قرآن و حدیث و عین القضات

دانلود پایان نامه

2.3.1.2. عین‌القضات و ارزیابی فهم
مسئله ارزیابی فهم، مسئله‌ای نیست که از عین‌القضات نظریه‌ای منسجم، منقح و مستقل درباره آن برجای مانده باشد. اما از خلال نمونه‌هایی که او به‌ عنوان فهم‌ نادرست و تحریف عقاید، بدان‌ها اشاره کرده است می‌توان دریافت که به‌ این مسئله توجه داشته و آن را به نحوی در آثارش منعکس ساخته است. او در جایگاه‌های متعدد هنگام بحث از مسئله اختلاف عقاید به موضوع فهم نادرست و پدیده تحریف عقاید که در پی آن رخ می‌دهد، اشاره کرده و در این زمینه مواردی را به عنوان نمونه بررسی کرده است. در ادامه به بررسی این نمونه‌ها خواهیم پرداخت و تلاش خواهیم کرد دیدگاه قاضی را در خصوص این مسئله بازشناسیم.

  • 1.2.1.3.2. عقیده قدریان
    نمونه نخست، عقیده قدریان است که او در چند جای از آثارش به خصوص نامه‌ها متعرض انکارکنندگان این عقیده شده و این انکار را نتیجه فهم نادرست و تحریف این عقیده دانسته است. قدریان آنچنان که قاضی بیان کرده است، معتقد بوده‌اند خداوند در عالم جز خیر نیافریده است. البته قاضی در عبارت‌های خود این موضوع که فاعلی جز خداوند، شرور را درعالم پدید آورده را نیز به ایشان منتسب کرده است اما در نسبت دادن این موضوع به آنان چندان قاطع به‌نظر نمی‌رسد. او درباره قدریان، سه نکته را بیان کرده است و بیان این سه نکته تا حدودی درهم تنیده شده است. نکته نخست اشاره به عقیده‌ای ناصواب است که قاضی آن را مردود دانسته. نکته دوم، اشاره به این مسئله است که این عقیده مردود در حقیقت، نسخه تحریف شده‌ای از یک عقیده صحیح و قابل دفاع است و نباید این عقیده صحیح را با نسخه محرّفِ آن که ناصواب و مردود است، به یک چشم نگریست. نکته سوم مسئله ارتباط قدریان با این دو عقیده است. او پس از طرح دو نکته اول عقیده محرّف و ناصواب را به قدریان منتسب کرده اما بر این انتساب، اصرار چندانی نشان نداده است.
    و اینجا من مذهب قدریان علی‌التحقیق والیقین وانمایم تا تو را معلوم شود که فساد در مذاهبِ راست به روزگارِ دراز پیدا چون گشت تا مردمان از آن در غلط افتادند. اکنون کسی از واصلان به حقیقت کار گوید: خدای تعالی همه خیر است، و ازو همه خیر در وجود آید، این سخن راست است… اما سخن این کس را فهم باید کرد که گفت: از خدا همه خیر در وجود آید. چه این کی که این گوید… در وجود هیچ شر به قلیل و کثیر نبیند و یقین داند که از ارحم الراحمین تعالی و تقدس محال بود که شر در وجود آید. چون کسی که نداند شنود و به عقل مختصر در این تصرف کند، پندارد که او می‌گوید که خدای تعالی شر نیافرید، پس خالق شر کسی دیگر بود، هیهات!
    و این سخن را که بر خدای تعالی گفتند دو معنی بود؛ یکی راست و یکی دروغ… معنی دیگر که دروغ بود آنست که خدای تعالی جز خیر نیافریند، یعنی شر هست در وجود و لیکن نه او آفریند و این مذهب قدر است. و از آنجا که منم این مذهب را اصل جز چنان نبوده است اما به روزگار چنین شده است (نا، ج2: 269-271).
