وجود خداوند و شناخت انسان

دانلود پایان نامه
  • آشنایی مسلمانان با اندیشه‌های یونانی از طریق ترجمه متون اصلی توسط مترجمان برجسته آغاز شد. اما پس از اینکه محتوای این آثار به ادبیات فکری و فلسفی مسلمانان راه یافت، احتمالاً بسیاری از نقل قول‌ها، داوری‌ها و اظهار نظرها با تکیه بر منابع درجه دو صورت گرفته است. بنابراین نمی‌توان مطمئن بود که داوری قاضی درباره عقیده سوفسطائیان مبتنی بر متون اصلی ترجمه شده صورت گرفته است. نوع اظهار نظر او ـ که در آن، عقیده سوفسطائیان با عدم وضوح و دقت تقریر شده است ـ حتی این احتمال را نیز مطرح می‌کند که او بر اساس اقوال مشهور در افواهِ اهل علم اظهار نظر کرده باشد ـ نه با تکیه بر آثار مکتوب.
    به هر تقدیر او درباره سوفسطائیان سخن گفته است و این جریان فکری ـ فلسفی، واقعیتی تاریخی دارد که از آن شواهد و قرائنی باقی مانده است. با این وصف ما می‌توانیم با جستجو در میان این شواهد و قرائن، میزان صحت و دقتِ ادعای قاضی را تا حدودی ارزیابی کنیم. با توجه به اینکه قاضی مسئله انکار وجود و موجودات را به عنوان عقیده سوفسطائیان مطرح کرده و دیدگاه خود را ناظر به همین عقیده بیان کرده است، جستجو‌ها به دیدگاه گروهی از سوفسطائیان محدود می‌شود که به انکار وجود شهرت داشته‌اند.
    بررسی‌های اجمالی نام دوتن از سوفسطائیان و شکاکان یونانی را پیش روی این جستجو قرار می‌دهد؛ گرگیاسِ لئونتینی (حدود 484-375 ق.م.) و پورونِ الیسی (حدود 360-270ق.م.). البته با توجه به اینکه در نهضت ترجمه، برخی از آثار افلاطون و مجموعه کامل آثار ارسطو به عربی ترجمه شده است، احتمال آشنایی مسلمانان با اندیشه‌های گرگیاس از طریق آثار این دو، زیاد است. اما در بررسی‌های انجام شده درباره ترجمه‌های نخستین عربی، اشاره‌ای به ترجمه اثر یا آثاری که منعکس کننده آراء و نظرات پورون بوده باشد، دیده نمی‌شود. گذشته از این، بررسی دقیق‌ترِ آنچه از سخنان پورون به دست ما رسیده است نیز نشان می‌دهد، دیدگاه منسوب به پورون با عقیده مورد نظر قاضی فاصله دارد. اما در عوض آنچه از گرگیاس نقل شده، به دیدگاهی که قاضی بدان اشاره کرده، نزدیک‌تر است.
    آنچه درباره زندگی و اندیشه‌های پورون به دست ما رسیده، تنها مطالبی است که تیمون فلیوسی (حدود 320-230 ق.م.) شاگرد و مفسر آراء او، روایت کرده است؛ چرا که از پورون هیچ نوشته‌ای در دست نیست و احتمالاً اندیشه‌هایش را به صورت شفاهی بیان می‌کرده است. از تیمون دو کتاب برجای مانده که در بردارنده اشعار هجوآمیز وی است و در آن‌ها مطالب قابل توجهی درباره اندیشه پورون ذکر نشده است. درباره شرح حال پورون، مطالبی توسط دیوگنس لائرتیوس روایت شده اما آن‌ها نیز ناظر به ارکان تفکر وی نیست. مهم‌ترین منبع درباره اندیشه پورون قطعه نسبتاً کوتاهی است که آریستوکلس از تیمون نقل کرده است. این قطعه مورد تفسیرهای متفاوتی قرار گرفته است که در ادامه به مهم‌ترینِ آن‌ها اشاره خواهیم کرد. البته نمی‌توان نقش سکستوس امپیریکوس و تفسیرهای وی از اندیشه پورون را نیز در شهرت پورون به‌عنوان بنیان‌گذار شکاکیت یونانی نادیده انگاشت. او در کتاب خود با عنوانِ کلیات [مکتب] پورون، اندیشه‌های شکاکانه‌اش را نشأت گرفته از تعالیم پورون دانسته است (Svavarsson, 2010: 36).
