منابع پایان نامه ارشد درباره اصطلاحات معادل شخصیت و نظریه های شخصیت

دانلود پایان نامه

کتل نیز تقریبا همزمان با آلپورت به بررسی مجزای شخصیت با استفاده از روش تحلیل عاملی پرداخت. از نظر کتل، شخصیت آن چیزی است که امکان پیش بینی آنچه را که ک شخص در موقعیت معینی انجام خواهد داد، می دهد (به نقل از راس1382).

  • شولتز و شولتز (1387) نیز شخصیت را اینگونه تعریف می کنند:”شخصیت مجموعه ای از ویژگیهای پایدار و بی نظیر است که ممکن است در پاسخ به موقعیتهای متفاوت تغییر کند”.
    شلدون پویا بودن شخصیت را در تعریف خود مطرح نموده و چنین عنوان می کند: “سازمان یافتگی پویشی جنبه های ادراکی، عاطفی، انگیزشی و بدنی فرد را شخصیت می گویند” (سیاسی 1379).
    هلیگارد در تعریف خود، از کلیت شخصیت فاصله گرفته و نوعی برگشت به قوای ذهنی را در تعریف خود نشان داده است. او شخصیت را چنین تعریف می کند: “شخصیت الگوهای معینی از رفتار و شیوه های تفکر است که نحوه سازگاری شخص را با محیط تعیین می کند” (کریمی 1388).
    در نظامهای تحولی نیز که فرایند تحول در آنها کاذب است، نکات قابل توجهی وجود دارد. به عنوان مثال فروید شخصیت را در مراحل اول فاقد جنبه های روانی می داند و لذا تکمیل و تکامل آن را به سالهای بعد موکول می کند. در نظام تحولی، از ابتدا تا انتهای یک فرایند مدنظر قرار می گیرد. در اینصورت شخصیت تمام مؤلفه های تحول را شامل خواهد شد و اگر تمام این مؤلفه ها را برای سازش یافتن با محیط در نظر بگیریم، سازش از جنبه خاص و در موقعیت ویژه ک امر جزئی است. اما اگر سازش کلی مطرح باشد می توان آن را به عنوان شخصیت مطرح ساخت. در اینصورت شخصیت چنین تعریف می شود: شخصیت عبارت است از تمام ظرفیتهای فراگیر فرد در سازگاری با محیط (گروسی1380).
    پروین (به نقل از گروسی1380) وحدت یافتگی را همراه با جنبه های متمایز در تعریف خود برجسته می سازد که شخصیت به وحدت یافتگی تامّ و تمام یک فرد همراه با ویژگیهای افتراقی دائم مثل هوش، مزاج و رفتار گفته می شود.
    2-1-2-3: اصطلاحات معادل شخصیت

