مقاله ساخت اجتماعی واقعیت و تحلیل جامعه شناختی

دانلود پایان نامه
  • 1-1-1) جایگاه رویکرد سازهانگاری در نظریههای روابط بینالملل
    علاوه بر جریان‏های اصلی نظریه‏های روابط بین‏الملل و زیر شاخه‏های هر یک از آنها، که در حوزه درون گفتمانی به نقد یکدیگر می‏پردازند، رهیافت‏های گوناگون دیگری نیز در رشتۀ مطالعاتی روابط بین‏الملل خودنمایی می‏کنند که برخی از آنان مخالفت با دو جریان اصلی و به ویژه نئورئالیسم را اساس آموزه‏های خود قرار داده‏اند. در واقع این گونه نظریات در حوزه فراگفتمانی و در اصطلاح به عنوان فرانظریه مطرح هستند؛ بدین معنا که نظریه خود را از دل نقد واسازانه نظریه‏های دیگر روابط بین‏الملل بیرون کشیده‏اند. برای مثال نظریات پساساختارگرا بنیان‏های نظری چون عقلانیت، قدرت، مرکزیت، سازوارگی، اصل جوهری و غیره را مورد شدیدترین انتقادات خود قرار داده‏اند و علاوه بر نظریات، کل نظام بین‏الملل را زیر سؤال می‏برند.
    این فرانظریه‏ها هجمه‏ای از انتقادات جدی در حوزه‏های هستی شناختی ، روش شناختی و معرفت شناختی ، متوجه نظریات اصلی روابط بین‏الملل و در بیان کلیتر، کل علوم مدرن نموده‏اند. در حوزه روششناسی بیاعتبار و نامشروع کردن علوم مدرن و فروپاشی فراروایت‏ها مهمترین مبانی نظام فکری فرا نظریه‏ها به معنای عام و پستمدرنیسم به معنای خاص است. با ظهور فرانظریه‏ها، این واقعیت بیش از پیش نمایان شد که از طریق رویکرد همنهادی یا ترکیبی می‏توان بخش‏هایی از یک نظریه را برداشت و با یکدیگر ترکیب نمود و از طریق این الگوهای همنهاد در ارتباط با تجزیه وتحلیل پدیده‏ها استفاده نمود.
    بنابراین با توجه به مباحث صورت گرفته و مباحث پیشرو، سه ویژگی را برای نظریات روابط بین‏الملل می‏توان ذکر کرد، نخست وجود نظریاتی مبتنی بر خردگرایی که با یکدیگر مناظره‏های بین پارادایمی داشته‏اند (نظریات جریان اصلی)؛ دوم شکلگیری نظریات پست پوزیتویستی که به نقد و مناظره با جریان اصلی می‏پرداختند و در واقع نظریات انتقادی یا واکنشگرا بودند (مانند نظریات انتقادی، پست مدرن، فمینیسم و غیره)؛ و نهایتاً رویکرد سومی که بین دو رویکرد پیشین قرار دارد و درصدد نزدیکی دو دیدگاه قبلی به یکدیگر است (مانند نظریه سازهانگاری).

  • این رویکرد سوم (دهه 1990) در واقع از پیکره نظریات اولیه انتقادی و با هدف ارائه تلفیقی از جریان خردگرا و واکنشگرا بود که با عنوان سازهانگاری و یا برسازی معروفند. نظریهپردازان این رویکرد جدید در روابط بین‏الملل، ضمن قبول برخی از مفروضات نئورئالیسم و نئولیبرالیسم مانند ساختار، عمده توجه خود را معطوف به ساختارهای هنجاری در کنار ساختارهای مادی، نقش هویت در ساخت منافع و نیز رابطه متقابل ساختار وکارگزار می‏کنند(صراف یزدی و صبری، 1391: 77-76). این نظریه بینابینی به عنوان چارچوب نظری این پژوهش در این فصل مورد بررسی قرار خواهد گرفت.