    قطعه‌ای که آریستوکلس از تیمون نقل کرده است دربردارنده سه پرسش و پاسخ‌های پورون به این پرسش‌ها است. در آغاز قطعه پورون به عنوان اندیشمندی که اثری مکتوب از او باقی نمانده است معرفی شده و در ادامه از قول تیمون به عنوان شاگرد او آمده است:
    هر کس بخواهد خوب زندگی کند، باید سه پرسش را در نظر داشته باشد. نخست [اینکه] اشیاء فی‌نفسه چگونه هستند؟ دوم، ما از چه راهی باید به آن‌ها احاطه پیدا کنیم؟ و در نهایت برای آن‌ها که به احاطه [ما] درآمده‌اند، چه رخ خواهد داد؟ او ابراز می‌کند که اشیاء به یک میزان خنثی، بی‌ثبات و حکم ناپذیرند. بنابراین عقیده و دیدگاه ما راست یا دروغ نمی‌گویند. بنابراین ما نباید به آن‌ها اعتماد کنیم. در عوض باید بی عقیده، بی تکیه‌گاه و تزلزل ناپذیر باشیم. درباب هر شیء، نه [چیزی] بیش از آن بگوییم که [: آن شیء ممکن است] باشد یا نباشد، یا هم باشد و هم نباشد، یا نه باشد و نه نباشد (Eusebius, Praeparationis Evangelicae: 14.18).
    همان طور که ملاحظه شد در این عبارت بر دو مسئله تأکید شده است که یکی از آن‌ها جنبه ابژکتیو و دیگری جنبه سوبژکتیو دارد. توجه به هر یک از این دو بخش و معطوف کردن بخش دیگر بر آن، تفسیر متفاوتی از سخن منسوب به پورون به دست می‌دهد. در تفسیر نخست که معطوف به جنبه سوبژکتیو و معرفت‌شناختی مسئله است، بیش از هر مطلب دیگری، بر عدم اعتماد به عقیده و دیدگاه خود به عنوان سوژه و نوعی توقیف رأی و حکم تأکید شده است. در تفسیر دیگر، قسمت‌هایی از عبارت مورد توجه قرار گرفته است که می‌توان بر اساس آن، بی ثباتی و از دست رفتن اعتماد را به متغیر بودن اشیاء فی‌نفسه نسبت داد (Svavarsson, 2010: 41-47).
    توجه به محتوای عبارتی که از تیمون نقل شد، با ملاک قرار دادن هر یک از دو تفسیر، در نهایت ادعایی بیش از نوعی نمی‌دانم‌ گویی در بر ندارد؛ حال این ندانستن ریشه در ذاتِ بی ثبات اشیاء داشته باشد یا نقصان دستگاه معرفتی بشر. انکار وجود را در بخش پایانی عبارت، نمی‌توان حقیقتاً‌ انکار وجود دانست. این نوع از انکار، همان‌طور که ملاحظه شد، در کنار انکار نقیض‌اش تنها می‌تواند به معنای توقیف حکم قلمداد شود. این در حالی است که دیدگاه گرگیاس با این دیدگاه تفاوت‌های اساسی دارد. در ادامه نشان خواهیم داد که چگونه دیدگاه گرگیاس می‌تواند مصداق مناسب‌تری برای عقیده مورد نظر قاضی باشد.
    آنچه از آثار گرگیاس امروز به دست ما رسیده است، تنها قطعاتی از برخی خطابه‌های او است اما این قطعات در بردارنده دیدگاه فلسفی او درباره وجود نیستند. او استدلالش را در باب انکار وجود، در کتابی با نام درباره ناموجود یا درباره طبیعت تقریر کرده بود که این کتاب باقی نمانده است. تنها مرجع برای اطلاع از محتوای این کتاب، دو روایت است که یکی توسط سکستوس امپیریکوس در برضد ریاضی‌دانان نقل شده است و دیگری در کتاب مختصری با عنوان درباره کسنوفانس، ملیسوس و گرگیاس آمده است. این کتاب در گذشته به ارسطو منسوب بود اما این انتساب، مردود اعلام شد و اکنون نویسنده این اثر، مشخص نیست. هرچند این دو روایت، بسیار مختصر هستند اما از خلال هر دو می‌توان صورتی از استدلال گرگیاس را به‌دست آورد. تأکید ما در این بخش بیشتر بر روایت کتاب دوم، درباره کسنوفانس و… است؛ چرا که صورت منقح‌تری از استدلال گرگیاس در آن ارائه شده است.
