دگرگونی فرهنگی و تحولات اجتماعی

دانلود پایان نامه

میزان بهره‌مندی دو گروه از رسانه‌ها متفاوت است. در زمینه تلویزیون هر دو گروه به یک نسبت بهره‌مندی دارند، لیکن در مورد رسانه‌های مکتوب گروه تحصیلکردهده برابر بیشتر استفاده می‌کند و به نظر می‌رسد که در آینده تقاضا برای این رسانه‌ها بیشتر شود»”(عبدی و گودرزی، 1378، ص 52)

  • در این بخش نیز محققین با قطبی کردن جامعه به افراد با تحصیلات بالا(نخبه) و دیگران(مردم)، تفاوتهای ارزشی را از منطر این دو گروه با یکدیگر مقایسه کرده است. این بخش را نیز میتوان به گونهای دیگر همانند تطبیق مقطعی شاخصهای اینگلهارت به شمار آورد(رج به 4-4-1) و افراد نخبه را افراد با تحصیلات بالا و دارای تفکرات فرامادی بهشمار آورد. در واقع تحصیلات که در این تحقیق شاخص نخبگی است با شاخصهای مادی/فرامادی نیز همبستگی قابل توجهی دارد.(اینگلهارت, 1373, ص 125)
    در بخش سوم آمده است:” «تجزیه فرهنگی را می‌توان تحول سریعی نامید که بنا به علل متعددی بخشی از جامعه همپای بخش دیگر تحول نمی‌یابد و نوعی گسیختگی در عناصر فرهنگ رخ می‌دهد. این تحولات می‌تواند ناش از نفوذ و تأثیر فرهنگ بیگانه باشد. همچنین در اثر تحولات اجتماعی از قبیل شهرنشینی، جمعیتی، مهاجرت، شکاف طبقاتی، تحصیلات و غیره دوگانگی فرهنگی تشدید می‌شود. نکته بسیار مهم دوگانگی میان مردم و نخبگان است که بنا به علل فوق رخ می‌دهد. به عبارت دیگر تفاوتهای ارتباطی این دو گروه با جهان خارج و نیز تفاوتهای آموزشی و معیشتی و اقتصادی آنان دو نوع فرهنگ گوناگون ایجاد می‌کند و اگر چه به لحاظ تعداد، نخبگان کم هستند، لیکن به لحاظ کیفیت و اثرگذاری قدرتمند می‌باشند و به یکی از عوامل و منابع مهم گوناگون فرهنگی در جامعه تبدیل می‌شوند»”(عبدی و گودرزی، 1378، ص 144).
    که در این قسمت نیز نظریه نوسازی (بازسازی شده) مورد توجه قرار گرفته است.
    بخش چهارم نیز به مقایسه شاخصهای رضایت طی سالهای 53 تا 74 و با تفکیک سن، جنس و تحصیلات پرداختهاد. در این بخش نتیجه در راستای مبحث ما بدست نمیآید(رج به بخش 4-3-2-3-3)
    در واقع با عنایت به این تحلیلثانویه میتوانیم به تطبیقپذیری طولی نظریه اینگلهارت بر ارزشها و نگرشهای ایرانیان خوشبین بود
    2-2- ادبیات نظری:جایگاه نظری اینگلهارت در مقایسه با نظریات نوسازی
    همانگونه که عنوان شد نظریه اینگلهارت را میتوان نظریهای در امتداد نظریات نوسازی دانست. در این مرحله نظریه نوسازی را شرح داده و تفاوتهای نظریه اینگلهارت را با نظریات نوسازی بیان میکنیم.
    2-2-1- نظریه نوسازی
    دگرگونیهای اقتصادی، فرهنگی و سیاسی هماهنگ با یکدیگر بر اساس الگویی منسجم پیش میروند و جهان را به شیوههای قابل پیشبینی دگرگون می‌سازند.
    این است دعوی اصلی نظریه نوسازی، از کارل‌مارکس گرفته تا ماکس‌ وبر، تا دانیل‌بِل. این ادعا بحثهای گوناگونی را در دو سده گذشته در پی آورده است.