    لازم به ذکر است که برداشت صحیح از نوع رابطه‏ای که میان نظریه انتقادی و رویکرد سازهانگاری در روابط بین‏الملل وجود دارد، حائز اهمیت است. نظریهپردازان برجسته سازهانگار، صریحاً خود را جزئی از نظریهپردازان انتقادی می‏دانند و ریشه‏های فکری خودشان را به مناظره سوم دهه 1980 و چهره‏های معتبر نظریه اجتماعی انتقادی به ویژه آنتونی گیدنز، یورگن هابرماس، میشل فوکو و اسلاف آنان مانند مارکس و نیچه می‏رسانند. با این نوع نگاه، سازهانگاران خود را باید متعلق به خانواده بزرگتری ذیل عنوان انتقادیون که پستمدرنیست‏ها، نئومارکسیست‏ها، فمینیست‏ها و رویکردهای دیگر عضو آن هستند، بدانند. البته به این نوع دیدگاه باید با اندکی تأمل نگریست، زیرا این طرز نگاه با آنچه که معتقدین به نظریه انتقادی از سازهانگاری برداشت می‏کنند، متفاوت است و تطبیقی با یکدیگر ندارند. نقد سازهانگاران و واکنشی خصمانه به این مکتب که خردباوری و یافتباوری به صورت اصلی پنهان در آن نمایان است، مورد محکومیت جدی نظریهپردازان انتقادی است(Price and Reus-Smit, 1998).
    در کل رویکرد انتقادی و سازهانگاری به عنوان دو جریان منتقد جریان‏های اصلی محسوب می‏شوند که ضمن اشتراکاتی در این چارچوب با یکدیگر، تفاوت‏هایی را نیز دارند. از نظر برخی اندیشمندان، سازهانگاری به دلیل این اشتراک ذکر شده، در جرگه نظریه‏های انتقادی قرار می‏گیرد؛ اما از نظر شخصیت‏هایی چون جپرسون ، ونت و کاتزنستاین ، با توجه به نوع تحلیل جامعه شناختی که به کار می‏برند با سایر منتقدین و به ویژه متفکرینی که موضع برسازی تندروانه‏ای را پیش گرفته‏اند، متفاوت می‏باشند. از نظر تد هاف نیز، گرچه سازهانگاری در عناصر اساسی با نظریه انتقادی شریک است، اما به دلیل در پیش گرفتن قواعد تجربی در دفاع و یا اصول به کارگیری در حلوفصل (مسائل)، پنداشتن دنبالهرو بودن از رویکرد انتقادی و پستمدرنیسم، صحیح نمی‏باشد؛ و سازهانگاری در این نوع نگاه هم وجوه مشترکی با رهیافتهای سنتی روابط بین‏الملل پیدا می‏نماید و هم وجوه افتراقی با جریان‏های انتقادی(Hopf, 1998: 178-179).
    2-1-1) شکلگیری رویکرد سازهانگاری
    سازهانگاری به عنوان یکی از رویکردهای نظریه عام انتقادی ، مفروضه‏های هستیشناختی خردگرایی در مورد روابط بین‏الملل و سیاست خارجی را به چالش می‏طلبد و اصول و گزاره‏های متفاوت دیگری را ارائه می‏دهد(دهقانی فیروزآبادی، 1388الف: 43).
    ظهور این رویکرد در روابط بین‏الملل متأثر از عواملی است، از جمله این عوامل می‏توان به واکنش خردگرایان (نئورئالیست‏ها و نئولیبرال‏ها) به نظریات انتقادی در اواخر دهه 1980 اشاره کرد که معتقد بودند نظریات انتقادی چیز جدیدی را ارائه نمی‏نمایند. عامل دیگر، پایان نظام دوقطبی و جنگ سرد است که در زمینه توسعه نظریات انتقادی دو پیامد معین داشت؛ نخست این که سلطه نظریات خردگرا و بویژه نئورئالیسم متزلزل گردید و دوم این که محدودیت‏های نظریات انتقادی مطرح در مناظره سوم را نمایان ساخت(Price and Reus-Smit, 1998: 264-266). علاوه بر این دو عامل باید ظهور نسل جدیدی از نظریهپردازان (مانند الکساندر ونت) که مباحث پیشین روابط بین‏الملل آنان را راضی ننموده و به دنبال ارائه مفروضات جدید، متناسب با مقتضیات جدید سیاست بین‏الملل بوده‏اند، را نیز ذکر نمود.
