فاقام حدّه و صوّره ما صوّر فاحسن صورته.”208یعنى موجودات را از مبادى ازلیّهی بى علّت و از علل قدیمهی بى‏مبدئى، خلق و ایجاد نکرد. بلکه او مبدأ و علّت جمیع موجودات و مبدأ المبادى و علّت العلل است.پس آنچه را که، خلق او را از موجودات اراده کرد، خلق کرد. پس حدود و ماهیّات آن را برپا داشت و آنچه راکه تصویر وتشخیص اورا از موجودات اراده کرد، مصوّر و مختصّ بهخصائص و موصوف بهآثارگردانید. پس صفات خواص وآثار اورا نیکو گردانید، یعنى جمیع موجودات را بهمحض اراده‏اش که عین علم اوست بدون معین و ممدّى ایجاد واحداث کرد.209
“لیس لشی‏ء منه امتناع و لا له بطاعه شی‏ء انتفاع.”210 یعنى از براى چیزى از ممکنات در برابرارادهی او ابائى و سرکشى نیست و ازبراى او در فرمانبرى وپیروى کردن چیزى منفعتى نیست. بلکه اشیاء را بهمحض جود وکرم ذاتى وعلم ودانش ایجادکرد.211
“کلّ شی‏ء خاشع له وکلّ شی‏ء قائم به غنى کلّ فقیر وعزّکلّ ذلیل وقوّه کلّ ضعیف و مفزع کلّ ملهوف”.212″یعنی هرموجودى برای او خاضع و فروتن است؛ زیرا جمیع، معلول او و مستهلک در او هستند وهر موجودى قائم به اوست. لکن قیام صدورکه ربط به او باشد، نه قیام عروض، زیرا همهی ممکنات عین ربط ومعنای حرفی هستند وتنها خداوند قیوم هر چیزی است. او بی نیاز کنندهی هر فقیری است وجمیع ممکنات، فی ذاته فقیر هستند. عزّت‏دهندهی هر ذلیلى است،زیرا هرممکن ذلیلی، عدم بالذّات است و او قوّت‏دهندهی هرضعیف است، زیرا هر موجودى غیراز او ضعیف است وپناه هر خائفى است، زیرا که هر ممکنی از خوف فناء و عدم، به پناه وجود صرف و بالذّات می گریزد.”213 ‏
در این عبارات امام علی(خداوند را علت الاولی معرفی میکند و بقیه موجودات را که همگی ممکن هستند، قائم به ذات او وعین ربط و وابستگی به ذات خداوند واجب الوجود میداند.

2-2-1-علم الهی و چگونگی ایجاد موجودات

“مبتدع الخلایق بعلمه”.214خدایی که خلائق را باعلم و دانش خودآفریده است.
“عالمابها قبل ابتدائها محیطا بحدودها.”215خداپیش از آنکه موجودات را بیافریند از تمام جزئیات و جوانب آنها آگاهی داشت وحدود و پایان آنها را میدانست و با اسرار درون و بیرون پدیدهها آشنا بود. باتوجه به اینکه خداوند درامر خلقت و آفرینش موجودات نیاز به فکرو اندیشه ویا استفاده ازتجربهای نداشته وبدون اینکه برای آفرینش آنها، نیازبه ایجادحرکتی داشته باشد و باتوجه به علم کامل وجامع وابدی و نامتناهی اوبه همهی موجودات، کیفیت آفرینش بدین گونه بوده است که “یقول لمن اراد کونه کن فیکون.”216وجود هرچه را بخواهد، میگوید باش پس موجود میشود.217

2-3-ماهیت آفرینش ازنگاه ابن سینا
فیض، واژهای است که ابن سینا برای تبیین نظریهی خود از خلقت برگزیده است و بیان مختصری از آن گذشت. اکنون به تفصیل به این نظریه میپردازیم.