    همانطور که ملاحظه شد در عبارت‌های قاضی، دقیقاً روشن نیست که او هر دو نظریه را به قدریان منتسب می‌داند یا آنان را تنها میراث‌دار عقیده محرّف می‌داند. این نکته در جای خود قابل تأمل است، اما نباید از نظر دور داشت آنچه در سخنان او بیشتر مورد توجه است، مسئله انتساب این عقیده به یک گروه خاص نیست؛ مسئله اصلی برای قاضی این است که یک عقیده صحیح بر اثر فهم غلط، تحریف شده و در طول زمان، عقیده مردود از آن پدید آمده است.
    حال باید دید این اظهار نظر قاضی، بر چه اساسی صورت گرفته است و او در این مورد با چه معیاری، فهم درست را از فهم نادرست تشخیص داده است؟ برای نیل به این مقصود ابتدا باید عقیده اصلی را که از نظر قاضی مورد فهم درست یا نادرست قرار گرفته است، بازشناسیم. سپس نسبت میان آنچه را که او به‌عنوان فهم‌های صحیح و نادرست از آن عقیده معرفی کرده است، با اصل بسنجیم و در نهایت دریابیم که قاضی چگونه فهم درست را از نادرست تشخیص داده و از چه معیاری برای این منظور، بهره جسته است؟
    اما مشکل این است که در مورد نمونه مورد بحث، ما در مرحله نخست از مراحل سه‌گانه فوق متوقف می‌شویم؛ چرا که در حقیقت، عقیده اصلی در اختیار ما نیست. آنچه قاضی به‌ عنوان اصل و اساس نظریه قدریان معرفی کرده است، مستند به متن خاص، شخصیت یا طریقت یا مذهب خاص، یا تاریخ خاصی نیست. در حقیقت آنچه قاضی به عنوان اصل نظریه قدریان معرفی کرده است، به جهان بیرون از ذهن و ضمیر او ارجاع داده نشده است. او صرفاً ظن خود را در مورد این موضوع بیان کرده است. علاوه بر اینکه وی در خلال بحث اشاره‌ای مستند به عقیده اصلی نکرده است و در عبارت‌های او نیز می‌توان نشان‌هایی از فقدان چنین مستندی یافت.
    قومی گفتند: شر از او در وجود نیاید و نوری و ظلمتی اثبات کردند. و در اسلام قومی هم در این هلاک شدند که ایشان را قدریان خوانند. و مصطفی (ص) ایشان را با گبران برابر می‌کند که «القدریه مجوس هذه الامه». و از آنجا که منم این مذهب محرف است. ندانم که این تحریف در اسلام افتاد یا پیش از اسلام… (نا، ج2: 269).
    این عبارت به طور تلویحی نشان می‌دهد که قاضی، ارتباطی واقعی و تاریخی میان آنچه به عقیده او مذهب محرف است با آنچه اصلِ آن عقیده می‌داند، برقرار نکرده است. اما در سطرهای بعدی تعبیر دیگری دارد که به ‌طور صریح نشان می‌دهد او از آنچه به عنوان عقیده اصلی معرفی کرده است، مستندی در اختیار ندارد و آن را سنتی می‌داند که در طول زمان از دست رفته و اثری از آن باقی نمانده است؛ لذا تلاش می‌کند با ذکر مثالی کوتاه، امکان رخ‌دادن چنین پدیده‌ای را توجیه کند.
    چه گویی مشبِّه است مصطفی (ص)؟ که «اذ یتنزل الله کل لیله» و «الرحمان علی العرش استوی» مذهبی دروغ برساختند. آخر می‌دانی که مستند مذهب باطل ایشان کلمه حق بود از قرآن و حدیث، و لیکن چون به فهم خود در آن تصرف کردند، در غلط افتادند. و روزگاری خواهد بود که این مذهب تشبیه بماند و مستند اوهام ایشان نماند، چنانکه رسول (ص) فرمود: به آخر زمان قرآن بآسمان شود. و این خود عالمی دیگر است، و افهام و اوهام همگنان بدین نرسد (نا، ج2: 271).