    سازهانگاری رویکردی است که از لحاظ گوناگون قابل تأمل است، در این که آیا سازهانگاری یک نظریه در روابط بین‏الملل محسوب می‏شود و یا تنها یک چارچوب تحلیلی فرانظری در کل علوم اجتماعی است، تفاوت دیدگاه وجود دارد. در ابتدای ورود این رویکرد به روابط بین‏الملل، منتقدان، این ایراد را وارد بر آن می‏دانستند که، سازه انگاری به دلیل نداشتن دانش گوهری چندان و ارائه ننمودن فرضیه چندانی درباره رفتار دولت یا نظام دولت‏ها، یک نظریه در روابط بین‏الملل تلقی نمی‏شود(چرنوف، 1388: 143). در مقابل معتقدین به این رویکرد با رفع انتقادات و چالش‏های صورت گرفته در دهه‏های بعدی، تلاشهایی را برای بسط اصول گوهری سازهانگاری انجام دادند که این مسئله اجازه قرار دادن آن را در بین نظریه‏های روابط بین‏الملل را آسانتر نمود.
    در تقسیمبندی نظریات و قرار گرفتن سازهانگاری در ذیل کدام طیف از نظریات اختلافنظرهایی وجود دارد. اما آنچه مسلم است این واقعیت می‏باشد که سازهانگاری، رویکردی است که پیش از طرح در روابط بین‏الملل، در جامعهشناسی معرفت و مباحث فرانظری در کل علوم اجتماعی مطرح بوده است. در روابط بین‏الملل، این نظریه ریشه در مسائل جامعهشناسی شناخت دارد که در دهه 1970 از سوی پیتر برگر و توماس لاکمن در کتاب ساخت اجتماعی واقعیت: رساله‏ای در جامعه شناسی شناخت مطرح شد(مشیرزاده، 1383). اما بعدها در مناظره چهارم میان خردگرایان و رادیکالیست‏ها نمایان گردید. با این اوصاف می‏توان یکی از دلایل شکلگیری این رویکرد را واکنش نسبت به چالش کشیدن خردگرایانی چون کوهین نسبت به نظریه انتقادی نخستین دانست. به عبارت دیگر، خردگرایانی که به نقد نظریه‏های انتقادی پرداختند، بعدها با واکنش جدی از سوی نظریهپردازانی روبرو گردیدند که ذیل عنوان سازهانگاران معروف گردیدند. در کل در اواخر دهه 1980 و اوایل دهه 1990 ما شاهد طرحی نو برای مطالعه واقعیت‏ها، پدیده‏ها و رفتارهای بینالمللی هستیم که حد فاصل میان نظریات تبیینی و تأسیسی قرار می‌گیرد. در بُعد فرانظری دو گونۀ، هستیشناسی و معرفتشناسی، قابلیت بحث دارد و این مسئله در رویکرد سازهانگاری بدین گونه است که عمده تلاششان بر مباحث هستیشناسی است، گرچه روند گذار از معرفتشناسی به هستیشناسی را نیز طی نموده‏اند.
    از اندیشمندان برجسته سازهانگاری در روابط بینالملل می‌توان به امانوئل آدلر، نیکلاس اونف، جان جرارد روگی، الکساندر ونت، استفان وارینگ، میچل بارنت، کاتزنستاین، ویور، جفری چکل و آنتونی کلارک اشاره کرد(صراف یزدی و صبری، 1391: 95-94).