    مطالعات نوسازی در اواخر دهه 1950 و اوایل دهه 1960 تأثیرات عمده‌ای بر علوم اجتماعی به جا نهاد. با انتقادات جانانه‌ای که بر نظریه نوسازی وارد آمد، از دهه 1970 این مفهوم تا حد زیادی از اعتبار افتاد. چنانکه پای (1990) خاطر نشان کرده است، زمان بازنگری در این نظریه فرا رسیده است. ادعای اصلی و محوری نظریه نوسازی این است که بین صنعتی شدن و فرایندهای دگرگونی اجتماعی– سیاسی خاص، روابط همبستگی وجود دارد که در سطح گسترده اعمال می‌شود. گر چه جوامع پیشاصنعتی بسیار گوناگونند اما می‌شود از الگوی جامعه «مدرن» و «صنعتی» به صورت معنادار سخن گفت. الگویی که همه جوامع می‌توانند در مسیر آن گام بردارند به شرط آنکه خود را وقف صنعتی شدن کنند. توسعه اقتصادی نشانه‌هایی از دگرگونی را به همراه می‌آورد که نه فقط صنعتی شدن، بلکه شهرنشینی، آموزش و پرورش همگانی، تخصصی شدن مشاغل، گسترش دیوانسالاری و توسعه ارتباطات را در بر می‌گیرد، و این پدیده‌ها به نوبه خود با دگرگونیهای گسترده‌تر فرهنگی، اجتماعی و سیاسی پیوند دارند.
    یک دلیلِ اینکه چرا نظریه نوسازی تا بدین پایه با اقبال روبه‌رو شد این است که در بطن این نظریه وعده دستیابی به قدرت نهفته است. همینکه جامعه‌ای در مسیر صنعتی شدن قرار گیرد، انواعی خاص از دگرگونی محتمل می‌شوند، دگرگونیهایی مانند کاهش میزان موالید، افزایش نفوذ دولت، افزایش میزان امید به زندگی، افزایش مشارکت سیاسی توده‌ای و شاید دموکراسی. بعضی از منتقدان، چهره کاریکاتورگونه‌ای از نظریه نوسازی ساختند که گویا مطابق این نظریه توسعه اقتصادی به سادگی و خودبه‌خود به پیدایش دموکراسیهای لیبرال می‌انجامد. اما به واقع، دعوی بیشتر نظریه‌پردازان نوسازی سنجیده‌تر و معتدلتر از تصویر طنز‌آمیزی است که منتقدان به دست داده‌اند.
    نظریه نوسازی بیش از یک سده است که راه تحول و تکامل را می‌پیماید. نظریه‌پردازان بسیار از مکتبهای فکری گوناگون پذیرفته‌اند که بین دگرگونیهای فنی– اقتصادی و الگوهای منسجم و قابل پیش‌بینی دگرگونی فرهنگی– سیاسی ارتباط وجود دارد، اما بحث بر سر چگونگی رابطه علت و معلول بین آنها همچنان ادامه دارد: آیا دگرگونی اقتصادی سبب دگرگونی فرهنگی و سیاسی می‌شود، یا برعکس؟
    مارکس، با تأکید بر موجبیت اقتصادی، استدلال می‌کند که سطح پیشرفت فنی هر جامعه تعیین‌کننده شکل نظام اقتصادی آن جامعه است و نظام اقتصادی به نوبه خود تعیین‌کننده خصوصیات فرهنگی و اقتصادی جامعه. فرضاً اگر پیشرفت فنی جامعه‌ای در سطح آسیاب بادی باشد، اقتصادش بر پایه تولید کشاورزی در حد بخور و نمیر است، با توده‌ای از دهقانان فقیر که اشرافیت زمیندار بر آن حاکم می‌راند. ماشین بخار جامعه‌ای صنعتی در پی می‌آورد که در آن بورژواها به مرتبه نخبگان حاکم دست می‌یابند و پرولتاریای شهری را استثمار و سرکوب می‌کنند.