    این مثال، بسیار کوتاه و بدون هیچ تحلیلی بیان شده است و قاضی با بیان آن صرفاً تلاش کرده است شاهدی برای تقویت احتما‌ل‌هایی که پیش‌تر بیان کرده بود ارائه کند. با این وصف، مجموعه نکاتی را که او در خصوص عقیده قدریان و مسئله فهم نادرست و تحریف آن بیان کرده است، چگونه می‌توان تحلیل کرد تا ما را در راه نیل به مقصود یاری رساند؟ اگر صرف نظر از اینکه آنچه او درباره قدریان روایت کرده در واقع اتفاق افتاده باشد یا نه، دیدگاه او را لااقل به عنوان یک موقعیت فرضی معتبر بدانیم و مورد بررسی قرار دهیم شاید بتوان از خلال آن نکات قابل تأملی دریافت.
    به نظر می‌رسد عین القضات در مواجهه با دیدگاه قدریان، وجهی یافته باشد که از دیدگاه او پذیرفتنی بوده است. تلاش او در راستای احیاءِ آن وجه پذیرفتنی و انکار وجهی که از منظر او نادرست است نشان از این نکته دارد. او سعی کرده است نقطه انحراف عقیده نادرست را از آنچه به نظرش درست می‌رسیده است، بیابد و تمایز این دو وجه را از همان نقطه، آشکار سازد. قاضی از بیان عقیده قدریان مبنی بر عدم صدور شرّ از خداوند و تأکید بر ثنویت از سوی آنان، تحلیل خود را آغاز کرده است. از منظر وی این عقیده بهره‌ای از حقیقت دارد و نمی‌تواند یکسره باطل بوده باشد؛ لذا در ادامه او سعی کرده است وجه پذیرفتنی این عقیده را باز شناسد. اینکه خداوند شرّی نیافریده است از یک جهت برای قاضی پذیرفتنی است، چرا که بر اساس یک دیدگاه عرفانی خداوند شری نیافریده است؛ لذا از اساس در جهان شری وجود ندارد. حال باید راهی برای تأیید این بخش در عین انکار بخش دیگر، یعنی تأیید ثنویت می‌جست. او این راه‌ کار را در محمل بحثی زبان‌شناختی جسته است.
    به عقیده قاضی، برخی الفاظ و تعابیر می‌توانند بیان‌کننده معانی متعددی باشند. ممکن است این مسئله پدید آورنده انحراف در عقیده قدریان بوده باشد. مطابق بیان قاضی، عقیده آنان برداشتی از این گزاره است: «خداوند هیچ شرّی نیافریده است». این گزاره را به دو نحو می‌توان فهمید، یکی اینکه «خالق کل هستی خدا است و او شرّی نیافریده است؛ پس در جهان، شری وجود ندارد». اما برداشت دوم این است که «در جهان شروری، وجود دارد اما این شرّها آفریده خداوند نیستند؛ در نتیجه خالق دیگری دارند». از دیدگاه قاضی تعبیر نخست می‌تواند به هر دو شکلی که بیان شد فهمیده شود؛ اما فهم نخست، درست و فهم دوم، نادرست است.
    حال باید دید قاضی برای درست دانستن یکی از این دو فهم و نادرست دانستن دیگری از چه معیاری، بهره جسته است؟ از خلال عبارت‌های او می‌توان دریافت که گویی آنچه در نظرش یکی از این دو فهم را بر دیگری مُرجَّح ساخته است، برای او و نیز مخاطب سخنش، امری بدیهی بوده است. به نظر می‌رسد وقتی قاضی سخن از درست بودن یک فهم و نادرست بودن دیگری به میان می‌آورد، پای مسئله‌ای در میان است که بدیهی و انکار ناشدنی بودن آن او را از هر استدلال دیگری بی‌نیاز می‌کند. آن مسئله بدیهی، توحید خداوند است. یکی از این دو فهم با توحید، سازگار می‌نماید اما دیگری خلاف آن است. همین نکته کافی است تا قاضی یکی را صحیح و دیگری را نادرست بداند و مخاطب او نیز این داوری را بپذیرد.