    اگر این سخن را نادیده بگیریم که سازهانگاری یک نظریه واحد نیست و تلفیقی از نظریه‏ها می‏باشد، می‏توانیم به طور کلی دو زاویه نگاه به رویکرد سازهانگاری داشته باشیم:
    1. اگر به سازهانگاری به عنوان رویکردیکه به نقد رئالیسم به عنوان جریان غالب نظریات روابط بین‏الملل می‏پردازد بنگریم، می‏توانیم با اندکی تأمل و درنگ، آن را در گروه نظریه‏های انتقادی دستهبندی کنیم؛
    2. اگر در مقام یک نظریهپرداز انتقادی و پست مدرن به این نظریه نگاه کنیم، سازهانگاری، نه به عنوان نظریه‏ای انتقادی، بلکه به عنوان نظریه‏ای اثباتی (پوزیتیویست) مطرح است؛ همچنین خود سازهانگاران هم به دنبال این هستند که بگویند «چگونه می‏توان از نقد فرانظری نظریه‏های خردگرا و جریان اصلی (مباحث فلسفی) جهت مطالعات تجربی برای تفسیر و توضیح بهتر واقعیات روابط بین‏الملل استفاده کرد».
    از این دید پس نظریه سازهانگاری، نظریه‏ای بینامرزی است که از یک طرف نظریه‏های اثباتگرای جریان اصلی را نقد می‏کند و از سوی دیگر نظریه‏های فرااثباتگرای انتقادی را به چالش می‏کشد(دهقانی فیروزآبادی، 1388ب: 91). به هر حال از این لحاظ که شناخت این نظریه به عنوان جریانی نو که حرف‏ها، مفروضات و مباحث جالب و ارزشمندی را ارائه می‏دارد، حائز بیشترین اهمیت و تأمل می‏باشد.
    3-1-1) تقسیمبندی رهیافت سازهانگاری
    رهیافت سازهانگاری را هم به لحاظ نظریهپردازانی که در درون آن وجود دارد و هم به لحاظ خود اصول و مفروضاتی که تشکیلدهنده چارچوب آن است، میتوان تقسیم نمود. در بُعد نخست، باید گفت صاحبنظران پارادایم سازه‌انگاری به سه دسته تقسیم می‌شوند:
    1) سازه‌انگاران سیستمیک که تأکید آنها بر نقش ساختارهای غیرمادی، فرهنگی، قواعد و هنجارها و ساختارهای فکری در نظام بین‌الملل بر روی دولت‌ها و شکل گرفتن هویت و منافع آنهاست. یعنی آنچه هویت دولت‌ها را تبیین می‌کند، از تعامل این واحدها با نظام بین‌الملل حاصل می‌شود. در اینجا، در اصل نظام بین‌الملل توضیح داده می‌شود و نه سیاست خارجی و لذا، از حوزۀ روابط بین‌الملل و تحولات خود نظام بحث می‌شود.
    2) سازه‌انگاران سطح واحد؛ این سازه‌انگاران بیان می‌کنند که چرا رفتار دولت‌ها متفاوت است، یعنی به زعم این که این‌ها در محیط بین‌المللی واحدی هستند ولی به دلیل تفاوت در ساختارهای غیرمادی داخلی (قوانین اساسی، فرهنگ‌ها، هنجارها و ارزش‌های داخلی) سیاست خارجی متفاوتی را در پیش می‌گیرند(مشیرزاده، 1385: 20-19).
    3) سومین گزاره، سازه‌انگاران کل‌گرا هستند که می‌خواهند میان این دو چشم‌انداز پل بزنند و می‌خواهند بفهمند که کل عوامل تأثیرگذار غیرمادی (به شکل هنجاری ـ فرهنگی ـ ارزشی) بر رفتار دولت‌ها و نظام (چه در سطح بین‌المللی و چه در سطح داخلی) کدام‌ها هستند. این‌ها می‌توانند رابطۀ تکوین متقابل بین ارزش‌ها و هنجارهای نظام و حتی هنجارهای داخلی را هم مورد توجه قرار دهند.
