دانلود پایان نامه تعلیم و تربیت و کیمیای سعادت

دانلود پایان نامه
  • در جایی دیگر میگوید: «فضایل عقلانی از آموختن و تفکر حاصل میشود و فضایل اخلاقی از عادت و ملکه و وظیفه قانونگذاران این است که با پدیدآوردن عادات خوب، شهروندان را خوب سازند.» (همان: 28)

  • ارسطو میپندارد که اگر ما را به کسب عادت اخلاق خوب وادار کنند، زمانی میرسد که از انجام دادن کار خوب لذت خواهیم برد. اما نکتهای که ارسطو به آن اشاره نکرده است و آن را نادیده گرفته این است که یکی از ارکان اصلی اخلاق، اراده و خواست انسان است، انسان خود باید خواهان آن باشد که اخلاق و فضایل اخلاقی در وجود او به کمال برسند از این نظر نیز «اخلاق موجب کمال انسان است، که موجب کشف مجهول و رسیدن به مقصود است.» (ندری ابیانه، 1384 :2)
    «احکامی که موضوع علم اخلاق و حکمت عملی اند درباره کارهایی است که خود مقصد و هدفند بر خلاف احکام جزئی و نسبی که وسیله ای برای رسیدن به آنچه مقدم است. » (نراقی، 1386 : 5)
    بنابر مباحث و نظریات بالا میتوان گفت که، موضوع علم اخلاق نفس انسان است، بهعلت اینکه بر مبنای آن نیک و بد، خیر و شر و بایدها و نبایدها شناخته و معرفی میگردد و انسان خوب از انسان بد متمایز میشود و وظایف فردی و اجتماعی انسان متعهد و مسئول مشخص و معین میگردد: «موضوع این علم نفس انسانی است، از آن جهت که از او افعال جمیل و محمود، یا قبیح و مذموم صادر تواند شد به حسب اراده » (طوسی، 1373: 15)
    برخی معتقدند که اخلاق معیار ثابتی نداشته و هر زمانی اخلاق خاصی را میطلبد و اقتضا میکند و دلیل میآورند که چون دنیا متغیر و در حال تبدیل است پس موازین اخلاقی هم تغییر نپذیرد. اما باید گفت که مکارم اخلاقی چون برگرفته از فطرت پاک بشریاند و ریشه در ذات و فطرت او، ثابت و جاودانهاند و در همه اعصار و جوامع مورد ستایش و پسند نوع بشر میباشند.غزالی در کیمیای سعادت، در مبحثی چگونگی پیداشدن صفتهای خوب و بد در آدمی را چنین بیان میکند: «بدان که دل آدمی را با هریکی از این دو لشکر که در درون وی است علاقتی است و وی را از هر یکی صفتی و خلقی پدید آید بعضی از آن خلق بد باشد، که وی را هلاک کند، و بعضی نیکو باشد که وی را به سعادت رساند و جملهی آن اخلاق اگر چه بسیار است اما چهار جنساند: اخلاق بهایم، و اخلاق سباع، و اخلاق شیاطین و اخلاق ملائکه…» (غزالی،1387: 39).