2-3-1-منشأ پیدایش نظریهی فیض

دیدگاه فیض از ابداعات فلوطین است که ریشه درافکار افلاطون دارد. مابعد الطبیعهی فلوطین که خویش را مفسر آراء افلاطون میداند، شامل نوعی تثلیث است:
1. واحد
2. عقل
3. نفس
واحد، برتراز دو اقنوم(اصل یا مبدا) دیگر و فراتراز هرگونه تسمیه وتوصیف است؛ زیرا هر توصیفی سبب محدودیت او میشود. ظاهرا واحد افلوطین همان خدا است، اما نه به معنای خدایی که جدا ازدیگر موجودات وجود داشته باشد. خدا (واحدکه خیر هم نامیده میشود)، اصل نهایی هرچیزی است، ولی اشیاء جزء وجود او نیستند و چون تغییرناپذیر است، هیچگونه فعالیتی ندارد و در نتیجه، نمیتوان گفت که اشیاء را با فعل ارادهی آزاد خود آفریده است.
پس اشیاء چگونه ازاصل خویش پدید آمده اند؟ افلوطین پاسخ میدهدکه موجودات، از وجودخدا سرشار(ویا صادر یا جاری یا فائض) میشوند، بدون اینکه خدا از طریق فیضان موجودات از او، کاهش یابد. پس عالم به نحو ضروری و اجتناب ناپذیر ازخدا صادر میشود؛ همچنان که ازخورشید نور ساطع میگردد بدون اینکه چیزی ازنورانیت خورشیدکاسته شود.218
اقنوم بعدی عقل است که از اقنوم اول یعنی واحد(خدا) فیضان مییابد و صادر اول میباشد. درعقل، مثل(صورکلیه) انواع وافراد وجود دارند. عقل هم واحدرا مشاهده میکند وهم خودش را و بدین وسیله کثرت در عقل صادر میشود.عقل سرمدی وفوق زمان است و همهی متعلقاتش را باهم و یکباره میشناسد. نه گذشته دارد و نه آینده؛ بلکه همه چیز را درحال حاضر سرمدی میشناسد.219
ازعقل نفس صادر میشود که اقنوم سوم است . این نفس، نفس عالم است که به عالم بالا، یعنی به عقل مینگرد و از آن نفس دیگری ناشی میشود که نفس واقعی عالم پدیدارها است و افلوطین آن را طبیعت مینامد. نفوس فردی انسانی که از نفس عالم صادرمیشوند، مانند نفس عالم، دارای دوعنصر است: عنصرعالیتر که به قلمرو عقل تعلق دارد و عنصر فروترکه با بدن مرتبط است. نفس، قبل از تعلق به بدن، موجود بوده است و با تعلق به بدن، گرفتار سقوط میشود و پس از مرگ بدن باقی میماند.220
بعداز قلمرو نفس، قلمرو ماده قراردارد. ماده با واسطه از واحد صادر شده است و پستترین مرتبهی هستی را داراست و ازاین نظر درمقابل واحد قراردارد. ماده از آنجهت که در مقابل واحد بوده و آخرین مرتبهی هستی است، ظلمت و فاقد نور میباشد. اما ازآن حیث که منور به نورصورت و حامل صورتی است ودر ترکیب اشیاء مادی دخالت دارد، نمیتوان گفت تاریکی محض و عدم است. بنابر این، افلوطین نظریهی ماده وصورت ارسطو را پذیرفته است. او با اینکه ازحیث اخلاقی، عالم محسوسات
و مادی را ناقص میدانست، ولی از اینجهت که عالم مادی را صادر از نفس عالم و واجد هماهنگی و پیوستگی بهشمار میآورد، آن را شر تلقی نمیکرد و تحقیرش را نمیپسندید.221
به باور افلوطین، نفس فردی انسان، چون واقعا با بدن متحد است، آلوده به ماده است؛ ولی عنصرعالی آن (عنصرعقلی نفس)، درعالم عقلانی ریشه دارد و آلوده نیست؛ از این رو باید عروجی اخلاقی داشته باشد وتشبه به خدا بیابد، تا به اتحاد با واحد(خدا)، به عنوان هدف نهایی برسد. بدین منظور درگام اول لازم است که انسان خود را از قلمرو حکومت بدن و حواس برهاند و سپس به فوق ادراک حسی تعالی جوید و با اشتغال به فلسفه و علم به سوی عقل بازگردد و از آن، به ورای فکر استدلالی عروج کرده با عقل متحد شود وسرانجام با خدا یا احد در خلسهای که فاقد هرگونه ثنویت است، اتحاد عرفانی بیابد.222
این نمای کلی نظریهی فیض است که فلوطین بیان نموده است. ابن سینا و فارابی علاوه براینکه نظریهی فیض را با بسط وتفصیل بیشتری بیان نمودهاند و به تکمیل آن پرداختهاند؛ در تطبیق آن برنظریهی خلق از عدم نیزکوشیدهاند. درسخنان ایندو، از فیضان وجود تعبیر به خلق میشودکه اصطلاحی دینی است.

