تحقیق درباره نظریه شرطی سازی کلاسیک و رویکردهای بهزیستی ذهنی

دانلود پایان نامه
  • مطابق این نظریه بهزیستی ذهنی به تضاد بین شرایط واقعی وانتظار شخص از زندگی بستگی دارد(کارب،1982؛ به نقل از قاسمی،1388).ویلسون (1967)، معتقد است که سلامت ذهن با نسبت آرزوهای ارضا شده برکل آرزوها برابر است. طبق این نظریه، انتظارات غیر واقع بینانه به اندازه شرایط بد، موجب کاهش سلامت ذهن می شود.اگر چه شواهدی برای تایید این عقیده وجود دارد که اختلاف بین شرایط واقعی وسطح آرزوهای یک شخص با بهزیستی ذهنی همبستگی دارد، ولی این همبستگی درحالت کلی به نظر نمی رسد که قوی باشد(کامان،1984؛ به نقل از قاسمی، 1388).
    نظریه های جزء به کل دربرابر نظریه های کل به جزء
    برخی فلاسفه بر این باورندکه بهزیستی ذهنی، مجموعه ای از لذت های کوچک است(یعنی جزءبه کل)، طبق این نظر وقتی یک شخص قضاوت می کند که آیا درزندگی اش دارای بهزیستی ذهنی هست، از یک سری محاسبات ذهنی برای جمع بستن لذت ها ودردهای گذرا استفاده می کند. از این نظر، زندگی دارای سلامت ذهن، صرفاً حاصل جمع لحظات شادآن زندگی است. فلسفه این دیدگاه، به نظریات کاهش گرایانه یا فرد گرایانه ی لاکین مربوط می شود.درمقابل این دیدگاه رویکرد کل به جز معتقد است که درافرادگرایشی وجود دارد که رویدادهارا بصورت مثبت تجربه کنندو این گرایش ها بروی تعامل هایی که فرد با دنیا دارد،تاثیر می گذارد.به عبارت دیگر هرشخص، به دلیل اینکه دارای بهزیستی ذهنی است، از خوشی ها لذت می برد وعکس این قضیه نادرست است. درحوزه بهزیستی ذهنی دونکته وجود داردکه به تمایز این دو رویکرد کمک می کند.نکته اول این است که بعضی از دانشمندان،بهزیستی ذهنی را به عنوان یک ویژگی یا حالت در نظر می گیرند. آنهایی که عقیده دارندبهزیستی ذهنی یک گرایش یا یک ویژگی است،براین باورندکه سلامت ذهن یک تمایل برای واکنش درجهت شادی است وحاصل احساسات خوشایندتجربه نیست،رویکرد جزء به کل معتقد است که شخص دارای بهزیستی ذهنی، فردی است با لحظات بسیار شاد،زیرا بهزیستی ذهنی به عنوان مجموعه بزرگی از لحظات شاد تصور می گردد(چکولا،1975).

  • نکته دوم به نقش رویدادهای خوشایند درایجاد بهزیستی ذهنی ارتباط دارد.بعضی روان شناسان عقیده دارند که فقدان رویدادهای خوشایند به افسردگی منجر می شود. این عقیده مبین رویکرد جزء به کل است،درحالی که عده ای دیگر براین باورند که وقتی شخص افسرده با رویدادهای خوشایند مواجه می شود نمی تواند از آنها لذت ببرد.این عقیده از رویکردجزء به کل حمایت می کند(واتسون،کلارک وکری،1988).
    نظریه های هدفمندی
    نظریه های هدفمندی اعتقاد دارندکه بهزیستی ذهنی به هنگام رسیدن به اهداف یا نیاز های شخصی افزایش پیدا می کند.در نظریه های نیاز،نیازهای ذاتی یا اکتسابی مشخصی وجود دارند که شخص به دنبال ارضای آنهاست وشخص ممکن است از این نیاز ها آگاه باشددرحالی که درنظریه های هدفمندی برمبنای آرزوهای مشخصی که شخص از آنها آگاه است استوار است.
    شخص بطور جدی به دنبال اهداف خود استوسلامت ذهن وقتی حاصل می شود که فرد به آن اهداف دست یافته باشد(میکالوس،1991،به نقل از شکری،1386).
