وانهادگی

سارتر می­گوید: وقتی که از «وانهادگی»، اصطلاح خاص هایدگر، سخن به میان می­آید، مراد ما فقط اینه که بگیم در این مکتب اگه واجب الوجود نباشه باید همه آثار مترتّب بر اون رو، از اول تا انتها، قبول کرد. اگزیستانسیالیسم با اون نوع اخلاق­های غیر مذهبی که می­خواهند این فکر رو با کمترین آثار ممکن دوری کنن، شدیدا مخالفه. (سارتر، 1386، 38) اگزیستانسیالیسم عقیده داره که نبودن واجب الوجود، چیزی راحت­بخش نیس، چون با نبودن اون، امکان پیدا کردن هرگونه ارزشی از بین می­رود. دیگه نمی­توان در این قلمرو، خوبی قبل تجربی یافت، چون دیگه معرفت نامحدود و کاملی وجود نداره تا اون رو در داخل خود بپرورد. دیگه در هیچ­جا نوشته نشده که خوبی هست. نوشته نشده که باید شرافتمند بود، که نباید دروغ گفت؛ چون ً ما در مقامی هستیم که چیزی که هست فقط افراد آدمیه و نه جز اون. و این آدمیانند که ارزش­ها رو می­آفرینند و خوبی و بدی رو بوجود می­بیارن. کاملا معلومه اگه بشر بیرون از خود راهنمایی می­داشت کار آسون­تر بود؛ اما چون باید بی­راهنما پیش رود، وضع اون «راحت­بخش» نیس. (سارتر، 1386، 39)

داستایوسکی می­گوید: «اگه واجب الوجود نباشه، هر کاری مجازه.» این سنگ اول بنای اگزیستانسیالیسمه. اگه واجب الوجود نباشه هر کاری مجازه. [1] پس آدم «وانهاده» است. چون بشر، نه در خود و نه بیرون از خود، امکانِ تکیه نمی­یابد. باید گفت که بشر، از همون قدم اول، واسه کارای خود عذری نمی­یابد، وسیله­ای نمی­یابد تا مسئولیت وجود خود رو بر اون بار کنه. (سارتر، 1386، 40)

سارتر نوشته س: «تو آزادی، پس انتخاب کن. هیچ قانون اخلاقی کلی نمی­تونه به تو نشون بده که تو باید این کار رو بکنی؛ هیچ نشونه­ای در این عالم به تو لطف نداره.» مراد سارتر از معنی واگذاشتگی اینه که هیچ خدایی وجود نداره که ارزش­ها رو معیّن کنه یا انسانیتی رویایی بذاره که هر انسانی واسه رسیدن به اون باید تلاش کنه. هر کسی باید ارزش­های خودشو بسازه و اون تا وقتی اصالتاً هست که واسه تحقق ارزش­هایی می­کوشد که واقعاً از آن خودش­ان. (مک­کواری، 1377، 210)

دکتر شریعتی در توضیح وانهادگی اگزیستانسیالیستی اینجور می­گوید:

آدم در طبیعت، دِلِسه (Delaisse) و وانهادهه و خودش هست و خودش؛ هم در روی زمین وانهادهه- چون بر خلاف همه موجودات، ساخته شده- و هم در آسمون وانهادهه؛ ولو به فکر باشیم که خدا هست؛ چون می­بینیم که مسئولیت ساختن خودمون رو بعد از وجودمون به خودمون واگذار کرده. پس خدا- که ما رو ساخته- فقط هیکل و وجود آدم رو ساخته و صفات و رنگ­های انسانی­اش رو باید خودمون به این موجود بی­صفت و بی­رنگ بزنیم. در این صورت ما از طرف خدا وانهاده هستیم؛ یعنی به خودمون واگذاشته شده­ایم؛ یعنی سرنوشتمان به خودمون واگذار شده و همونجوریکه خدا در کار ما دخالتی نمی­کنه، همون طور هم ما از هدایت خدا محروم هستیم. پس بر فرض که خدا رو هم به فکر باشیم، اون ما رو رها، آزاد و جداگونه کرده. (شریعتی، 1389، 35) پس می­بینیم که استقلال، بزرگ­ترین دلهره رو واسه آدم به وجود آورده؛ بی­سرپرستی، بی­دلسوزی در عالم، بی­محبت خداوندی، بی­هدایت یه نیروی بزرگ؛ اینه که وانهادگی آدم رو بوجود می­بیاره. درنتیجه آدم یه موجود به خود واگذاشته شده در هستیه. (شریعتی، 1389، 36)