مطلب مشابه :  پایان نامه با واژه های کلیدیاعلان جنگ

2-3-2-تفسیرنظریهی فیض

مطالبی که در بحث پیش مطرح گردید، همگی لازمه و مقدماتی برای ورود به بحث خلقت یا فیض از دیدگاه ابن سینا بود و کلیاتی از این بحث را برای ما روشن ساخت. اکنون برای اطلاع بیشتر ازدیدگاه و تفسیر شیخ الرئیس از چگونگی آفرینش و فیضان وجود، ابتدا به بیان دیدگاه فارابی دراین زمینه میپردازیم، که قبل از ابن سینا برخی ازآموزه های ارسطویی را درباب خلقت پذیرفته وتدوینکنندهی نظریهی فیض، در قالب اسلامی آن است و به کمک این نظریه، درنزدیککردن فلسفه به شریعت توفیق فراوان یافته است و درادامه به شرح دیدگاه بوعلی میپردازیم که دراین رابطه تفاوت چندانی با دیدگاه فارابی ندارد.
یکی ازکارهای مهم فارابی، فرق نهادن بین وجود و ماهیت است که درتبیین ربط وحدت به کثرت وتوجیه صدورعالم کثرات از مبدأ واحد بسیارکارآمد بوده است. طبق این تفکیک میتوان موجود واحدرا از حیث چیستی و هستی تفکیک کرد و هستی آن را منشأ یک حیثیت وچیستی آن را منشأ حیثیتی دیگر دانست. علاوهبر آنکه مجال آن را بهدست میدهدکه موجود واحد ازحیث وجود بسیط بماند وجایز باشد که با این بساطت ذاتی منتسب به مبدأ أعلی گردد.223
انتساب موجود بسیط ازحیث وجود، به مبدأ أعلی، زمینه ساز پیدایش معنای فاعلیت وجودی است که همزمان جایگزین دواندیشهی دیگر میباشد؛ یکی دیدگاه ارسطو که فاعلیت را محدود به فاعل حرکت نمود و دیگری تفسیرمتکلمین ازنظریهی خلق از عدم که مشکلات خاص خود را درنزد فیلسوفان داشت. برمبنای فاعلیت وجودی، شیء واحد میتواند درجریان دریافت وجود، از دو حیث، هم ممکن بالذات و هم واجب بالغیر باشد و این از ابتکارات فارابی درنظریهی فیض بود.224تغییردیگری که فارابی انجام داد این بود که نظریهی فیض فلوطین را برهیئت بطلمیوس منطبق کرد ورقم عقول وافلاک را به ده عدد رسانید. در نظریهی فیض فارابی، کل هستی دارای مراتب ششگانه است:
“المبادی التی بها قوام الأجسام و الأعراض التی لها سته أصناف‏…”225
مرتبهی اول: الله که سبب قریب وجود ثوانی(عقول) و عقل فعال است.
مرتبهی دوم: ثوانی(عقول)، که علت وجود اجسام آسمانیاند. بلند مرتبهترین فرد از ثوانی، سبب وجودآسمان اول و پایینترین ثوانی، سبب پیدایش کرهی قمر است و از هریک از ثوانی که دروسط واقع شده اند، فلکی به وجود میآید. ثوانی در نظریهی فارابی، همان عقول در فلسفهی مشاء است.
مرتبهی سوم: عقل فعال که کار او، توجه به حیوان ناطق است و به سبب او، انسان به سعادت نهایی میرسد. فارابی میگوید شایسته است گفته شود؛ عقل فعال همان روح الأمین یا روح القدس است.
مرتبهی چهارم: نفس که خود دارای انواعی است؛ نفوس اجرام سماوی، نفوس ناطقه و نفوس حیوان غیرناطق.
مرتبهی پنجم: صورت.
مرتبهی ششم: ماده.
مرتبهی اول و دوم وسوم (خدا وثوانی وعقل فعال)، جسم نیستند. مرتبهی چهارم وپنجم هم جسم نیستند، اما در واقع جسم گشتهاند واما مرتبهی ششم که جسم است دارای مراتبی است که عبارتند از:
1. جسم سماوی.
2. جسم حیوان ناطق.
3. جسم حیوان غیرناطق.
4. جسم نباتی.
5. جسم معدنی.
6. اسطقسات اربعه.
نکتهی مهم این است که فارابی، مجموعهی آنچه را که داخل دراجناس این اجسام ششگانه است؛ “عالم” مینامد:
“والجمله المجتمعه من هذه الأجناس السته من الأجسام هی العالم.”226