    گرگیاس سه ادعای به‌هم پیوسته را در باب وجود، مطرح ساخته است. به اعتقاد او اولاً وجود، چیزی نیست. ثانیاً اگر چیزی باشد، قابل شناسایی نیست و ثالثاً اگر قابل شناسایی باشد، این شناخت قابل انتقال از کسی به دیگری نیست (MXG: 979 a). ما در این بحث تنها، بخش اول ادعای او را مورد توجه قرار می‌دهیم؛ چرا که دیدگاه عین‌القضات تنها معطوف به همین بخش است. در این بخش او وجود را انکار کرده است. در ادامه به بررسی استدلال او برای این ادعا خواهیم پرداخت اما لازم است پیش از آن، مفهوم وجود را در سیاق فکری گرگیاس تا حدودی مورد بررسی قرار دهیم تا آشکار شود مراد او از وجود چیست و در حقیقت، چه چیزی را انکار کرده است.
    یونان‌شناسان به حق معتقدند انکار وجود از سوی گرگیاس، در واقع واکنش او به ادعای اصلی فیلسوفان الئائی یعنی پارمنیدس و پیروان او است (نک. Guthrie 1969: 193). شباهت آیرونیک عنوان کتاب گرگیاس به کتابی از ملیسوس قرینه‌ای برای این ادعای آنان به‌شمار می‌آید. اما مهم‌تر از آن، انکار مفهوم اصلی فلسفه الئایی یعنی وجود، از سوی او است. به اعتقاد گاتری، گرگیاس حتی برای نیل به این مقصود از واژگون ساختن استدلال الئاییان برای اثبات وجود نیز استفاده کرده است (Guthrie 1969: 194). این ‌همه نشان می‌دهد برای شناسایی مفهومی که گرگیاس در صدد انکار آن برآمده است، باید آثار فیلسوفان الئایی به‌خصوص پارمنیدس را جستجو کنیم.
    پارمنیدس از پس اختلاف نظری که میان فیلسوفان طبیعی بر سر ماده‌المواد عالم پدید آمده بود، مفهومی را مورد توجه قرار داد که می‌توانست به این اختلاف‌ها پایان دهد. او نظریه وحدت‌گرایانه‌ای را بر اساس این مفهوم سامان داد که پیروان او ملیسوس و زنون نیز بخش‌هایی را بدان افزودند. او و پیروانش در پی اثبات دو ویژگی برای عالم بودند که هر دو حول مفهوم وجود تبیین می‌شد؛ یکی وحدت و دیگری ثبات. الئاییان در پی انکار کثرتی بودند که فیثاغورثیان در جهان می‌دیدند. زنون استدلال‌های مفصلی را علیه کسانی که حرکت را در عالم محقق می‌دانستند، ترتیب داد و تلاش کرد مفهوم وجود را با اوصافی که پارمنیدس برای آن برشمرده بود، اثبات کند.
    اندیشه پارمنیدس بر فعلِ ειναι (einai) استوار است. این فعل در زبان یونانی، کارکردی شبیه بودن در زبان فارسی دارد و مترجمان اروپایی نیز به همین ترتیب این واژه را ترجمه کرده‌اند. اما این مفهوم در اندیشه پارمنیدس با ویژگی خاصی به‌کار رفته است که واژه عربی وجود به طور دقیقی آن را منتقل می‌کند. این ویژگی را به ‌وضوح در قطعه دوم، سوم و ششم از در راه حقیقت می‌توان مشاهده کرد. اما قطعه سوم در بر دارنده عبارتی کلیدی است که این مسئله را در کوتاه‌ترین صورت خلاصه کرده است. « …آنچه مُدرَک است و آنچه هست یکی است (Diels, 1903: 14; Kirk, 1994: 271)». بنابر توضیحی که گاتری درمورد این عبارت داده است، فعل νοειν (noein)در حقیقت به معنای دریافت شده توسط νοος (nous) است؛ نیرویی که روشنگر است و فریفته نمی‌شود (Guthrie, 1965: 19).
    مفهوم nous در اندیشه یونانی، نقشی اساسی دارد و در طول زمان تا حدودی نیز متحول شده است. اما در این میان تأکید ما بر این تعبیر پارمنیدس از آن جهت است که دریابیم در اندیشه او، میان واقعیت و شناخت انسان از آن، شکافی وجود ندارد؛ به شرط آنکه این شناخت از سنخ noein باشد و با وساطت nous به‌دست آمده باشد. با این وصف، از منظر او و پیروانش در عالم، تنها وجود هست و این وجود، واحدی است ثابت که زمان و مکان ندارد و سرمدی است. آنچه ما انسان‌ها با بهره‌گیری از nous ادراک می‌کنیم نیز چیزی جز همین وجود نیست.
