج زیر حاصل خواهد شد :
    هیچ نظریه عمومی درباره ناسیونالیسم نمی تواند وجود داشته باشد .
    ناسیونالیسم یگانه ای وجود ندارد ؛ نه تنها اقسام گوناگونی از ناسیونالیسم وجود دارد بلکه اعضای مختلف اجتماعات قومی وملی نیز برداشت های متفاوتی از ملیت دنبال می کنند .
    مخرج مشترک همه این جنبش ها ، آراء ، سیاست ها و پروژه های متفاوت، گفتمان ناسیونالیستی است . به عبارت دیگر آنچه ناسیونالیست های متفاوت را به وحدت می رساند گفتمان و شعار ملیت است .
    گفتمان ناسیونالیستی تنها زمانی می تواند مؤثر باشد که بر پایه زندگی روزمره بازتولید شود .
    این نوشته در آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.