    به‌نظر می‌رسد در میان این مباحث توانستیم معیاری را که تکیه‌گاه نظر قاضی است بیابیم اما هنوز مسئله‌ای باقی مانده است. سازگاری و عدم سازگاری با توحید ممکن است از یک منظر بتواند معیاری برای ارزیابی یک عقیده به نحو مستقل قلمداد شود اما در اینجا ما در پی ارزیابی این دو عقیده به نحو مستقل نیستیم. این دو عقیده در بحث ما به‌ عنوان دو فهم از یک متن (گزاره) مورد بررسی قرار گرفته‌اند؛ پس باید دریابیم قاضی با چه معیاری ارتباط یکی از این دو فهم را با متن اصلی بر دیگری ترجیح داده است؟
    در اینجا سخن نهایی و اساسی قاضی رخ می‌نمایاند. او معتقد است همه عقایدی که کسانی بدان‌ها متمایل شده‌اند در اصل عقایدی درست بوده‌اند اما در طول زمان بر اثر فهم‌های نادرست از اصل خود منحرف شده‌ و به صورت عقایدی محرّف درآمده‌اند. به همین دلیل هرگاه با عبارت‌هایی مواجه شویم که در آن‌ها ابهام یا ایهامی وجود دارد باید فهمی را که به‌طور مستقل درست به ‌نظر می‌رسد بر فهمی که به ‌طور مستقل نادرست به ‌نظر می‌رسد ترجیح دهیم. البته قاضی بخش پایانی این سخن را به صراحت بیان نکرده است اما شیوه داوری او در باب عقاید مختلف حاکی از اعتقاد او به این شیوه است. در نمونه عقیده قدریان، این شیوه را در سخنان او بازیافتیم و در بررسی نمونه‌های دیگر نیز این نکته را درخواهیم یافت.
    با نکاتی که بیان شد دیدگاه قاضی در خصوص موضوع مورد بحث تا حدودی آشکار شد اما در نهایت هنوز دو پرسش باقی مانده است. یکی اینکه درست و نادرست بودن یک عقیده که در این بحث نقشی تعیین کننده دارد، به چه معنا است و چگونه قابل تشخیص است؟ دیدیم که در نمونه قدریان این درست بودن به‌ معنای هماهنگی با اعتقاد کلامی توحید بود اما در موارد دیگر چگونه قابل تشخیص است؟ آیا درست بودن در این بحث از اساس به معنای صدق معرفت‌شناختی است یا معنای دیگری دارد؟ پرسش دوم این است که به چه دلیل ما باید هنگامی که با دو یا چند فهم از یک عبارت مواجهیم، فهمی را برگزینیم که به نحو مستقل آن را درست می‌پنداریم؟ این حسن ظن بر چه اساسی معتبر است؟ در ادامه بحث به این دو پرسش بازخواهیم گشت و با ملاحظه نکاتی که از سخنان قاضی به‌دست خواهیم آورد، برای یافتن پاسخ آن‌ها تلاش خواهیم کرد. در این مرحله باید به بررسی این نکته پرداخت که آیا قاضی آنچه را از تحلیل سخنان او درباره عقیده قدریان به دست آوردیم، در موارد دیگر نیز معتبر دانسته و بر اساس همین شیوه، رفتار کرده است یا با بررسی نمونه‌های دیگر به نتایج متفاوتی دست خواهیم یافت.
    2.2.3.1.2. عقیده سوفسطائیان
    نمونه دیگری که قاضی آن را به ‌عنوان قربانی فهم نادرست معرفی کرده، عقیده سوفسطائیان است. آنچه در تعابیر قاضی به‌ عنوان سفسطه معرفی شده است، عقیده‌ای است که بر اساس آن، وجود و موجودات انکار می‌شوند (نا، ج1: 85). از نظر قاضی آنچه در زمان او به سفسطه شهرت داشته، تنها بیان ناقصی از عقیده حقیقی سوفسطائیان است. او باور داشت این نقص آنچنان عقیده واقعی سوفسطائیان را تحریف کرده است که دیگر هیچ فرد عاقلی حاضر به تصدیق آن نمی‌شود. اما اگر این عقیده در زمان پدید آمدنش نیز تا این حد سخیف بود، امکان نداشت کسی آن را بپذیرد. به باورِ قاضی این دیدگاه نیز همچون دیدگاه قدریان، ریشه در عقیده‌ای صحیح دارد که در طول زمان، تحریف شده است.