    2-2- اخلاق بدیهی است یا انتزاعی، مطلق است یا نسبی؟

    اخلاق، کمال و مصلحت فرد نیست بلکه کمال و مصلحت نوع بشر است و از آنجا که آدمیان یک نوعند آنچه برای فرد خیر و کمال است، برای جامعه و افراد دیگر نیز خیر و کمال است، درک و احساس و اعتراف به ارزش افعال و فضایل اخلاقی امری است که در همه زمان ها و مکان ها با همه تفاوتهای فرهنگی و قومی و اجتماعی مشخص و آشکار است، و به همین دلیل است که «احکام ثابتی وجود دارند که در طبیعت و نهاد بشر نهادینه شده که مطلق و دائمیاند و در واقع حکمت عملی با قبول چنین احکامی معنی دارد» (نراقی،1386: 5)
    و در جای دیگر می گوید: «در حکمت عملی چون متعلَّق مفهوم «خوب» و «بد» است و از «بایدها و نبایدها» حاصل میشود و اموری اعتباریاند و در همه آدمیان یکسان نیستند و در میان مردمان مختلف تفاوت میکند، بنابراین اموری نسبی و شخصی و ذهنی هستند، نه اموری کلی و مطلق و عینی، پس معانی و مفاهیم اخلاقی امور عینی نیست که قابل اثبات از طریق تجربه یا قیاس و منطق باشد، تجربه یا قیاس تنها درباره امور عینی به کار می رود ولی با این حال در اخلاق، معیار کلی وجود دارد.» (همان، 6)
    به گفته ویل دورانت: « اصل اخلاق، ناشی از آدابی است که برای حفظ و سلامت نوع، مفید دانسته شده است. بعضی از آداب فقط رسم و عرف است و جزء اخلاق محسوب نمیشود، و مسلم است که این گونه امور میتواند تغییر کند.» ( ویل دورانت، 1368: 101)
    ارسطو مدعی است که فضیلت نه فطری است نه ذاتی (بر خلاف عقیده افلاطون)، آن را ملکهای میداند که به صورت اکتسابی تحصیل میشود و به حد کمال میرسد او فضیلت را عقلانی و اخلاقی میداند:
    «تحصیل و تکمیل فضیلت عقلانی تا حد زیادی به تعالیم مکتسبه حاصل می شود و به ممارست و گذشت زمان نیاز دارد، بر عکس فضیلت عقلانی، ناشی از عادت است، در نتیجه واضح است فضایل اخلاقی مولود فطرت و طبیعت نیست، زیرا آنچه وجودش تابع طبیعت و فطرت است، بر اثر عادت مبتدل نمیشود، چنانچه به هیچ روی نمیتوان آتش را از صعود به وسیله عادت بازداشت و آن را به سوی پایین کشاند. به طور کلی هر آنچه بالطبع است، بر اثر عادت تغییر نمیپذیرد. بنابراین فضیلت نه بر وفق طبیعت و نه بر خلاف آن پدید نمیآید، بلکه طبیعت استعداد کسب و فضایل ارزانی میدارد و این استعداد توسط عادت به کمال می رسد. » (ارسطا طالیس،1381 : 87)
    برخی از نویسندگان بر این عقیدهاند که اخلاق مسئلهای امری بدیهی نیست بلکه انتزاعی است چرا که میتوان آن را توجیه کرد. در کتاب شارل هانری دو فوشه آمده که: «اگر نیکی بدیهی میبود، بحث برای توجیه معنایی نداشت، توجیه، عملی است عقلانی و استفادهای است عملی از عقل. توجیه، قسمتهایی مشخص از یک استدلال را به نحوی در برابر مخاطب قرار میدهد که نتیجه استدلال بدون استثنا رد و یا قبول میشود. » (دوفوشه کور،1377: 11 )
    برخی از نویسندگان و اخلاقدانان نیز اخلاق را امری انتزاعی میدانند. مصباح یزدی در کتاب اخلاق در قرآن نیز به این مطلب اشارهای داشته که: «قضایای اخلاقی قضایای اخباری هستند و از موضوع و محمول تشکیل میشوند و موضوعها در قضایای اخلاقی، عناوینی انتزاعی هستند… منشأ مفاهیم انتزاعی از یک سو نفس است و از سوی دیگر چیزی ملایم با طبع که عاید نفس میشود، مثل کمال، سعادت، فوز و فلاح. » (شیروانی،1384 : 40)