    از سوی دیگر، وبر بر نقش فرهنگ تأکید می‌کند: فرهنگ صرفاً پدیده نظام اقتصادی نیست، بلکه به تنهایی می‌تواند در مقام یک علت در مقام یک علت عمده ظاهر شود؛ فرهنگ هم به رفتار اقتصادی شکل می‌دهد و هم از آن تأثیر می‌پذیرد. بدینسان، پیدایش اخلاق پروتستانی زمینه را برای ظهور سرمایه‌داری فراهم می‌آورد، و پدیده اخیر به نوبه خود به برپایی انقلاب صنعتی و انقلاب دموکراتیک یاری می‌رساند: این نگرش بر آنست که انواع نظامِ باورها، هم بر حیات اقتصادی و سیاسی تأثیر می‌نهد و هم از آنها تأثیر می‌پذیرد.
    بعضی از پسینیان مارکس اولویت را از موجبیت اقتصادی (که بر اساس آن آرمانشهر انقلابی خودبه‌خود پدید می‌آید) به ایدئولوژی و فرهنگ منتقل کردند. بر این اساس، لنین استدلال می‌کرد که طبقه کارگر هرگز به تنهایی و به خودی خود نمی‌تواند به آگاهی طبقاتی لازم برای یک انقلاب ظفرمند دست یابد و از این رو کارگران را باید انقلابیون حرفه‌ای پیشتاز که دارای آگاهی و بینش ایدئولوژیک هستند رهبری کنند.
    مطلب مشابه :  دانلود پایان نامه درمورد محتوای کتاب های درسی و کودکان و نوجوانان

  • مائو حتی بیش از لنین بر نیروی تفکر انقلابی تأکید می‌کرد. او از مارکسیسم سنّتی گسسته بود می‌گفت لازم نیست چنین منتظر بماند تا با گسترش شهرنشینی و صنعتی شدن دستخوش تحول شود؛ اگر یک گروه منسجم ایدئولوژیک بتواند احساسات توده‌های چینی را به جوش آورد، حتی در جامعه‌ای دهقانی هم می‌توان انقلابی کمونیستی به راه انداخت. پیروزی انقلاب کمونیستی چین در 1949 بر نیروهایی که از نظر منابع مالی و نیروی انسانی بر انقلابیون برتری فاحش داشتند ظاهراً تأییدی بود بر اعتقاد راسخ مائو به پیروزی نیروی شور انقلابی بر موانع مادی. از سوی دیگر، شکست دردناک مائو در جریان جهش بزرگ به پیش در 1959، محدودیتهای موجبیت ایدئولوژیک را به اثبات رساند: دستیابی به جامعه‌ای نیازمند کارشناسانی متخصص و توده‌هایی راست‌اندیش است. ایدئولوژی فرد، هر چه که باشد، به هر حال بعضی از راه و روشها برای ساختن سیستم فاضلاب شهری یا کارخانه ذوب آهن به نتیجه مطلوب می‌رسند و بعضی نمی‌رسند.
    2-2-2 تفاوتهای نظریه اینگلهارت و نظریه نوسازی
    نظریه اینگلهارت، طرح بازسازی شده نظریه نوسازی است. این نظریه با این دعوی اصلی نظریه‌پردازان نوسازی که بین توسعه اقتصادی و دگرگونی فرهنگی و دگرگونی سیاسی ارتباط نزدیک وجود دارد که تا اندازه‌ای قابل پیش‌بینی است موافق است.اما به نظر او بعضی از شیوه‌های دگرگونی محتملترند، زیرا منظومه‌های خاصی از ارزشها و باورها و نهادهای سیاسی و اقتصادی یکدیگر را تقویت می‌کنند، در حالی که در موارد دیگر چنین نیست. اگر یکی از عناصر جامعه بر ما معلوم باشد می‌توانیم با دقتی بسیار بیش از یک سنجش تصادفی، درباره سایر عناصر آن جامعه دست به پیش‌بینی بزنیم.
    با آنکه اینگلهارت با مارکس، وبر و پسینیان آنها در این نکته همباور است که دگرگونیها بیش از آنکه تصادفی باشند، در مسیرهای قابل پیش‌بینی ظاهر می‌شوند، در چهار نکته عمده زیر با بیشتر نظریه‌پردازان نوسازی همسو نیست:
    این نوشته در آموزشی ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.