    مقصود از این همه آنست که مذهب سفسطه را اصلی راست باید که بوده است، اگر چه اکنون در آن تحریف افتاده است، که روا نیست که کسی این خود در هیچ عصری بیارد گفتن. و اگر کسی بگفت لازم بود که هیچ‌کس گوش بوی نکند. پس چون مذهبی بباشد و خلقی بسیار بر آن مذهب باشند، این را اصلی باید و آن را اصل ظاهر است، خدای تعالی می‌گوید: «وکل شیء هالک الا وجهه» و «و کل من علیها فان» و معنی این نه آنست که وقتی نیست گردد، که همه وجود هم امروز نیست است، و این مذهب ارباب بصایر است و علی التحقیق مذهب سفسطه همین است (نا، ج2: 301).
    در این مورد نیز ما می‌توانیم نمونه‌ای از فهم درست و نادرست را در نگاه قاضی بازشناسیم. این مورد در قیاس با مورد قدریان از دو جنبه حائز اهمیت است. یکی اینکه ما امروز درباره سخن سوفسطائیان، اطلاعاتی دقیق‌تر و مبسوط‌تر از اطلاعات قاضی در اختیار داریم و می‌توانیم از موضع عالمانه‌تری در مورد ریشه‌یابی عقاید به شیوه قاضی داوری کنیم. دیگر اینکه قاضی در خلال عبارت‌های خود در این بخش به نکته‌ای اشاره کرده است که می‌توان آن را نوعی استدلال از سوی قاضی برای ادعایش در خصوصِ وجود اصلی صحیح در پسِ اعتقاداتی نادرست قلمداد کرد. او به مسئله پذیرفته شدنِ یک عقیده، از سوی مخاطبان و ارتباط این موضوع با صحت یا به تعبیری صدق آن عقیده اشاره کرده است. قاضی برای ادعای صحت در اصلِ عقیده سوفسطائیان به نحوی بارز به این موضوع توسل جسته و در مورد سایر نمونه‌ها ـ که در ادامه بدان‌ها اشاره خواهد شد ـ نیز از اشاره بدان صرف نظر نکرده است. در ادامه ابتدا به تحلیل ادعای قاضی در مورد سخن سوفسطائیان خواهیم پرداخت و سپس استدلال وی را مورد بررسی قرار خواهیم داد.
    قاضی در مواجهه با آنچه به‌عنوان عقیده سوفسطائیان در زمان او مشهور بوده به این نتیجه رسیده است که این عقیده می‌بایست در اصل، صورت دیگری داشته باشد. او همچون مورد قدریان، حدس خود را درباره عقیده اصلی‌ای که به زعم او صحیح است، را بیان کرده است. تا این مرحله، فعالیت او مانند نمونه قدریان است اما از این مرحله به بعد، میان این دو نمونه، تفاوتی پدید می‌آید؛ در مورد قدریان همان‌طور که پیش‌تر نیز بیان شد، میان حدس قاضی در مورد ریشه عقیده قدریان و واقعیت تاریخی، ارجاع قابل توجهی در میان نیست تا بتوان بر اساس آن، این حدس را تقویت یا تضعیف کرد و در نهایت، سخن قاضی در حد یک حدس غیر قابل ارزیابی باقی می‌ماند. اما در مورد سوفسطائیان، وضعیت تا حدودی متفاوت است. هر چند پس از تحقیقات گسترده‌ای که تا امروز در مورد اندیشه یونانیان باستان انجام گرفته است، هنوز نقاط ابهامی در مورد اندیشه آنان وجود دارد، اما از اندیشه سوفسطائیان و شکاکان یونانی آنقدر اطلاع داریم که بتوانیم حدس قاضی را در مورد عقیده آنان تا حدودی ارزیابی کنیم.
  • این نوشته در آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.