مطلب مشابه :  پایان نامه رایگان دربارهشرکت سهامی، شخص حقوقی، ریسک اعتباری

2-3-2-1-کیفیت صدور کثرت از وحدت

اکنون باید دید که فارابی صدورکثرت از وحدت را چگونه تبیین میکند. او دراینباره میگوید:
“یفیض من الأول وجود الثانی؛ فهذا الثانی هو أیضا جوهر غیرمتجسم أصلا و لاهو فی ماده. فهو یعقل ذاته و یعقل الأول و لیس ما یعقل من ذاته هو شی‏ء غیر ذاته. فما یعقل من الأول یلزم عنه وجود ثالث، و بما هو متجوهر بذاته التی تخصه یلزم عنه وجود السماء الأولى‏.”227
از وجود اول، وجود دوم فایض میشود و این دوم، جوهری بدون جسم است و درماده نیست. آنگاه دوم، ذات خود و ذات اول را تعقل میکند. البته آنچه ذات خویش را تعقل میکند، چیزی غیر از آنچه ذات اول را تعقل میکند، نیست. از تعقل ذات اول، وجود سوم (عقل دوم) و از تعقل ذات خویش، آسمان اول لازم میآید. وجود سوم نیز بدون ماده و ذاتاً عقل است. او ذات خود و ذات اول را تعقل میکند. از تعقل ذات خویش، فلک ثوابت و ازتعقل ذات
اول، وجود چهارم به وجود میآید؛ تا اینکه منتهی به وجود یازدهم میگردد. وجود یازدهم نیز مجرد است و ذات خویش و ذات اول را تعقل می کند؛ لکن در نزد او، وجود به مرتبهای رسیده است که نیازمند به ماده و موضوع است. وجود یازدهم از تعقل خویش، کرهی قمر را به وجود میآورد که انتهای اجسام آسمانی است و او موجودی است که به طبیعت خویش، حرکت دوری دارد.228 این وجود یازدهم، همان عقل فعال است.آنچه از تعقل ذات مبدأ أعلی توسط او حاصل میشود، نفوس بشری است که شأن آن را ندارند، که از ابتداء با کمالات افضل، بهوجود آیند؛ بلکه باید درابتداء بهصورت وجودی ناقص، ایجاد شوند؛ آنگاه بهتدریج، کمالات شایستهی خود را بپیمایند.229
نظریهی ابن سینا از جهات متعدد، همان دیدگاه فارابی است و تنها درموارد اندکی تفاوت دارد. مهمترین تفاوت دیدگاه ابن سینا با فارابی در سهگانه بودن فیضان وجود از عقل اول به بعد است. در دیدگاه فارابی دیدیم که عقل اول و به تعبیرخود

دیدگاهتان را بنویسید