    مطلب مشابه :  منبع تحقیق با موضوع تصاویر ماهواره ای و تحلیل های آماری

  • حال که مفهوم وجود در اندیشه پارمنیدس و پیروان او را بازشناختیم می‌توانیم به سخن گرگیاس باز ‌گردیم و این ‌بار سخن او را با دقت بیشتری مورد بررسی قرار دهیم. آن‌گونه که در اولین سطرهای XMG، جانِ کلام گرگیاس به اختصار روایت شده، او درصدد انکار مفهوم وجودِ الئایی با همه اوصاف و ویژگی‌هایش بود. ادعای سه‌ بخشی او در مرحله اول، مفهوم einai را هدف انکار قرار داده و در بخش‌های بعدی، ارتباطی را که پارمنیدس میان einai و noein برقرار کرده بود، نفی کرده است. در واقع گرگیاس معتقد بود حتی اگر از انکار وجود صرف‌نظر کنیم هنوز مسئله شناخت، باقی است.
    هیچ چیز نیست. اگر باشد، غیر قابل شناخت است. اگر باشد و قابل شناخت نیز باشد، نمی‌توان برای دیگران آشکارش ساخت (XMG: 797a).
    گرگیاس در خصوص این ادعا استدلال‌هایی را نیز مطرح کرده است و سعی کرده با بهره‌گیری از اوصافی که الئاییان قصد داشتند برای وجود اثبات کنند، وجود را نفی کند. برای نیل به این مقصود، وی مجموعه‌ای از استدلال‌های آنان را بازآفرینی کرده است و تلاش کرده در این بازآفرینی‌ها نشان دهد که این استدلال‌ها با همان قوتی که الئاییان برای اثبات وجود از آن‌ها استفاده کرده‌اند، می‌توانند دیدگاه نقیض را نیز اثبات کنند. با این وصف از نظر گرگیاس، پذیرفتن این اوصاف برای وجود و استدلال‌ کردن براساس آن‌ها، با منتهی شدن به انکار وجود به ‌نحوی خود را نابود می‌کنند؛ لذا فعالیت گرگیاس در نهایت به انکار وجود با همه اوصافی که الئائیان برای آن برشمرده‌اند، منجر شد.
    در اینجا بررسی شیوه او در طراحی این استدلال‌ها و اینکه تا چه حد پذیرفتنی هستند، نمی‌تواند برای بحث ما مفید باشد. آنچه در استدلال‌های گرگیاس برای ما حائز اهمیت است، وضعیت دو مفهوم است که الئاییان آن‌ها را از اوصاف وجود می‌دانستند و در استدلال‌های خود برای اثبات وجود از آن‌ها بهره برده بودند؛ مفهوم واحد و مفهوم بیکران. روشن شدن وضعیت این دو مفهوم در اندیشه گرگیاس ما را در تحلیل سخن عین‌القضات، یاری رسان خواهد بود.
    سخن گرگیاس درباره دو مفهوم بی‌کران و واحد به عنوان اوصاف وجودی که الئاییان از آن دفاع کرده‌اند، با ذکر نام ملیسوس و زنون به عنوان مدافعان این نظریه در (XMG: 979b-980) نقل شده است. این تعبیرها نشان می‌دهد انکار گرگیاس متوجهِ وجود با ملاحظه این دو ویژگی بوده است. در حقیقت، استدلال گرگیاس به انکار مفهومِ وجودِ واحدِ بی‌کران منتهی شده است. روایت سکستوس نیز، هر چند به اختصار، این دیدگاه را تأیید می‌کند (نک. Diels, 1903: 529). قضاوت کلی افلاطون درباره گرگیاس و پارمنیدس که در رساله‌های پارمنیدس، منون و گرگیاس منعکس شده است نیز می‌تواند شاهدی برای تقویت این دیدگاه به ‌شمار آید. تمایل افلاطون به پارمنیدس و فلسفه الئایی و در عوض، قرار گرفتن او در برابر اندیشه گرگیاس می‌تواند ما را در اعتماد کردن به روایت‌های ذکر شده در خصوص اندیشه گرگیاس، ترغیب کند. حال باید به سخنان عین‌القضات بازگردیم و تفسیر او را با آنچه از مراجعه به آثار باقی‌مانده از یونانیان به‌دست آوردیم، مقایسه کنیم.