    از نظر جفری چکل سازهانگاری نه یک نظریه (صرف) بلکه رهیافتی اجتماعی است به این دلیل که 1) محیط عملکرد کارگزار/ دولتها به صورت هم اقدامی اجتماعی است و هم مادی؛ 2) این تنظیمات میتوانند از طریق شناخت منافع کارگزار/دولتها شکل بگیرند(Checkel,1998: 324-325). وی در تقسیمبندی رهیافت سازهانگاری به سه گونه اصلی توجه کرده است، هویتی، تفسیری و رادیکال ـ انتقادی. از نظر وی سازهانگاری هویتی (مکتب مورد توجه در ایالات متحده)، به بررسی نقش هنجارها و در موارد معدودتری به نقش هویت‏ها در شکلگیری نتایج سیاست بینالملل می‌پردازد. سازهانگاری تفسیری (بیشتر مورد عنایت اندیشمندان اروپایی این رویکرد است)، به بررسی نقش زبان در ساخت واقعیت اجتماعی می‌پردازد و همچنین به تشریح مضمون هویت دولت‏ها در یک مورد خاص توجه می‏شود؛ به عبارتی توجه زیادی به اولّویت گفتمان در یک جامعه نشان می‏دهند. سازهانگاران رادیکال ـ انتقادی نیز از کانون‏های زبان شناختی حمایت و پشتیبانی می‌کنند، در حالی که با تأکید بر بازتولید هویت‏ها، دارای یک بُعد هنجاری صریح هستند(Checkel, 1998). به طور کلی سازهانگاری در معنای عام آن شامل دو گونه «متعارف» و «انتقادی» می‏شود؛ سازهانگاری متعارف (و یا به زعم برخی اندیشمندان «خاص») گونه‏ای از سازهانگاری محسوب می‏شود که در عین حال که با نظریه‏های جریان اصلی متفاوت است، تفاوت‏هایی را نیز با نظریات انتقادی و پست مدرن دارد؛ در واقع به هر میزان که این برداشت از لحاظ نظری و شناختشناسی، از رویکردهای انتقادی فاصله بگیرد، به همان میزان به برداشتی متعارف نزدیکتر می‏شود(Hopf, 1998: 177-179). در واقع در نگاه هاف، جنبه‏هایی از نظریه انتقادی توسط برداشت متعارف سازهانگاری، «متعارف» شده است، که در این نقطه نیز وجوه تمایز این دو رویکرد مشخص می‏گردد. در گونه انتقادی سازهانگاری، پیروان آن، ضمن ایجاد امکان شناخت از واقعیتهای اجتماعی، در پی دستیابی به مرزهای شناختی خود هستند؛ به عبارتی به دنبال مشخص نمودن هویت‏ها و اعتقاد به برداشت و روایت واحدی از آنچه که به عنوان حقیقت جلوه داده می‏شود، هستند و همین گزاره نیز عمده تفاوت و مرز مشخص افتراق با جریان متعارف می‏باشد. در برداشت انتقادی به هر دوی کنشگران و مشاهدهکنندگان، اهمیت داده می‏شود؛ در صورتی که در برداشت متعارف، به ارتباط میان پدیده‏ها و موضوعات آن گونه که در گستره‏ای از معانی بینالاذهانی شکل می‏گیرد، تأکید می‏شود(Hopf, 1998). با این وجود دو دیدگاه معتقدند که شناخت جهان اجتماعی از طریق معانی و واقعیتهای بیناذهنی میسّر است، و در حقیقت آن چیزی که مردم به عنوان واقعیت می‏شناسند، از راه کنش اجتماعی حاصل می‏شود و بدین خاطر، کلیدواژگان قدرت و آگاهی، در هر دو دیدگاه، نقش کلیدی بازی می‏نمایند.
    با در نظر گرفتن این دو برداشت مهم از سازهانگاری که از سویی به فهم ما در علل اطلاق نظریه انتقادی به این رویکرد کمک می‏کند و همچنین از طرفی از نظر درک این نکته که چه وجوه افتراق و شباهتهایی میان این دو جریان منتقد جریان‏های اصلی نظریه‏های روابط بین‏الملل وجود دارد، ما را یاری می‏رساند. باید به طور کلی به این گزاره مهم رسید که، سازهانگاری به عنوان یکی از نظریه‏های روابط بینالملل محصول، زبان شناختی ساختاری، نظریه سیاسی پست مدرن، نظریه انتقادی، نقد ادبی و مطالعات فرهنگی و رسانه‏ای است.
    گفتار دوم:
    2-1) اصول و مفروضات اساسی نظریه سازهانگاری
    این نوشته در آموزشی ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.