  • قبل از اینکه اصطلاح شخصیت به کار رود الفاظی مانند مزاج،خلق وخو، منش و نفس نیز به عنوان معادلهای شخصیت بکار رفته و در حال حاضر نیز در مواردی بکار می روند. گرچه شخصیت در مفهوم کلی خود شامل این الفاظ نیز می شود.
    مزاج: از قدیمی ترین الفاظ بکار رفته به جای شخصیت است که به عنوان میل سرشتی شخص برای واکنش به محیط به گونه ای خاص و وسیله ای در تعیین ساختمان شخصیتی فرد در نظر گرفته می شود. مزاج نوعی استعداد ارثی قلمداد می شود و مفهومی پایدارتر نسبت به منش است. واژه مزاج مترادف خلق وخوی بشمار می رفت. شخصیت تا مدتی در مقابل هوش قرارداشت؛ هوش جنبه ادراکی و شخصیت جنبه عاطفی فرد تلقی می شد و به همین دلیل نیز شخصیت مترادف خلق و خوی ومزاج قلمداد می شد.
    خلق: حالت هیجانی پایدار را گویند که بر تجربه کلی شخص تأثیر می گذارد. اما هیجان به حالتهای ناپایدار و واکنشهای کوتاه مدت گفته می شود.
    منش: گفته می شود “منش هر نوع علامت، کیفیت، خاصیت و صفتی است که چیزی یا شخصی یا جریانی را از چیزها و اشخاص و حوادث دیگر متمایز می کند”. هرکس دارای منش است ولی این منش به اعتبار خصوصیتی که در هر فردی پیدا می کند، به او وضع و حالی خاص می دهد و از دیگران ممتازش می کند که آن را “منش یا شخصیت اجتماعی” می نامند.
    کشورهای اروپایی با مترادف دانستن منش و شخصیت، بیشتر در اختلالات از واژه شخصیت استفاده می کنند و آنرا اختلالات شخصیت می نامند و بنظر می رسد منش را ترجیح می دهند درحالیکه کشورهای آمریکایی شخصیت را. این امر شاید دلیل جالبی داشته باشد؛ “پرسونا” به معنی ماسک و”کاراکتر” به معنی چیز حک شده است. پرسونا بیشتر ظاهر را می رساند یعنی صفات سطحی و رفتار آشکار را معلوم می دارد، کارکتر ساختمان روانی، عمیق، ثابت و اساسی را به ذهن می آورد. روانشناسان امریکایی بیشتربه محیط و تأثیرات آن توجه دارند اما روانشناسان اروپایی بیشتر به مطالعه آنچه که در طبیعت آدمی، فطری و در عمق هستی است و تقریبا ثابت و تغییرناپذیر باشد می پردازند. از سویی اینان نیز از تأثیرات محیط غافل نیستند و معتقدند منش همیشه ثابت و لایتغیر نمی ماند بلکه در سنین مختلف زندگی باگذشت زمان مانند قد تغییر می کند، مثلا گفته می شود از حیث منش کودک خونگرم، جوان آرزوپرور، میانسال تندکار یا خونسرد، سالخورده بی درد است و بدین ترتیب کاراکتر معنی خلق و خوی را نیز می دهد (پورافکاری 1374).
    نفس: در علوم و فرهنگ اسلامی علم النفس در مفهومی معادل شخصیت بکار رفته است، گرچه در اینجا فطرت و عقل جایگاه خاصی در تعریف شخصیت دارد. از دیدگاه علم النفس شخصیت داری جنبه عاطفی نیز می باشد که با لفظ ” هوی” توصیف می شود و به منبع نیازها و لذائذ حاصل از دستیابی به این نیازها اشاره دارد (به نقل ازگروسی1380).
    2-1-2-4: نظریه های شخصیت
    مطالعه شخصیت برای درک انسان از اهمیت ویژه ای برخوردار است و نظریه ها مجموعه ای از اصول تعریف شده اند که برای توضیح طبقه خاصی از پدیده ها(در روانشناسی مؤلفه هایی مانند رفتار، اختلال، شخصیت و غیره) بکار می روند. از جمله این نظریه ها، دیدگاه شخصیت است که چارچوبی را برای ساده کردن و توصیف داده ها به شیوه ای معنی دار در اختیار می گذارد. نظریه ها یا بعبارتی الگوهای گوناگون شخصیت که در طول سالها تکامل یافته ها کلّاً در شش گروه اصلی روان تحلیلگری، گرایشی، پدیدارشناسی، یادگیری، پردازش اطلاعات و دیدگاه صفات دسته بندی شده اند (قره باغی1382). قبل از ارائه توضیح نظریه های مذکور روانشناسی در باب شخصیت، ابتدا از دید مای لی و ربرتو (1380) به الگوهای مورد بررسی در قلمروی شخصیت از دیدی “تحوّلی” پرداخته می شود. این الگوها عبارتند از:
    الگوهایی که در آنها شخصیت به منزله ک ساخت فراگیر سطوح متوالی تحوّل است که براساس یافته های عملی در نظر گرفته شده است.
    با آغازگری در آثار کتل، بینه، کلاپارد و بسیاری دیگر، در این دیدگاه بر مبنای نوعی “تجربه گری” (که بدون شک از تحول و چگونگی روابط بزرگسال و کودک سرچشمه می گیرد) به استتنتاج “سنین” پیاپی نایل می گردند: مثلاً دوره اول، دوره دوم، دوره سوم کودکی که هر یک با پاره ای از رویدادهای اجتماعی از نوع تولد، از شیرگیری، رسیدن به حدّ پذیرفته شدن در مؤسسات آموزشی و… قرین هستند، آنوقت است که با چنین مراجعی به ارزشیابی رگه های خلق و خو، یعنی پایدارترین رفتارهای کودک در تناوب رویدادهای یاد شده، به منظور شناسایی مؤثر ریختهای مختلف مزاج و آنچه باید در خانواده، کلاس یا جاهای دیگر از آنها انتظار داشت، دست می زنند، و سپس به مقایسه جداولی که بدین ترتیب بدست آورده اند، سن به سن، در جهت مستقیم یا معکوس، می پردازند.
    این نظریه ها بعداً بصورت نظامدار درآمده و اندک اندک در جهت ریاضی تر شدن گام برداشته اند و بر پایه دسته بندی پاسخهای کم و بیش پایداری که بین آنها تغییرات متقارن تجربی برقرار است متکی گردیده اند.
    مثلاً خوی شناسی شکل گرفته در مکتب هلندی گرونینگن (هیمانس و ویرسما) که بعدها توسط برژه تکمیل شده است، با ردیابی شهودی رگه های خوی یا شخصیت کار خود را آغاز کرده است. پژوهشهای عاملی کتل یا آیزنگ که از الگوی اسپیرمن سرچشمه می گیرند، سعی در ایجاد تصویری از شخصیت دارند که از ارتباط یا بهم پیوستن رگه ها تشکیل یافته و با عملیات آماری پیشرفته ای تضمین شده است.
    دیدگاه هایی که در آنها مفهوم دیالکتیکی “تشکیل شخصیت” پدید آورنده ک پویایی متشکل از بحرانها و مراحل گشایش آنهاست.
    در این الگو، والن در نظام خود متضاد با نظام پیاژه، با لحاظ بُعد تنشی تحوّل سعی نموده است اثر “بحران”های واقعی شخصیت را در هر یک از مراحل تحول بررسی نماید، بحرانهایی که نمونه بارز آنها “شخصیت گرایی” در سه سالگی و بحران نوجوانی است. پیداست اینجا با نقطه نظری سروکار داریم که به اندازه دیدگاه پیاژه به قوانین، مکانیزمها و منطق سازش یابی توجه ندارد، و بیشتر بر معنای تعارضی، گاهی انفجاری، و سرانجام سازماندهنده لحظه هایی از دوره کودکی متمرکز است لحظه هایی که کودک را در مقابل تناقضهای آشکار در مقابل وظایف جدید و وسایلی که برای انجام آنها در اختیار دارد قرار می دهند و او را وادار می سازند تا به ابداع تجسم ها و اعمال بی سابقه و به بازساخت دهی مفهوم جهان در خود و تصور از خود و دیگران دست زند.
    الگوهایی که در آن شخصت در جریان تحول به منزله ک عنصر بیانگر (یا یک نشانه مرضی) شخصیت “خانوادگی”، “گروهی” و بطور کلی “جمعی” در نظر گرفته شده است.
    این نوشته در آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.