    از خلال تعبیرهای قاضی که پیش‌تر نیز نمونه‌ای از آن نقل شد، مشخص می‌شود آنچه او به عنوان عقیده اصلی به سوفسطائیان نسبت داده است، نوعی انکار وجود امور کثیر به نفع وجودی واحد و بی‌کران است. در حقیقت از دیدگاه او، مراد سوفسطائیان از انکار وجود، انکارِ وجودِ امورِ کثیری است که در سیاق اسلامی آن‌ها را به‌عنوان مخلوقات می‌شناسیم‌، نه وجودِ واحدِ بی‌کرانی که آن را به‌عنوان خداوند می‌شناسیم. البته دقت در عبارت‌های قاضی می‌تواند ظرافت‌های بیش‌تری را درباره این موضوع برای ما آشکار سازد.
    قومی صانع را یافتند، و قومی صنع را در صانع گم کرده‌اند. در کوزه ترا بینم چون آب خورم! ابلهان این قوم را سوفسطائیان نام نهادند، زیرا که در نظر ایشان نموده، «ویبقی وجه ربک» با ایشان غمزه بزد. یکی می‌گوید: ما فی ‌الدارین الا الله. دیگری می‌گوید: من خود خبر ندارم. این راه عاقلانست که بیان کردم، و قرآن بدین ناطق است (نا، ج1: 85).
    اگر با دقت، عبارت فوق را با عبارتی که پیش‌تر نقل شد و قاضی در آن عقیده سوفسطائیان را با محتوای دو آیه «کل شیء هالک الا وجهه[جز دات او همه چیز نابود شونده است.] (قصص:88)» و «کل من علیها فان[هر چه بر آن (زمین) است فانی‌شونده است.](رحمن: 26)» مرتبط دانسته بود، مقایسه کنیم در خواهیم یافت که تعبیر‌های قاضی در این دو مورد می‌تواند ناظر به دو مسئله متفاوت باشد. مسئله نخست که بیشتر با محتوای عبارت فوق سازگار است، در حقیقت ماهیتی معرفت‌شناختی دارد. اگر انکار موجودات از سوی شناسنده را ناشی از آن بدانیم که او از فرط توجه به وجود خداوند و محو شدن در عظمت او، دیگر قادر نیست مخلوقات و موجودات کثیر را دریابد و آن‌ها را محو و نابود می‌پندارد، مسئله ما در این میان ناظر به وضعیت معرفت‌شناختی شناسنده است. تعبیر «گم کردن صنع در صانع» را می‌توان ناظر به چنین دیدگاهی دانست.
    اما مسئله دیگر را که با محتوای عبارت قبلی و تفسیری که قاضی از آیه «کل شیء هالک الا وجهه» ارائه کرده است، سازگاری بیشتری دارد، می‌توان مسئله‌ای وجودشناختی قلمداد کرد. قاضی در شرح معنای این آیه اشاره کرده است «معنی این نه آنست که وقتی نیست گردد، که همه وجود هم امروز نیست است (نا، ج2: 301)». این تعبیر ناظر به ادعایی وجودشناختی است؛ بدان معنا که همه موجودات کثیری که انسان‌ها تصور می‌کنند وجود دارد، در واقع وجود ندارند و در جهان، تنها خداوند وجود دارد.
    به‌نظر می‌رسد تمایزی که اکنون میان این دو مسئله برای ما وجود دارد، در اندیشه قاضی جایی نداشته است. سخنان او در هر دو تعبیر، ناظر به یک مسئله است، و او در صدد بیان دو مسئله متفاوت نبوده است. اما عبارت‌هایی که برای بیان این مسئله از آن‌ها استفاده کرده است آنقدر واضح نیست تا ما بتوانیم درباره اینکه کدام دیدگاه مورد نظر او بوده است داوری کنیم. البته اگر در سخنان او قرینه‌ای وجود داشت تا نشان دهد او میان معرفت انسان و واقعیت آن‌گونه که هست، به نوعی انطباق اعتقاد داشته است، می‌توانستیم این مسئله را تا حدودی حل و فصل کنیم. اما نتوانستیم چنین قرینه‌ای را از آثار او به دست آوریم. تعبیر او مبنی بر «گم کردن صنع در صانع» نیز خود حکایت از نوعی خطای معرفت‌شناختی دارد. با این وصف نمی‌توان با قاطعیت درباره اینکه قاضی کدام عقیده را به سوفسطائیان نسبت داده است، اظهار نظر کرد.
    این نوشته در آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.