    انسان ها معمولا در مورد اهداف وآرزوهای خود هشیارانه تر از نیازها عمل می کنند. بیشتر افراد زمانی که به بعضی اهداف مهم خوددست می یابند، سلامت ذهن را تجربه می کنند. به هر حال یک سوال مهم دراین باره این است که آیا رسیدن به هدف فقط خلق شخص را در کوتاه مدت افزایش می دهد، یا اینکه موجب می شوددر دراز مدت،بهزیستی ذهنی، افرادی که به اهداف خود می رسند، بیشتر از بهزیستی ذهنی افرادی باشند که به اهداف خود دست پیدا نمی کنند(سیکزنت میهالی،1975).
    دراین نظریه که دستیابی به اهداف،به بهزیستی ذهنی منجر می شود، چند نکته لازم به ذکر است.اول اینکه افراد ممکن است اهدافی را انتخاب کنندکه درکوتاه مدت بربهزیستی آنها اثر بگذارند،اما ممکن است در دراز مدت باعث کاهش بهزیستی ذهنی آنان گردد؛ زیرا ممکن است با دیگر اهدافی که شخص برای خود دارد،درتعارض باشند.دوم اینکه اهداف وآرزوهای اشخاص ممکن است درتضاد با یکدیگر باشند. بنابراین اینکه فرد بطورکامل به همه اهداف خود دست یابدتقریباً غیر ممکن است درصورتی که نیازها وآرزوهای افرادمخالف با یکدیگر باشندتطبیق وانسجام آنها مشکل خواهد بود. سومین نکته این است که افرادی که دارای اهداف یا آرزوهایی نباشند، از بهزیستی ذهنی بی بهره هستند.ودرنهایت، افراد ممکن است به دلیل شرایط نامناسب یا عدم مهارت، یا به دلیل اینکه اهدافشان دست یافتنی ناست، قادر به رسیدن اهدافشان نباشند.چندین نقطه ضعف برای این گونه رویکردها در مورد بهزیستی ذهنی وجود دارد.این رویکردها قابل ابطال نیستند.نیازها واهداف، بعضی مواقع بصورت دورانی تعریف می شوند.این گونه رویکردها به ندرت بصورت عملیاتی تنظیم شده وسپس مورد آزمایش قرار گرفته اند.این نظریه که رسیدن به اهداف ونیازها بهزیستی ذهنی را افزایش می دهد، دارای معنای ضمنی است.اهداف یا نیاز های فرد برمبنای کم بودن چیزی درزندگی اواست. بنابراین دراین رویکردها تلویحاً این مطلب بیان می شودکه کمبود یا محرومیت یک مقدمه ضروری برای بهزیستی ذهنی است.براین اساس هرچه محرومیت وفقدان بیشتر باشد،لذت دستیابی به هدف نیز بیشتر است(هاستون،1981،به نقل ازاعتمادی،1387).
    نظریه های تداعی گرایانه
    یکی از رویکرد های شناختی که درمورد سلامت ذهن وجود دارد،به اسناد رویدادهایی که برای افراد اتفاق می افتد،مربوط می شود.برای مثال این امکان وجود دارد که رویدادهای خوب، اگر به عوامل درونی وپایدار نسبت داده شوندبیشترین بهزیستی ذهنی را ایجاد می کنند(شوارز واستراج،1999).
    رویکرد شناختی دیگر درمورد بهزیستی ذهنی، با شبکه تداعی حافظه ارتباط دارد.باور(1981)، نشان داده است که افراد،خاطره هایی را سریعتر به یاد خواهند آورد که از لحاظ خلقی با حالت هیجانی آنها سازگار باشد.پژوهش صورت گرفته برروی شبکه های حافظه نشان می دهدکه بعضی افراد می توانند یک شبکه تداعی گسترده وغنی از رویدادهای مثبت ویک شبکه تداعی محدود از رویداد های منفی را ایجاد کنند دراین گونه افرادبیشتر رویدادها وعقاید بصورت مثبت پردازش می شوند وبه خلق خوش معطوف خواهند گردید.بنابراین شخصی که چنین شبکه ی تداعی مثبتی دارد،می تواند آماده پذیرش رویدادها به گونه ای مثبت باشد.یکی دیگر از نظریه های تداعی گرایانه برپایه نظریه شرطی سازی کلاسیک خلق قرار دارد.پژوهش ها نشان داده اند که شرطی سازی خلقی می تواند درمقابل خاموشی بسیار مقاوم باشد.بنابراین،اشخاص دارای بهزیستی ذهنی ممکن است افرادی باشند که تجربه های خلقی مثبت زیادی داشته اند وروزانه با تعداد زیادی از محرک های مثبت در ارتباط بوده اند.زایجنک(1980)،نیز معتقد است که عکس العمل های خلقی،مستقل از ارزیابی شناختی محرک اتفاق می افتد.این نظریه با رویکرد شرطی سازی در مورد بهزیستی ذهنی سازگار است.شرطی سازی وشبکه های تداعی حافظه، ممکن است بدون مداخله آگاهانه عمل نمایند(به نقل از رئیسی،1386)
    2-1-3-2 رویکردهای بهزیستی ذهنی
    با توجه به تعاریف ارائه شده از مفهوم بهزیستی ذهنی وعناصر سه گانه آن ،تا کنون مدل ها ونظریات گوناگونی در این این حیطه مطرح شده است که هر یک تاکید خود را برسازه ها قرار داده اند(فریش، 2011). بهزیستی مفهوم پیچیده ای است که به زندگی با کیفیت بهتر اشاره دارد.تحقیقات جاری در مورد بهزیستی از دو دیدگاه کلی تبعیت می کنند. الف)دیدگاه لذت گرایی که بر شادکامی تاکید داشته و بهزیستی را کسب لذت و اجتناب از درد می داند .