سارتر در این مورد و به خاطر درک بهتر وانهادگی به توضیح مثالی عینی می­پردازه. ایشون می­گوید:

مطلب مشابه :  دلیل خمیازه کشیدن، شکل های مختلف و فواید اون واسه بدن 

واسه اینکه معنی وانهادگی رو بهتر دریابید وضع یکی از شاگردانم رو که واسه حل مشکلی پیش من اومده بود، مثلا، واسه شما توضیح می­دهم: پدر و مادر این جوون با هم مخالف بودن. پدر اون به پرتگاه همکاری با آلمانی­ها، در زمان جنگ، کشانده می­شه. داداش بزرگ ایشون در حمله سال 1940 آلمانی­ها کشته شده بود.

این جوون، با احساساتی نیم­نپخته ولی بزرگوارانه، می­خواست انتقام داداش رو بگیره. مادرِ تنهایش با اون زندگی می­کرد و از وضع خیانت­آمیز شوهر و مرگ پسر بزرگ خود، شدیدا متأثر بود و در زندگی جز این پسر، امیدی نداشت. این جوون، در وضعی که دیدیم از دو راه یکی رو می­تونست انتخاب کنه: اول عزیمت به انگلستان و پیوستن به نیروی فرانسه آزاد ـ یعنی ترک گفتن مادر ـ دوم، موندن پیش مادر و کمک کردن به اون در ادامه زندگی.

جوون خوب می­دونست که زندگی مادر، به وجود اون بستگی داشت و غیبت اون ـ که بسا ممکن بود به مرگ ایشون برسه ـ مادرش رو یهو ناامید می­کرد. و هم خوب می­دونست که باطناً برداشتن هر یه قدم در راه مادر، به نتیجه محسوسی می­رسید، یعنی مادر رو در ادامه زندگی کمک می­کرد. حال اینکه هر یه قدم در راه سفر و جنگ، اقدامی بود با نتیجه غیرمسلّم و مبهم، که ممکن بود به کلی گم شه و به هیچ کاری نیاد. مثلاً ممکن بود اگه از راه اسپانیا به انگلستان می­رفت، دستگیر شه و تا مدت نامعلوم در اردوگاه­های اسپانیا بمونه و هم ممکن بود به انگلستان یا الجزیره برسه و شایدً در دفتری به کار ثبت و ضبط گمارده شه. در نتیجه، جوون خود رو در برابر دو نوع اقدام به طور کاملً متفاوت می­دید: اول اقدامی محسوس و دارای نتیجه فوری، اما عملی که آثار اون فقط متوجه یه نفر بود. دوم، اقدامی که آثار اون متوجه عده­ای بسیار زیادتر بود و شامل یه جامعه ملی می­شد، ولی نتیجه مبهم و نامسلم داشت و ممکن بود به هدف نارسیده، رشته­اش بریده شه. (سارتر، 1386، 42)

بنابر این از اونجا که این جوون مجبور به انتخاب یکی از دو راه بوده و در انتخابش هیچ­کس نمی­تونست اون رو اون طور کمک کنه که بعدا آثار داخلی این انتخاب گریبان­گیر شخص انتخاب کننده نباشه، سارتر، وانهادگی آدم رو استنتاج می­کنه.

ایشون می­گوید: وانهادگی شامل این معنی هم هست که ما، خود خودً هستی خود رو انتخاب می­کنیم. وانهادگی با دلهره همراهه. (سارتر، 1386، 42)

 

ناامیدی

سارتر در اگزیستانسیالیسم و اصالت بشر در مورد ناامیدی می­نویسد:

درباره ناامیدی، باید گفت که این اصطلاح معنی بسیار ساده­ای داره: مراد اینه که در فلسفه اگزیستانسیالیسم، ما فقط به چیزی که وابسته به اراده ماست، یا به مجموعه احتمال­هایی که عمل ما رو ممکن می­سازه، متکی هستیم. وقتی که آدمی چیزی رو می­خواهد، همیشه با عوامل محتملی مواجه شده. مثلاً من چشم به راه اومدن دوستی هستم. این دوست یا با راه آهن می­آید یا با اتوبوس. اینجا امیدواری من به رسیدن دوستم بر این فرض استواره که قطار در ساعت مقرر می­رسد و اتوبوس از این رو به اون رو نمی­شه.