    خواجه نصیرالدین طوسی نیز بر این عقیده است که انسان هر اخلاقی را که میخواهد میگیرد، که این باز به اراده و خواست آدمی و معاشرت او با دیگران بر میگردد: «گروهی گفتهاند: بعضی اخلاق طبیعی باشد و بعضی به اسباب دیگر حادث شود و همانند طبیعی راسخ گردد، و قومی گفتهاند همه اخلاق طبیعی باشد و انتفال از آن ناممکن، و جماعتی گفتهاند هیچ خلق نه طبیعی است و نه مخالف طبیعت، بلکه مردم را چنان آفریدهاند که هر خلق که خواهد میگیرد، یا به آسانی یا به دشواری و از این سه، مذهب حق مذهب آخر است… و مذهب اول و دوم مودی است به ابطال قوت تمیز و رویت و رفض انواع تأدیب و سیاست، و بطلان شرایع و دیانات و اهمال نوع انسان از تعلیم و تربیت و تا هر کسی بر حسب اقتضای طبیعت خود می روند…» (طوسی، 1373: 102)
    و در جای دیگر میگوید: «نفس را دو چیز باشد: یکی طبیعت و دوم عادت اما طبیعت چنان بود که اصل مزاج شخصی چنان اقتضا کند که او مستعد حالی باشد از احوال مانند کسی که از اندک حرکتی که موجب تعجبی بود، خنده بسیار، بیتکلف برو غلبه کند، یا کسی که از کمتر سببی، قبض و اندوه به افراط برو درآید. اما عادت چنان بود که اول به رویت و فکر، اختیار کاری کرده باشد و به تکلف در آن شروع مینمود تا به ممارست و فرسودگی در آن، با آن کار اُلف گیرد و بعد از اُلف تمام به سهولت بیرویت از او صادر می شود تا خلقی میشود او را. اخلاق رابطه تنگاتنگی با تعلیم و تربیت دارد که این ارتباط انکار ناپذیر است. »(همان: 101)
    به عبارتی دیگر، بخشی از اخلاق که از آن به عنوان اخلاق مکتسب یاد میشود، محصول تعلیم و تربیت است. از این رو، هرگز نمیتوان نقش خانواده و جامعه را در این مورد نادیده گرفت.
    «آمادگی و تمایل نفسانی ما برای کردار- بخصوص آن دسته از کردارها که به عبارت دیگر، خوی اکتسابی است و هر چند با سرشت ما ارتباط دارد، بیشتر مرهون تربیت است.» (صناعی،1339 : 331-299)
    از نظریات بالا میتوان این گونه برداشت نمود که اگر اخلاق طبیعی بود و با آفرینش انسان همراه بود و هیچ گونه تغییر و تحولی نداشت، فرستادن پیامبران و تعالیم ادیان و تعلیم و تربیت بیهوده می بود چرا که این عوامل هیچ گونه تأثیری بر رفتار آدمی نداشت انسان از اساس خوب یا بد بود، و هر کس براساس طبیعت ذاتی خود رفتار میکرد و هیچ رفتاری قابل تقلید و اکتسابی نبود. همنشین هیچ تأثیر مثبت یا منفی بر آدمی نداشت. تعالیم پیامبران و ادیان همه بیهوده بوده و کسی به رستگاری و شقاوت نمیرسید. هیچ کس جوابگوی اعمال و رفتار خود نبود.
    انسان از دو جنبه خوب و بد برخوردار است که باید خوبیها و نیکیها را با توجه به تعالیم و تربیت نیکو در وجود او پرورش داد و مجال رشد را از بدیها گرفت و آنان را سرکوب کرد. پس باید اخلاق نیک را کسب و اخلاق بد و رذایل اخلاقی را از او دفع کرد.
    در توهم دیوی است هم ملکی هم زمینی به قدر هم فلکی
    ترک دیوی کنی ملک باشی زشرف برتر از فلک باشی
    (سنایی، 1339: 28)
    مولوی نیز می گوید:
    در حــدیث آمـــد که یزدان مجــید خلق عالــــم را سه گونه آفرید…

    این نوشته در آموزشی ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.