    ب)دیدگاه فضیلت گرایی که بر معنای زندگی و تحقق خود تاکید دارد.این دیدگاه بهزیستی را در این می نگرد که شخص تا چه اندازه می تواند به طور کامل از تواناییهای خود بهره ببرد(وود و جوزف،2010،به نقل از محمدی،1390).
    رویکرد لذت گرایی
    برابر دانستن بهزیستی با خوشی لذت گرایانه یا شادکامی پیشینه ای طولانی دارد. لذت گرایی به عنوان یک نظریه اخلاقی در آموزه های آریستیپوس کورنی در سه قرن قبل از میلاد مسیح جلوه کامل یافت.او معتقد بود تنها چیز خوب لذت جسمی، مثبت و آنی، صرفنظر از علت آن است (واترمن،1993؛به نقل از جوشن لو و رستگار،1386).لذت از نظر وی غایت زندگی است.چنانچه بعدها اپیکور نیز چنین باوری را برگزید،اما برای اپیکور بیشتر فقدان درد، یعنی لذت منفی اهمیّت داشت درحالی که برای آریستیپوس حضور لذت یعنی لذت مثبت(کاپلستون،1375؛ به نقل از جوشن لو و رستگار،1386).
    لذت گرایی فلسفی توسط اندیشمندان بسیاری دنبال شد. برای مثال هابز فیلسوف انگلیسی معتقد بود شادکامی محصول تعقیب موفقیت آمیز امیال است،یا جان استوارت میل فیلسوف سودگرا باور داشت که عمل درست عملی است که منجر به ارتقاء سطح شادکامی در فرد می شود(انگ،هونگ و اسمیت،2003؛ به نقل از جوشن لو و رستگار،1386).
    همچنین نپتال شکل گیری یک جامعه مطلوب و ایده آل را مستلزم تلاش جمعی برای دستیابی به حداکثر لذت و نفع شخصی آحاد جامعه می داند.همانگونه که ملاحظه می شود لذت جویی به عنوان یک رویکرد در بهزیستی روانی به اشکال متفاوتی تبیین شده است و از یک دید نسبتاً محدود از لذت های بدنی گرفته تا دید گسترده تری مثل امیال و منافع جمعی که موجب رضایت خاطر می شود را در بر می گیرد. روانشناسانی که واجد گرایشات لذت جویی هستند تمایل دارند بر مفهوم وسیع لذت جویی که شامل اولویت ها و لذت های ذهنی و بدنی است تاکید کنند(کابوی،1999؛به نقل از مداحی،1383). بسیاری از روانشناسان نیز آموزه های این سنت را در جهت دهی و طراحی پژوهش های تجربی در حوزه بهزیستی سر لوحه کار خود قرار داده اند.
    دیدگاه غالب روانشناسان لذت گرا آن است که بهزیستی برابر با شادکامی فاعلی و مرتبط با تجربه لذت در مقابل تجربه ناخشنودی است. بهزیستی ذهنی به منزله ارزیابیهای عاطفی و شناختی شخص از زندگی خود،متشکل از سه مؤلفه اصلی است: رضایت از زندگی،حضور عواطف خوشایند و فقدان عواطف ناخوشایند(دینر، لوکاس و اویشی،2002؛ به نقل از جوشن لو،1386).
    رویکرد فضیلت گرایی
    این نوشته در آموزشی ارسال و , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.