من در دایره امکان­ها قرار دارم. اما تا جایی می­توانم به امکان­ها امیدوار باشم که بطور دقیق، این امکان­ها در بخش عمل من قرار گیرند. ولی از لحظه­ای که مسلم شه امکان­هایی که در برابر من قرار دارن، به همه در بخش عمل من نیستن، باید از اونا قطع امید کنم، چون هیچ خدایی و هیچ قدرتی نمی­تونه جهان و امکان­های جهان رو با اراده من منطبق کنه. (سارتر، 1386، 47)

مطلب مشابه :  بورس کاشی و سرامیک

بنابر این سارتر درخصوص ناامیدی و عمل  و در جواب به مارکسیست­ها در ایراد به این تفکر اگزیستانسیالیستی اینجور می­­بیاره:

وقتی که دکارت می­گوید: «بجای تسلط بر جهان، باید بر خودمون مسلط شد» درواقع می­خواهد همین معنی رو بگه. یعنی عمل کنیم بی­اینکه به امید متکی باشیم.

مارکسیست­هایی که من با اونا گفتگو داشته­ام به من جواب می­بدن که: «شما در کار خود که بی­شک به مرگ شما محدود می­شه می­تونید به ساپورت بقیه امیدوار باشین. یعنی هم به چیزی که بقیه در سرزمین­های دیگه، در چین و شوروی، به خاطر کمک به شما انجام می­بدن امیدوار باشین و هم چیزی که رو اینان در زمان­های آینده، پس از مرگ شما می­کنن به حساب بیارید. شما باید به همه این امیدها متکی باشین والاّ مرد اخلاق نیستین.»

جواب اینه که من همیشه به دوستان هم­رزم خود تا اونجا امیدوار هستم که با من در جنگ مشترک و محسوس شریکند؛ تا اونجا امیدوارم که مربوط به حزب و جمعیتیه که کم و بیش قادر به دخالت و بررسی اون هستم، یعنی در اون گروه­ها به عنوان مبارز واردم و در هر لحظه به امور اون آشنایی دارم. از اینجا به بعد، امید بستن به تنهایی و تکیه بر خواست­های این حزب، درست مثل امید بستن به رسیدن اتوبوس به موقع و بیرون نشدن قطار از خطه. (سارتر، 1386، 48)

در بحث “احساس تنهایی”که نتیجه­ای جز ناامیدی رو در بر نداره، دکتر شریعتی نظر اگزیستانسیالیسم رو اینطور مطرح می­کنه:

این مسألۀ تنهایی رو حتی بیشتر از آن که در آثار سارتر ببینیم، در آثار کامو می­بینیم. کامو بیشتر از سارتر از تنهایی حیرت داره و رنج می­برد. این رمان اترانژه[3] (Etranger) نماینده انسانیه که با طبیعت، با خدا و با آسمون و با هر چی هست، بیگانهه.

به چه دلیل آدم تنهاه؟ چون از جنس طبیعت نیس. در ماتریالیسم آدم تنها نیس؛ چون که از جنس طبیعته؛ منتها موجود متکامل­تریه. اما در اگزیستانسیالیسم، آدم، غریبیه از جنس دیگری؛ ول شده در این صحرایی که نه از جنس اونه و نه واسه اون ساخته شده.

وقتی که هرکی مسئول خودش بود، وقتی که قانون نبود (ما قانون رو واسه خودمون می­سازیم)، وقتی که اصلی که به اون به فکر باشیم نبود، و وقتی که آدم، پیرو راه تاریخ یا طبیعت و مشیت خداوندی نبود، از این که توجه خدا دستگیر ما باشه ناامیدیم؛ از این که طبیعت، سرنوشت ما رو بسازه و یا در ساختمون الهی انسانی ما دخالت کنه ناامیدیم و حتی از آدم ناامیدیم! (شریعتی، 1389، 37)

بنابر این همون­گونه که سارتر می­گوید، ناامیدی مفهومیه که از مسئول بودن آدم نشأت می­گیرد.

 

 

[1] . ولی دلیلی نیس که معنی هر کار، فقط کارای اهریمنی باشه، هر کار اعمه از خوب و بد.

[2] . ذات و ذات خوب یا بد وجود نداره.

[3] . به معنی بیگانه (دفتر)